3,734,972 views • 18:02

می خواهم امروز با — اینجا است .. صبر کنید ، آها درست شد خوب، می خواهم امروز با بحث درباره ساختار پلی پپتید شروع کنم (خنده) می دانید، خیلی از مردم درباره لاست از من سوال می کنند و می پرسند «این جزیره دیگر چه کوفتیه؟» معمولا این سوال با این سوال این طور ادامه داده می شود که «نه ، جدا این جزیره چه کوفتیه؟» (خنده)

چرا این همه رمز و راز در آن وجود دارد؟ درباره رازی که به نظر می رسد من قصد ترسیم آن را داشته ام چه می شود گفت؟ داشتم فکر می کردم در کنفرانس تد راجع چه موضوعی صحبت کنم وقتی با یکی از نمایندگهان مهربان تد صحبت می کردم از او پرسیدم «هی، می دونی من باید در باره چی حرف بزنم؟» او جواب داد«نگران نباش، فقط موضوعی عمیق و ژرف باشد» (خنده ) خوب راستش این باعث آرامش عمیقی برای من شد پس اگر اینجا هستی ازت ممنونم

سعی کردم ببینم راجع به چی باید حرف بزنم؟ این سوال خیلی خوبیه چرا این قدر در کارهای من رمز و راز وجود دارد؟ و سعی کردم ببینم واقعا علتش چی است. پس شروع کردم به فکر کردن در باره اینکه چرا هرکدام از کارهایی را که انجام می دهم را واقعا انجام می دهم؟ و شروع به فکر کردن در باره پدر بزرگم کردم من عاشق پدربزرگم بودم، اسمش هری کلوین بود او پدر مادرم بود و در 1986 فوت کرد. مرد فوق العاده ای بود و یکی از دلایل فوق العاده بودنش این بود که بعد از جنگ جهانی دوم او یک شرکت الکترونیکی راه انداخت و کارش را با فروش قطعات و کیت ها به مدرسه ها و جاهای دیگر شروع کرد خوب او کنجکاوی غیر قابل توصیفی داشت و وقتی بچه بودم او رادیو ، تلفن و چیزهایی از این قبیل را پیشم می آورد و آنها را باز می کرد، دل و روده آنها را بیرون می ریخت و طرز کار آنها را معلوم می کرد که مطمئنم برای بسیاری از ما چندان جالب نیست اما هدیه ای جذاب برای یک بچه به شمار می رود که آنها را باز کنی و به او نشان دهی که آنها چطورکار می کنند و چرا اینگونه کار می کنند و اصلا چی هستند او از بسیاری از جهات یک ساختار شکن بود و پدر بزرگم البته از جمله آدم هایی بود که فقط به جدا کردن اشیا بسنده نمی کرد بلکه او مرا به کارهای عجیب و غریب دیگری هم علاقمند کرد کارهایی مانند چاپ و درست کردن پاکت نامه من, معتاد به چاپ شده بودم غرق ساختن صفحه های ابریشمی، جلد کتاب و جعبه می شدم وقتی بچه بودم ، همیشه دوست داشتم جعبه ها و چیزهای دیگر را باز کنم

و دیشب در هتل هم جعبه دستمال کاغذی را از هم باز کردم من فقط داشتم بهش نگاه می کردم و بهتون می گم...(خنده) واقعا چیز قشنگیه به خدا قسم. منظورم این است که وقتی به جعبه نگاه می کنید و معلوم مي شود که چطوری کار می کند ریوز اینجا حضور دارد و من چند سال پیش او را در یک نمایشگاه کتاب دیدم. او کتاب های برجسته نما می سازد و من درگیر این موضوع بودم, مثل یک مهندس کاغذ اما اینطوری که تا زدن، چاپ و محل چسب زدن آنها را بررسی می کردم می دانید جایی که علامت تجاری ثبت می شود. من عاشق جعبه ها هستم و پدر بزرگم نیز از آن آدم هایی بود که می دانید مرا درگیر همه این جور مسایل می کرد او همچنین ابزارهای این علاقه را برای من فراهم می آورد او مشوق بی نظیری بود — یک جور پشتیبان برای ساختن این چیزها و وقتی 10 سالم بود برایم یک دوربین سوپر 8 خرید و در سال 1976 این موضوع کمی غیر عادی بود که یک بچه 10 ساله به دوربین دسترسی داشته باشد و می دانید او خیلی بخشنده بود به حدی که نمی توانم باور کنم البته او این کارها را بدون هیچ تلاشی از سوی من هم انجام نمی داد منظورم این است من او را صدا می کردم و مثلا می گفتم گوش کن پدربزرگ، من واقعا این دوربین را می خواهم تو الان متوجه نیستی این مثل این می مونه که می دونی من می خواهم فیلم بسازم و یک روز کنفرانس تد از من دعوت می کند— (خنده)

