2,485,726 views • 18:24

چیزی که این جا می بینید یک سیگار الکترونیکی است. این وسیله از یک یا دو سال پیش که اختراع شده است، به من شادمانی وصف ناشدنی داده است. (خنده ی حاضرین) کمی از مواد تشکیل دهنده ی این وسیله، فکر کنم، نیکوتین است. اما چیزی بسیار فوق العاده تری در پس آن است. آن چیز فوق العاده این است که از وقتی که در انگلستان، استعمال دخانیات در اماکن عمومی ممنوع شده است، دیگر هیچ وقت در میهمانی هایی که در آن مشروب سرو می شود لذت نبرده ام. (خنده ی حاضرین) و دلیل آن، که چند روز پیش داشتم به آن فکر می کردم، این است که وقتی به یک میهمانی که در آن مشروب سرو می شود می روید، مجبورید بایستید و یک لیوان شراب قرمز دستتان بگیرید و به طور بدون وقفه با میهمانان صحبت کنید، در حالی که نمی خواهید تمام وقتتان را با صحبت کردن هدر دهید. این واقعاً خسته کننده است. گاهی اوقات شما تنها می خواهید ساکت بایستید، و با افکارتان تنها باشید. گاهی اوقات شما تنها می خواهید گوشه ای بایستید و از پنجره به بیرون خیره شوید. اما مشکل اینجاست، وقتی نمی توانید سیگار بکشید، اگر بایستید وبه تنهایی از پنجره به بیرون خیره شوید، شما یک احمق تنها و غیر اجتماعی هستید. (خنده ی حاضرین) اگر شما به تنهایی بایستید و با یک سیگار از پنجره به بیرون خیره شوید، یک فیلسوف باحال هستید. (خنده ی حاضرین) (تشویق حاضرین)

بنابراین قدرت تغییر نحوه‌ی دید به مسائل مختلف قابل چشم پوشی نیست. بنابراین قدرت تغییر نحوه ی دید به مسائل مختلف قابل چشم پوشی نیست. اتفاقی که می افتد این است که ما دو عمل کاملاً مشابه داریم، اما یکی از آن ها باعث می شود شما احساس خیلی خوبی پیدا کنید و دیگری، با تنها کمی تغییر جزئیات، باعث می شود شما احساس بدی پیدا کنید. و من فکر می کنم یکی از مشکلاتی که در اقتصاد کلاسیک وجود دارد، این است که کاملاً در حقیقت غرق شده است. و حقیقت یک راهنمای خوب برای شادی انسان نیست. زیرا، به طور مثال، آیا مستمری‌بگیران خیلی خوشحال تر از جوانان بی کار هستند؟ آیا مستمری‌بگیران خیلی خوشحال تر از جوانان بی کار هستند؟ هر دوی آن ها، روی هم رفته، دقیقاً در یک شرایط از زندگی قرار دارند. هر دوی آن ها وقت آزاد خیلی زیادی دارند و پول زیادی ندارند. اما مستمری‌بگیران خیلی، خیلی شاد تر گزارش شده اند، در حالی که جوانان بی کار فوق العاده غمگین و افسرده هستند. دلیل آن این است که، به نظر من، زندانی ها معتقدند آن ها خودشان انتخاب کرده اند که زندانی باشند، در حالی که جوانان بی کار احساس می کنند مجبور به رفتن به این مسیر شده اند.

در انگلستان طبقات متوسط به بالای جامعه این مشکل را کاملاً حل کرده اند، چون آن ها بی کاری را باز تعریف کرده اند. اگر شما بخشی از طبقه ی متوسط به بالای انگلستان باشید، به یک فرد بی کار می گویید "یک سال مرخص." ( فردی که به مدت یک سال کار را کنار می گذارد.) (خنده ی حاضرین) و این به خاطر این است که داشتن یک پسر بی کار در منچستر واقعاً شرم آور است، اما داشتن یک پسر بی کار در تایلند خیلی افتخار آمیز به نظر می رسد. (خنده ی حاضرین) اما در حقیقت قدرت باز تعریف کردن مفاهیم — برای فهم این که تجربه های ما، قیمت ها، و غیره خیلی به این که واقعاً چه چیزی هستند ربطی ندارند، بلکه به این که ما به آن ها چطور نگاه می کنیم مربوط می شود — من جداً فکر می کنم این موضوع مهمی است.

