مروا الصبونی
939,687 views • 10:25

سلام. اسم من مروه است و آرشیتکت هستم. در شهر حُمص به دنیا اومدم و بزرگ شدم، شهری در مرکز غربیِ سوریه، و من همیشه همینجا زندگی کرده ام. بعد از شش سال جنگ، حُمص الان یه شهرِ نیمه ویرانه. من و خانواده م خیلی خوش شانس بودیم که خونمون هنوز سر جاشه. اگر چه برای دو سال مثل زندانیا توی خونه حبس بودیم. اون بیرون پُر از تظاهرات و درگیری و بمبارون و تک تیرانداز بود. من و همسرم یه استودیوی معماری داشتیم تو میدان اصلیِ محله قدیمیِ شهر. الان دیگه اون هم، مثل بقیه محله ی قدیمیِ شهر از بین رفته. نیمی از بقیه ی محله های شهر هم، الان خرابه ان. از زمان آتش بس اواخر سال ۲۰۱۵، بیشتر جاهای شهر کم و بیش آرومن. اقتصاد کاملا از بین رفته و مردم هنوز در حال جنگن. کاسبهایی که حُجره ای در بازار قدیمیِ شهر داشتن الان زیر یه سایبون وسط خیابون کاسبی میکنن. زیر آپارتمان ما یه نجاری هست، شیرینی فروشی و یه قصابی و یه چاپ خونه، کارگاه ها و الی آخر. من شروع کرده ام به تدریس پاره وقت. و با شوهرم که چند تا شغل با هم داره، یه کتاب فروشیِ کوچیک باز کردیم. بقیه ی مردم هم، همه جور کار برای گذران زندگی می کنن.

البته، وقتی به شهر نابود شده‌ام نگاه می کنم، از خودم می پرسم: چی منجر به این جنگ بی معنی شد؟ در بیشتر سوریه مردم همدیگر رو تحمل می‌کردند، در طول تاریخ به تنوع عادت کرده بودند، با طیف وسیعی از اعتقادات، نژادها و هویت‌ها و رسم و رسوم، و غذاها و کالاها وفق پیدا کرده بودند. چگونه کشورم — کشوری که در اون همه، در هماهنگی با هم زندگی می کردند، و در آرامش اختلافاتشون رو حل می کردن — چگونه این کشور، رو به انحطاطِ جنگ داخلی و خشونت و آوارگی و یک تنفر بی سابقه ی قومی گذاشت؟ عوامل زیادی منجر به این جنگ شد — اجتماعی، سیاسی و اقتصادی. هر کدام نقش خودشون رو بازی کردن. ولی من بر این باورم که یک دلیل کلیدی از قلم افتاده که خیلی هم تحلیلش مهمه، چرا که به شدت تاثیر میذاره، تا اینکه مطمئن بشیم دوباره این اتفاق نیفته. و اون دلیل، معماریه.

معماری در کشور من نقش مهمی داشته در خلق و هدایت و تشدید درگیریهای بین احزاب این جنگ، و احتمالا در مورد کشورهای دیکه هم صدق میکنه. ارتباط غیر قابل انکاری بین معماری یک محل و شخصیت اجتماعی که در ان محل سکنی گزیده وجود داره. معماری نقش عمده ای در فروپاشی یک جامعه، و یا اتصال آن با هم دارد. جامعه ی سوریه مدتها با همزیستی آداب و سنن مختلف زندگی کرده. سوری ها تجربه ی برکت تجارت آزاد و جوامع پایدار را دارند. آنها معنای واقعی متعلق بودن به یک مکان را با لذت لمس کرده اند، و تمام اینها در فضای ساخت و سازشان نمایان بود، در مساجد و کلیساهایی که پشت به پشت بنا شده بودند، در بازارهای تو در تو و اماکن عمومی، و تمام ابعاد و اندازه ها بر اساس قوانین انسانیت و توازن بود.

هنور هم این معماری تلفیقی در خرابه ها قابل رویت است. شهر قدیمی اسلامی در سوریه بر گذشته ای چند لایه بنا شده بود، و با آن یکی شده بود و روحش را همراه با جوامعش، در آغوش کشیده بود. مردم با هم کار و زندگی می کردند در جایی که احساس میکردن بهش تعلق دارن جایی که مثل خانه بود. همگی یک وجود واحد رو با هم تقسیم کرده بودن.