و می دانید مادربزگ من حتی از او هم عالی تر بود چونکه مثلا اون تلفن را بر می داشت و می گفت هری، این کار بهتر از اینه که معتاد بشه او باید این کار را انجام بدهد.... او فوق العاده بود (خنده) خوب بدین ترتیب می دیدم که وسایل را به دست آوردم البته به لطف او و ناگهان می دانید وقتی 14 ساله بودم دیدم که یک سینتی سایزر دارم — و از این جور چیزها و این مرا قادر می ساخت که چیزهایی بسازم که برای من نوعی رویا به شمار می رفت او به نوعی توجه مرا به چیزهای دیگری هم جلب کرد چیزهای مثل شعبده بازی و جادو چیزی که باعث شد ما به فروشگاه لوازم شعبده بازی در شهر نیویورک بریم فروشگاهی به نام لو تانن مجیک این یک فروشگاه فوق العاده بود یک ساختمان کوچک در مرکز شهر اما شما باید وارد یک آسانسور می شدید و درهای آسانسور درست در وسط این فروشگاه کوچک باز می شد و شما وسط فروشگاه بودید و اونجا واقعا یک مکان جادویی بود خوب من هم همه این حقه های جادویی را از آنجا گرفتم . بگذارید بهتون نشون بدم چیزهایی مثل این، خوب چیزی شبیه ، می دونید درسته؟ خیلی جالبه فقط مشکلش اینه که دیگه نمی تونم دستم را تکون بدم خوب، الان باید این کار را بکنم، بخش بعدی کار، اینه که او وای کامپیوترم را اونجا ببینید! (خنده)

به هر حال، یکی از چیزهایی که من از آن فروشگاه خریدم این بود جعبه جادویی تنن پشت جعبه این را نوشته بود که با 15 دلار ، شعبده ای به ارزش 50 دلار بخرید که پس انداز خوبی بود (خنده) من این جعبه را چند دهه قبل خریدم و اصلا هم شوخی نمی کنم اگر به این نگاه کنید می بینید که این جعبه هیچ وقت باز نشده است اما این را همیشه نگاه داشتم و همیشه به این نگاه میکردم اون را در دفترم و روی یک قفسه گذاشته ام و همیشه فکر می کنم که چرا آن را باز نکرده ام؟ و چرا اصلا نگاهش داشتم ؟ چون من از این جور آدم هایی نیستم که همه چیزها را نگاه می دارند اما به دلایلی من این جعبه را باز نکردم و من فکر می کنم این یک جورایی کلید ماجرایی است که می خواهم در تد در باره اش حرف بزنم و تا حالا درباره آن صحبت نکرده ام و برای افرادی بیرون از اینجا شاید خسته کننده باشد خوب من فکر کردم که شاید چیزی درباره این جعبه وجود داشته باشد و راجع به آن فکر کردم و اینجا این علامت سوال بسیار بزرگ وجود داشت. من طراحی را دوست دارم و از اینکه ارزشش به همین چیزها است . و باز هم فکر کردم که چرا من این جعبه را باز نکرده ام

و متوجه شدم که هیچگاه در آن را باز نکرده ام به خاطر اینکه نماینگر چیز بسیار مهمی برای من بوده است این جعبه پدربزرگم را به یاد می آورد من می توانم در تد گریه کنم؟ چون — نه نمی خواهم گریه کنم اما —- ( خنده) — موضوع اینه که این جعبه امکانات بی نهایتی را ارایه می کند این نماینگر امید و نماینگر پتانسیل ها است و چیزی که در باره این جعبه دوست دارم و چیزی که فکر می کنم به نوعی در هر کاری که می کنم به گونه ای حضور دارد این است که خودم را درگیر ترسبم احتمالات نا متناهی می کنم ، اینکه چه امکانات بالقوه ای وجود دارد و به این نتیجه رسیدم که رازها و اسرار شتاب دهنده تخیلات هستند حالا این مساله ایده خیلی پیشگامانه ای نیست اما زمانی که به این موضوع فکر می کردم که شاید زمان هایی بوده است که اسرار و رازها اهمیتشان حتی از دانش هم بیشتر بوده باشد کم کم شروع کردم به علاقمند شدن به این موضوع