یک آزمایش وجود دارد که فکر کنم دانیل پینک آن را انجام داده بود که دو سگ را درون یک جعبه گذاشت که کف جعبه الکتریکی بود . هر چند دقیقه یک بار الکتریسیته به کف جعبه وصل می شد، و باعث می شد سگ ها دچار شوک شوند. تنها تفاوت این بود که دکمه ی کوچکی در نیمه‌ی جعبه بود یکی از سگها بود. و وقتی آن سگ دکمه را فشار می داد، شوک الکتریکی متوقف می شد. سگ دیگر چنین دکمه ای را نداشت. مشاهده شد که دقیقاً سطح برابری از درد به سگ های درون دو جعبه وارد می شود، اما سگ دومی هیچ کنترلی بر روی محیط اطرافش نداشت. اصولاً سگ اولی به نسبت شاد تر از سگ دوم بود. سگ دوم به مرور زمان به افسردگی عمیقی دچار شد.

احتمالا تاثیر محیط پیرامون ما بر روی خوشبختی ما کمتر از تاثیر حس کنترلی‌ست که ما بر روی زندگی‌مان داریم. یک سؤال جالب، سؤال را می پرسم — تمامی جر و بحث ها در دنیای غرب مربوط به میزان مالیات هاست. اما به نظر من بحث دیگری نیز باید مطرح شود، و آن میزان کنترلی است که ما بر روی مالیات هایی که می پردازیم داریم. ۱۰ پوند برای مالیات در یک مورد ممکن است وحشتناک باشد. در حالی که ۱۰ پوند مالیات در موردی دیگر بسیار خوشآیند است. می دانید، پرداخت ۲۰٫۰۰۰ پوند برای مالیات بهداشت و سلامت شما را آن قدرها ناراحت نمی کند. ولی ۲۰٫۰۰۰ پوند وقف یک بخش بیمارستان کنید تا به شما بگویند یک آدم خیر و سخاوتمند. احتمالاً من برای صحبت کردن در مورد علاقه برای پرداخت مالیات کشور اشتباهی را انتخاب کرده ام. (خنده ی حاضرین)

بنابراین من این علاقه را به شما القاء خواهم کرد. چارچوب فکری شما در موارد مختلف خیلی مهم است. آیا شما به وامی که در بحران اقتصادی به یونان داده شده، "وام یونان" می گویید، یا "وامی که یه مشت بانک احمق به یونان داده اند"؟ زیرا در حقیقت هر دوی آن ها یکی هستند. نامی که شما به این وام می دهید بر این که چگونه در برابر آن واکنش نشان می دهید، از لحاظ احساسی و اخلاقی تأثیرگذار است. به نظر من خیلی بهتر است که ارزش روانی داده شده به موضوعات مختلف کاملاً صادقانه باشد. یکی از بهترین دوستانم، پرفسوری به نام نیک چیتر، که پرفسورعلوم مربوط به تصمیم گیری در لندن است، معتقد است که ما باید زمان خیلی کمتری را برای کاویدن اعماق پنهان بشریت صرف کنیم معتقد است که ما باید زمان خیلی کمتری را برای کاویدن اعماق پنهان بشریت صرف کنیم و زمان خیلی بیشتری را به کاویدن ظواهر پنهان آن ها اختصاص دهیم. به نظر من این فکر درست است. به نظر من احساسات ما اثر دیوانه واری بر روی افکار و اعمال ما دارند. اما چیزی که ما از آن بی بهره هستیم یک مدل خوب از روانشناسی انسان است. حداقل تا قبل از کاهنمن (روانشناسی که نظریه ی اوج و پایان را مبنی بر کاهش احساس درد در تجربه ی تدریجی آن مطرح کرد)، ما مدل خیلی خوبی از روانشناسی انسان برای مقایسه ی مدل های مهندسی اقتصاد کلاسیک جدید نداشتیم.