ولی در طول قرن اخیر، رفته رفته این تعادل ظریف دستکاری شد؛ اول توسط طراحان شهریِ دوران استعمار، زمانی که فرانسوی ها، مشتاقانه می گشتند و هر آنچه به قول خودشان یک شهرِ نا-مدرنِ سوریه بود را متحول می کردند. خیابان های شهر را منفجر و مجسمه ها را جا به جا می کردند. اسمش را گذاشته بودند پیشرفت، و آنها آغاز یک ازهم گسیختگیِ آهسته و طولانی بودند. شهرسازی سنتی و معماریِ شهرهای ما هویت و تعلق را نه با جدا سازی، بلکه با بافت درهمش تآمین می کرد. ولی در طول زمان، دیرینگی بی ارزش و نوگرایی باب میل شد. توازن فضاهای ساخت و ساز و اماکن اجتماعی زیر عناصر مدرنیته لگدمال شدند— بلوکهای ناتمام و وحشتناکِ بتونی، غفلت، و انهدام زیبایی، یک شهرنشینیِ تکه تکه که اجتماع را بر اساس طبقه، قوم یا دارایی منطقه بندی کرده.

اتفاقی که برای جامعه هم افتاد. همین که شکل محیط ساخت و ساز تغییر کرد، روش زندگی مردم و و حس تعلق خاطرشان به جامعه نیز شروع به تغییر کرد. از یک ثباتِ باهم بودن، تعلق، معماری تبدیل به یک جدا کننده شد، و جوامع فاصله گرفتند درست از همان بافتی که متحدشان کرده بود، و از روحِ همان محلی که نماینده وجود مشترکشان بود.

در حالی که عوامل زیادی منجر به جنگ سوریه شدند، این مسیر نباید دست کم گرفته شود، که با دامن زدن به هویت و عزت نفس از دست رفته، منطقه بندی شهری و معماریِ غیر-انسانی و گمراه چگونه نفرت و بخش بندیِ قبیله ای را گسترش داد. در گذر زمان، آن شهر متحد مبدل به یک مرکز شهر شد با خرابه نشین هایی دورتا دورش و از آن طرف، جوامع اصیل شدند گروههای اجتماعی متمایز، غریبه با هم و غریبه با محل. از دید من، از دست دادن حس تعلق خاطر به یک مکان و حس تقسیم کردنش با دیگری کار را برای تخریب خیلی راحت تر کرد.

مثال خیلی واضحش رو میتونیم در سیستم خانه سازی غیر رسمی ببینیم، که قبل از جنگ، چهل درصد جمعیت رو پوشش می داد. درسته، قبل از جنگ، تقریبا نیمی از جمعیت سوریه در زاغه ها زندگی می کردند، محله هایی پراکنده بدون زیر ساخت های لازم، ساخته شده از ردیف بی پایانی از بلوکهای لخت که مردم رو توخودشون جا می دادن، مردمی که بیشتر متعلق به یک گروه بودن، چه بر اساس مذهب، طبقه اجتماعی، اصالت یا همه اینها.

این شهر نشینی خرابه ای، ثابت شد که عامل محسوسی در ایجاد جنگ بود. درگیری خیلی راحت تر شکل میگیره، بین مناطقی که از قبل دسته بندی شدن— جایی که "دیگران" زندگی می‌کنند. رشته هایی که شهر رو متصل به هم نگه میداشت— چه اجتماعی، در یک ساختمان، یا اقتصادی، از طریق معاملات بازار، یا مذهبی، از طریق همزیستی شان— همه در مدرن سازی بی هدف و گمراهِ ساختمانها گم شدن.

اجازه بدین موضوعی رو بگم. وقتی در مورد شهر نشینی ناهمگون در جاهای دیگه ی دنیا می خونم، مثل محله های نژادی و قومی در شهرهای بریتانیا یا اطراف پاریس و بروکسل، متوجه آغاز یک نوع بی ثباتی میشم از همونی که در سوریه به طرز مصیبت باری شاهدش بودیم.

ما بد جوری شهرها رو نابود کردیم، مثل حُمص، حلب، دَرعا و شهرهای دیگه، و تقریبا نیمی از جمعیت کشور بی خانمان شدن.