بنابراین کسانی که به راه حل های روانشناسی اعتقاد داشتند مدلی برای این کار نداشتند. ما چارچوبی برای انجام این کار نداشتیم. این چیزی است که چارلی مانگر، همکار وارن بافت می گوید "نظامی که افکارتان را بر اساس آن قرار دهید." مهندس ها، اقصاد دانان، اقتصاد دانان کلاسیک همگی نظام فوق العاده محکمی برای کنار هم قرار دادن افکار دارند. همگی نظام فوق العاده محکمی برای کنار هم قرار دادن افکار دارند. ما به زحمت مجموعه ای از دیدگاه های پراکنده داریم، بدون داشتن یک مدل کلی. و این به آن معناست که در بررسی راه حل ها، شاید ما به چیز هایی که به آن ها راه حل های فنی مهندسی، یا راه حل های نیوتونی می گویم بیش از حد نیاز اولویت می دهیم، ولی به راه حل های روانشناسی حد به اندازه ی کافی این اولویت داده نمی شود.

من برای این مورد معمولاً "یورو استار" را مثال می زنم. شش میلیون پوند هزینه شد تا مسیر سفر بین پاریس و لندن را حدود ۴۰ دقیقه کوتاه تر کند. شش میلیون پوند هزینه شد تا مسیر سفر بین پاریس و لندن را حدود ۴۰ دقیقه کوتاه تر کند. به ازای ۱./. درصد این پول می توانستند اینترنت بی‌سیم در این قطار ها نصب کنند، که زمان این سفر را کوتاه تر نمی کرد، اما لذت و کاربری آن را به میزان قابل توجهی ارتقاء می داد. با پرداخت حدود ۱۰٪ از این پول، می توانستند به تمامی سوپر مدل های برتر مرد و زن جهان پول بدهند تا در طول قطار راه بروند و به مسافران چتو پتروس (شرابی گران قیمت) مجانی بدهند. شما هنوز پنج میلیون پوند دیگر از این پول را نگه می داشتید، و مردم درخواست می کردند که قطار ها آرام تر حرکت کنند. (خنده ی حاضرین)

چرا به راه حل های روانشناسی شانسی برای حل این مشکل ندادیم؟ چرا به راه حل های روانشناسی شانسی برای حل این مشکل ندادیم؟ به نظر من این به خاطر این است که نوعی عدم تعادل، و نوعی عدم وجود تقارن، در برخورد با ایده های روانشناسی خلاقانه، و از روی احساسات، در مقایسه با برخورد با ایده های منطقی، محاسباتی، و حساب گرانه وجود دارد. اگر شما یک فرد خلاق باشید، من شدیداً معتقدم، شما باید تمامی ایده هایتان را بر حسب مقبول بودن آن برای مردمی که خیلی از شما منطقی تر هستند ارائه دهید. شما باید تمامی ایده هایتان را بر حسب مقبول بودن آن برای مردمی که خیلی از شما منطقی تر هستند ارائه دهید. شما باید کاملاً جزئیات را تحت نظر بگیرید و تجزیه و تحلیل دخل و خرج، بررسی امکان پذیر بودن آن، و بررسی بازگشت سرمایه و غیره را انجام دهید. و به نظر من این کار احتمالاً درست است. اما این کار تمامی نیاز ها را برآورده نخواهد کرد. کسانی که یک چارچوب مشخص دارند، یک چارچوب اقتصادی، یا یک چارچوب مهندسی، احساس می کنند که منطق جوابی برای خودش است. چیزی که نمی گویند این است که، "به نظر می آید از لحاظ اقتصادی همه چیز روبه راه است، اما قبل از این که این ایده را ارائه دهم، می روم و آن را به چند تا آدم واقعاً دیوانه نشان می دهم تا ببینم می توانند کمکم کنند تا به چیز بهتری برسم؟" و ما، باز هم چیزی که به آن ایده های مکانیکی می گویم را نسبت به به ایده های روانشناسی اولویت می دهیم. و ما، باز هم چیزی که به آن ایده های مکانیکی می گویم را نسبت به به ایده های روانشناسی اولویت می دهیم.

یک مثال از یک ایده ی روانشناسی بزرگ می زنم: بهترین پیشرفت در جلب رضایت مشتریان از متروی لندن به نسبت هزینه ی انجام شده نه اضافه کردن قطار های جدید بود و نه تغییر فاصله ی زمانی بین قطار ها، بلکه نصب نمایشگر ساده ای در ایستگاه ها برای نمایش زمان باقی مانده تا رسیدن قطار بعدی بود. زیرا طبیعت صبر کردن تنها به جنبه ی کمی آن، یا زمان آن وابسته نیست، بلکه به سطح عدم اطمینانی که شما در حین این انتظار تجربه کرده اید هم بستگی دارد. هفت دقیقه صبر کردن برای یک مترو با یک شمارنده ی معکوس کمتر از چهار دقیقه انتظار پر استرس در حالی که می گویید "پس این متروی لعنتی کی می رسه ؟" نا امید کننده و غیر قابل تحمل است.

در این جا یک مثال زیبا از یک راه حل روانشناسی اجرا شده در کره داریم. در آن جا چراغ های راهنمایی قرمز یک شمارنده ی معکوس دارند. آمار ثابت کرده است که در اثر این کار میزان تصادفات کاهش پیدا کرده است. چرا؟ چون خشونت در خیابان، عدم بردباری و عصبیت وقتی که می توانید ببینید چقدر باید صبر کنید به طرز چشمگیری کاهش پیدا می کنند. در چین، دقیقاً نمی دانستند چه حکمتی پشت این ایده است، ولی همین کار را با چراغ های سبزشان انجام دادند. (خنده ی حاضرین) که ایده ی جالبی نبود. شما ۲۰۰ یارد (۱۸۰ متر) دور تر هستید، و ناگهان می فهمید پنج ثانیه برای رد کردن آن دارید، پس گاز را تا ته فشار می دهید. (خنده ی حاضرین) کره ای ها، خیلی دقیق، هر دو را امتحان کردند. وقتی که آن را روی چراغ های راهنمایی قرمز نصب کردند میزان تصادفات کمتر شد؛ و وقتی آن را روی چراغ راهنمایی سبز نصب کردند این تصادفات بیش از پیش شدند.

این تمام چیزی است که از تصمیم گرفتن توسط یک انسان انتظار دارم، تنها در نظر گرفتن این سه چیز. من از شما نمی خواهم اولویت موضوعات مختلف را در رقابت با یکدیگر بگذارید. من تنها دارم می گویم که وقتی شما مشکلاتی را حل می کنید، باید به هر سه ی این موارد به طور برابر نگاه کنید و تا می توانید تلاش کنید تا راه حل هایی را پیدا کنید که در هر سه معادله صدق کنند.

اگر شما به یک تجارت بزرگ نگاه کنید، تقریباً همیشه می بینید هر سه ی این عوامل در این تجارت نقش بازی می کنند. تجارت های خیلی، خیلی موفق — به طور مثال گوگل، موفقیت های فوق العاده ای در زمینه ی تکنولوژی دارد، اما این نتیجه ی یک دیدگاه روانشناسی خیلی خوب نیز هست: مردم معتقدند چیزی که فقط یک کار انجام می دهد در آن کار بهتر از چیزی است که آن کار و چند کار دیگر را نیز با آن انجام می دهد. این یک پدیده ی اصولی به نام رقیق کردن هدف است. آیلت فیشبک یک مقاله در این باره نوشته است.

وقتی گوگل معرفی شد، کمابیش، سایت های زیادی تلاش می کردند تا یک موتور جست و جو باشند. بله، این یک موتور جست و جوگر است، اما شما همچنین درباره ی آب و هوا، امتیازات ورزشی، و سرتیتر خبر ها اطلاع پیدا می کنید. گوگل می داند که اگر تنها یک موتور جست و جوگر باشد، مردم فکر می کنند آن موتور جست و جوگر خیلی، خیلی خوب است. همه‌ی شما وقتی می خواهید یک تلویزیون بخرید نیز چنین چیزی را می بینید. همه‌ی شما وقتی می خواهید یک تلویزیون بخرید نیز چنین چیزی را می بینید. در پایان کهنه ترین ردیف تلویزیون های با صفحه‌ی تخت شما می توانید دستگاه های نه چندان پرطرفداری را ببینید که ترکیبی از تلویزیون و DVD player هستند. و ما هیچ اطلاعاتی در مورد کیفیت این گونه دستگاه ها نداریم، اما ما به دستگاه های ترکیبی تلویزیون با DVD player نگاه می کنیم و با خودمان می گوییم، " خوشم نیومد. این احتمالاً یک تلویزیون آشغال است که با یک DVD player بی مصرف ترکیب شده." بنابراین ما هر کدام از این دستگاه ها را به طور جداگانه از یک مغازه می خریم. گوگل در زمینه ی روانشناسی به موفقیتی به اندازه ی زمینه ی تکنولوژیکش رسیده است.