امیدوارم که جنگ به پایان برسد، و سوالی که منِ آرشیتکت، باید بپرسم، اینه: چگونه باز سازی کنیم؟ قواعدی که این بار باید ازشون پیروی کنیم که جلوی تکرار همان اشتباه را بگیریم چیا هستن؟ از دید من، تمرکز اصلی باید روی ایجاد اماکنی باشه که به مردمش حس تعلق بده معماری و طراحی باید بعضی از ارزشهای سنتی رو باز پس بگیرن، شرایطی به وجود بیارن برای همزیستی و صلح، ارزشهای زیباییی که به جای تظاهر، دسترسی و سادگی رو به نمایش بگذاره، ارزشهای اخلاقیی که مشوق پذیرش و سخاوت باشه، معماریی که برای لذت همگان هست، نه گلچینی از آدمها، همانطور که در کوچه های تاریکِ شهر اسلامی بود، طراحیِ ترکیبی باشه که حس اجتماعی رو ترغیب کنه.

در حُمص محله ای هست به نام "بابا اَمر" که کامل تخریب شده. تقریبا دو سال پیش من طرحی رو ارائه کردم به مسابقه خانه سازی UN برای بازسازی این محله. ایده من ایجاد یک بافت شهری بود، که از یک درخت الهام گرفته بود، قادر به رشد و گسترش طبیعی، با انعکاسی از پلهایی سنتی که روی کوچه های قدیمی معلق بودند، و آپارتمانها رو در بر داشتند، حیاطهای خصوصی، مغازه ها، کارگاه ها، پارکینگ‌ها، مکان‌های بازی و تفریح، و درختها و فضاهای با سایه‌بان. عالی نیست، مشخصا. این طرح رو در چند ساعتی که برق داریم، کشیدم. راههای زیادی برای بیان تعلق و اجتماع در معماری هست. ولی اون رو با بلوکهای جدا، جدای تنها مقایسه کنید که توسط پروژه رسمی برای بازسازی "بابا اَمر" پیشنهاد شد.

معماری، محوری نیست که تمام زندگی بشریت حولش بچرخد، ولی قدرت آن را دارد که فعالیتهای بشری را تلقین یا حتی شکل دهد. در این راستا اسکان، تلفیق هویت و اجتماع همه محصول و سازنده شهرسازی موثر هستن. شهرسازی اصیل و زیبای شهر قدیمی اسلامی و یا خیلی از شهرهای قدیمی اروپا برای مثال، یکپارچگی را تشویق می کنند، در حالی که ردیفهای بی روحِ خانه ها یا برجها، حتی وقتی لوکس هستن موجب ترویج تنهایی و "غریبگی" هستن. حتی چیزهای ساده مثل اماکن زیرسایه یا گیاهان میوه دار یا آب آشامیدنیِ داخل شهر میتواند تفاوت ایجاد کند در اینکه مردم چه حسی نسبت به محلشان دارند، و اینکه آیا آن را محلی با سخاوت می بینند، که می بخشد محلی که ارزش نگهداری دارد، ارزش حمایت، یا اینکه جایی می بینند که غریب است، پُر از نطفه خشم. برای آنکه محلی بخشنده باشد، معماریش باید بخشنده باشد.

محیط ساخته شده ما مهم است. بافت شهر ما در بافت روحمان، منعکس است. و چه به شکل یک زاغه نشین بتُنیِ بی قاعده، یا خانه سازیهای اجتماعی خراب شده، یا شهرهای قدیمیِ لگد مال شده، یا جنگلهایی از آسمان خراش ها، الگوهای شهرسازی معاصر که در تمام خاورمیانه ظهور یافته اند یکی از دلایل حس غُربت و از هم گسیختگی جوامع ما بوده اند.

می تونیم درس بگیریم. میتونیم یاد بگیریم از یه راهِ دیگه، که چگونه یک معماری بیافرینیم که فقط در خدمت ابعاد عملی و اقتصادی زندگی مردم نباشد، بلکه پاسخ گوی نیازهای اجتماعی، معنوی و روانشناختی شان هم باشد. این نیاز ها قبل از جنگ سوریه کامل نادیده شده بودن. ما باید دوباره شهرهایی ایجاد کنیم که ساکنانش، اونو با هم قسمت کنن. اگر چنین کنیم، مردم نیاز نخواهند داشت که در پی هویتی متضاد با هویتهای اطرافشون باشن، چرا که دیگه همه احساس میکنن تو خونه خودشون هستن.

ممنون که گوش دادین.