پیشنهاد من این است که ما می توانیم از روانشناسی برای حل مشکلاتی استفاده کنیم که حتی فکرش را هم نمی کردیم این ها مشکل باشند. این پیشنهاد من برای مجبور کردن مردم به اتمام دوره ی مصرف آنتی بیوتیکشان است. به آن ها ۲۴ قرص سفید ندهید. به آن ها ۱۸ قرص سفید و ۶ قرص آبی بدهید و به آن ها بگویید اول قرص های سفید را بخورند و بعداً قرص های آبی را. به این روش می گویند "خرد کردن". (نوعی پدیده ی روانشناسی که در آن افراد موارد مختلف بیشتری را در مقایسه با موارد مشابه به خاطر می سپارند.) احتمال این که مردم یک دوره را به پایان برسانند، وقتی یک اتفاق خیلی مهم در اواسط آن اتفاق می افتد، خیلی بیشتر است.

شیکی از بزرگ ترین اشتباهات در اقتصاد، به نظر من، این است که درکی درباره ی چیز های مختلف ندارد، چه آن چیز بازنشستگی باشد، چه بی کاری، چه هزینه ها، و به آن ها به صورت یک تابع نگاه می کند، نه تنها به کمیت آن ها، بلکه به مفهوم آن ها.

این یک ایستگاه گرفتن عوارضی در انگلستان است. غالباً صف های طولانی در این ایستگاه به وجود می آید. گاهی اوقات شما در صف های فوق العاده طاقت فرسایی می مانید. شما می توانید همین اصل را، در صورت تمایل، برای مسیر های امنیتی در فرودگاه ها پیاده کنید. چه اتفاقی می افتد اگر شما می توانستید هزینه ی دو برابر برای عبور از روی پل بپردازید، اما از یک مسیر خلوت تر بروید؟ این یک عمل غیر منطقی نیست، این کار از لحاظ اقتصادی به صرفه است. زمان برای بعضی از افراد ارزش بیشتری دارد. اگر شما بخواهید به یک مصاحبه ی کاری بروید، بی شک شما چند پوند بیشتر هزینه می کنید تا از مسیر سریع تر بروید. اما اگر بخواهید به دیدن مادر همسرتان بروید، احتمالاً ترجیح می دهید در مسیر سمت چپ بمانید.

تنها مشکلی که وجود دارد این است که اگر شما این راه حل با صرفه ی اقتصادی را ارائه کنید، مردم از آن متنفر می شوند. چون فکر می کنند شما به طرز استادانه ای بر روی پل وقفه ایجاد می کنید تا درآمد خودتان را بیشتر کنید، و "من چرا باید پول بدهم تا به بی کفایتی شما کمک کرده باشم؟" از طرف دیگر، اگر کمی چارچوب را تغییر دهید، و مدیریت را در راستای کمک به سازمان های خیریه هماهنگ کنید، تا درآمد اضافی را به جای شرکت پل سازی به مؤسسات خیریه اهدا کنید، تمایل مردم برای پرداخت این هزینه کاملاً تغییر خواهد کرد. شما یک راه حل اقتصادی مؤثر نسبی دارید، اما اگر این راه حل در راستای مقبولیت مردم باشد و کمی چاشنی محبت و عاطفه داشته باشد، دیگر به آن خباثت به نظر نمی رسد.

بنابراین جایی که اقتصاد دانان فکر می کنند پول مسئله ی اصلی است، دچار اشتباهات بنیادی می شوند. در حقیقت ناراحتی تجربه شده در اثر پرداخت ۵ پوند تنها به دلیل مقدار آن نیست، بلکه به خاطر راهی است که پول در آن خرج شده است. و به نظر من فهم این موضوع می تواند سیاست مالیات را دگرگون کند. این درک می تواند خدمات اجتماعی را دگرگون کند. این درک می تواند چیز ها را به صورت قابل توجهی تغییر دهد.

مردی را به شما معرفی می کنم که همه ی ما نیاز داریم تا از او یاد بگیریم. او یک اقتصاد دان مکتب اطریشی است که در نیمه ی اول قرن بیستم در وینا شروع به فعالیت کرد. نکته ی جالب در مورد این مکتب اطریشی این است که در جوار فروید رشد پیدا کرد. بنابراین پیروان آن غالباً به روانشناسی علاقه مند بودند. آن ها معتفد بودند اصلی وجود دارد به نام رفتارشناختی، که اصلی مقدم است بر مطالعه ی اقتصاد. رفتارشناختی مطالعه ی انتخاب، کنش و تصمیم گیری انسان است. به نظرم حق با آن هاست. به نظرم خطری که ما در جهان کنونی با آن مواجه هستیم این است که مطالعه ی اقتصاد به عنوان اصلی مقدم بر مطالعه ی روانشناسی انسان شناخته می شود. اما همان طور که چارلی مانگر می گوید، "اگر اقتصاد جنبه ی رفتاری نداشته باشد، نمی دانم چه کوفتی است."

وون میزیز؛ به طرز جالبی؛ معتقد است اقتصاد تنها بخشی از روانشناسی است. به نظر من او به اقتصاد به دید "مطالعه‌ی رفتارشناختی انسان تحت شرایط کمبود" نگاه می کند. ولی وون میزیز، به نظر من، به علاوه ی خیلی چیز های دیگر، از یک مقایسه ی خیلی خوب برای توضیح و بیان ارزش بازاریابی، ارزش دریافتی، از یک مقایسه ی خیلی خوب برای توضیح و بیان ارزش بازاریابی، ارزش دریافتی، و این حقیقت که ما باید با این موضوع مثل هر نوع ارزش دیگری رفتار کنیم، استفاده کرده است.

ما می خواهیم، همه ی ما — حتی آن هایی که در کار بازاریابی هستیم — که به ارزش ها از دو دیدگاه نگاه کنیم. یک ارزش واقعی وجود دارد، که مربوط به زمانی می شود که شما وسیله ای را در یک کارخانه می سازید یا خدمتی ارائه می دهید، و دیگری نوعی ارزش دروغین، که شما با تغییر نحوه ی دیدگاه مردم به آن وسایل به وجود می آورید. وون میزیز به طور کامل این تفاوت را رد کرده است. و او این مثال را استفاده کرد. او به اقتصاد دانان عجیب و غریبی که به آن ها طبیعت گراهای فرانسوی گفته می شد اشاره می کرد، که اعتقاد داشتند تنها ارزش واقعی آنی است که از زمین حاصل می شود. بنابراین اگر شما یک چوپان یا دامدار یا کشاورز باشید، شما ارزشی واقعی ایجاد کرده اید. اگر به هر دلیلی، شما مقداری پشم از چوپان بخرید و هزینه ای را بابت تبدیل آن به یک کلاه به آن اضافه کنید، شما ارزشی ایجاد نکرده اید، بلکه از چوپان کلاهبرداری کرده اید.

اما وون میزیز می گوید که اقتصاد دانان مدرن در مورد تبلیغات و بازاریابی اشتباه مشابهی را انجام می دهند. او می گوید، اگر شما یک رستوران را در دست داشته باشید، از لحاظ بهداشتی هیچ تفاوتی بین ارزشی که با پختن غذا به وجود می آورید و ارزشی که با جارو کردن زمین به وجود می آورید وجود ندارد. و ارزشی که با جارو کردن زمین به وجود می آورید وجود ندارد. یکی از آن ها، می توان گفت محصول اولیه را نتیجه می دهد — چیزی که ما فکر می کنیم به خاطر آن پول می دهیم — و دیگری زمینه ای را فراهم می کند که ما می توانیم در کنار آن از محصول استفاده کنیم و لذت ببریم. و این تفکر که یکی از آن ها باید بر دیگری تقدم داشته باشد اساساً اشتباه است.

این آزمایش ذهنی را برای خودتان انجام دهید. رستورانی را تصور کنید که غذا های فوق العاده ای سرو می کند، اما خود رستوران بوی فاضلاب می دهد و مدفوع انسان روی زمین پخش شده است. اما خود رستوران بوی فاضلاب می دهد و مدفوع انسان روی زمین پخش شده است. بهترین کاری که شما می توانید در آن جا انجام دهید تا ارزش جدیدی ایجاد کنید این نیست که کیفیت غذا را بهتر از آن کنید، بلکه این است که از شر بو خلاص شوید و زمین را تمیز کنید. ما حتماً باید این نکته را درک کنیم.

اگر کمی عجیب و پیچیده به نظر می رسد، در انگلستان، اداره ی پست به یک موفقیت ۹۸ درصدی در رساندن نامه های پست درجه یک در عرض یک روز رسید. در انگلستان، اداره ی پست به یک موفقیت ۹۸ درصدی در رساندن نامه های پست درجه یک در عرض یک روز رسید. آن ها به این نتیجه رسیدند که این نسبت به اندازه ی کافی خوب نیست و خواستند که آن را تا ۹۹ درصد بالا ببرند. تلاشی که برای این کار انجام شد تقریباً سازمان را ورشکست کرد. اگر شما همان زمان از مردم می پرسیدید، "چه درصدی از نامه های پست درجه یک تا روز بعدی به مقصد می رسند؟" میانگین جواب ها، یا متوسط آن ها چیزی در میان ۵۰ تا ۶۰ درصد بود. اما اگر درک بقیه از شما خیلی بدتر از حقیقت شما باشد، چه دلیلی وجود دارد که شما بخواهید حقیقت را عوض کنید؟ این مثل این است که سعی کنید کیفیت غذا را در رستورانی عوض کنید که بو می دهد. کاری که باید انجام دهید این است که اول از همه به مردم بگویید که ۹۸ درصد نامه ها در عرض یک روز به مقصد می رسند، نامه های پست درجه یک. این خیلی خوب است. چیزی که می خواهم بگویم این است که، در انگلستان چارچوب فکری وجود دارد، که بهتر است به مردم گفته شود درصد نامه های پست درجه یکی که در انگلستان در عرض یک روز به مقصد می رسند، بیشتر از آلمان است. چون اگر در انگلستان بخواهید مردم را در مورد چیزی خوشحال کنید، تنها کافیست به مردم بگویید انگلستان آن کار را بهتر از آلمان انجام می دهد. (خنده ی حاضرین) (تشویق حاضرین)

چارچوب فکری و ارزش دریافتی خودتان را انتخاب کنید و در نتیجه ارزش واقعی کاملاً دگرگون می شود. لازم به ذکر است که آلمان و فرانسه دارند کار فوق العاده ای برای تشکیل یک اروپای متحد انجام می دهند. لازم به ذکر است که آلمان و فرانسه دارند کار فوق العاده ای برای تشکیل یک اروپای متحد انجام می دهند. لازم به ذکر است که آلمان و فرانسه دارند کار فوق العاده ای برای تشکیل یک اروپای متحد انجام می دهند. تنها چیزی که آن ها انتظارش را ندارند این است که آن ها اروپا را در حالی متحد می کنند که هنوز کمی نفرت از فرانسوی ها و آلمانی ها وجود دارد. اما من انگلیسی هستم، و بنابراین از این قضیه راضی هستم.

نکته ی دیگری که ممکن است اشاره کنید این است که به هر حال درک ما ایده آل نیست. ما نمی توانیم تفاوت میان کیفیت غذا و محیطی که غذا را در آن صرف می کنیم را درک کنیم. همه ی شما وقتی ماشین خود را بشویید یا برای تعمیر ببرید مشاهده می کنید، همه ی شما وقتی ماشین خود را بشویید یا برای تعمیر ببرید مشاهده می کنید، وقتی رانندگی می کنید، احساس می کنید خودروی شما بهتر کار می کند. و دلیل آن این است که، علیرغم این که تعمیر کار روغن ماشین را عوض کرده است در حالی که من بابت این کار به او پول نداده ام و از این قضیه آگاه نیستم، درک ما به هر حال کامل نیست.

مسکن های مارک دار و معروف نسبت به مسکن ها معمولی در تسکین بخشی درد مؤثر تر هستند. مسکن های مارک دار و معروف نسبت به مسکن ها معمولی در تسکین بخشی درد مؤثر تر هستند. منظور من میزان تنها درد گزارش شده از طرف فرد نیست، میزان واقعی درد اندازه گیری شده کاهش پیدا می کند. بنابراین درک ما در همه ی زمینه ها ناقص است. بنابراین اگر شما کاری انجام دهید که از دید بقیه از یک لحاظ بد باشید، شما می توانید به سایر جنبه های آن نیز آسیب بزنید. خیلی متشکرم.

(تشویق حاضرین)