و اینطور بود که شروع به فکر کردن درباره سریال لاست (گمشدگان) کردم و چیزهایی که در آن انجام داده بودیم و به این نتیجه رسیدم که او خدای من، این جعبه های اسرار آمیز در هر کاری که من می کنم حضور دارند البته هر بار به روشی و شکلی— در خلق گمشدگان، دامون لیندالف که این برنامه را به همراه من خلق کرد و من، درگیر کارهای اساسی مورد نیاز برای تهیه این سریال بودیم و وقت بسیار کمی برای انجام همه آن کارها داشتیم. ما درکل 11 و نیم هفته وقت داشتیم تا متن را بنویسیم ،بازیگران را انتخاب کنیم ، تصویر برداری کنیم، ویرایش آن را انجام دهیم و در نهایت آن را تبدیل به یک قسمت اول 2 ساعت و نیمه کنیم بنابراین وقت زیادی در اختیار ما نبودو خوب باید با آن حس مکانات بالقوه چه کار می کردیم زمان زیادی برای توسعه دادن داستان در اختیار نداشتیم من مطمئنم که همه شما مردمانی را می شناسید که دایم به شما می گویند، که چه کارهایی را نمی توانید انجام دهید و چه چیزهایی را باید تغییر دهید و اینکه وقت کافی برای انجام کارها نیست ، که یک جورهایی شگفت انگیز هستند و خوب ما این نمایش را آماده کردیم، برای آنهایی که آن را ندیده اند یا نمی شناسنش، می توانم یک بخشی از قسمت اول را برایتون نمایش بدهم فقط برای انکه بخشی از کارهایی که کردیم را نشان بدهم

کلیر: کمک ! خواهش می کنم کمکم کنید کمک ! کمک !

جک: اون را ازاینجا دور کنید ! از کنار موتور دورش کنید ! از اینجا دورش کنید!

کلیر: من درد شدیدی دارم

جک: چند ماهه حامله ای ؟

کلیر: هشت ماهمه

جک: چه مدتی اینجا افتادیم؟

کلیر: نمی دونم فکر کنم تازه اتفاق افتاده

مرد: هی ! هی ! هی ! از اونجا دور...

آبرامز: حوب اگر 10 سال پیش بود و ما می خواستیم تا این صحنه را اجرا کنیم، مجبور بودیم یک بدلکار را بکشیم واقعا باید این کار را می کردیم ( خنده) اگر می خواستیم سخت گیر تر باشیم ، شاید 2 بار باید این کار را می کردیم — خیلی بد می شد خوب، نکته شگفت انگیز این بود که ما توانستیم این کار را انجام دهیم و بخشی از این شگفتی این بود که ما به فناوری هیجان انگیزی دسترسی داشتیم می دانید ما می توانیم هر کاری که بخواهیم انجام می دهیم . منظورم این است که ما هیچ وقت پیشتر نمی توانستیم چنین صحنه هایی را بسازیم ما شاید می توانسیتم این صحنه را بنویسیم اما توان به تصویر کشیدن آن را به طوریکه اینجا انجام دادیم نداشتیم. و و بخشی از این داستان هیجان انگیز برای من در فرآیند خلاقانه ای است که در فناوری وجود دارد، این می تواند تا حد انفجار ذهن الهام بخش باشد من به این نتیجه رسیدم که یک صفحه خالی حکم جعبه جادویی را برای من دارد می دانید؟ باید آن را با چیزی هیجان انگیز پر کرد

من عادت به متنی برای مردم معمولی دارم که بتوانم بهشون تلنگر بزنم بخش رومانس متن برای من هیجان انگیز بود و برایم الهام بخش بود من سعی می کردم و می خواستم صفحاتم شامل همان روحیه و افکار و احساساتی باشد که متنم داشت خوب، —- می دانید من عاشق کامیپوترهای اپل هستم. من دیوانه آنها هستم خوب کامپیوتر اپل — مثل آن پاور بوک ها — این کامپیوتر مرا به نوعی چالش می کشید . به طور اساسی این موضوع را می گفت که می دانید تو چی می خواهی بنویسی که شایسته نوشتن با من باشد؟ (حنده) حدس می زنم که این را احساس می کنم — مجبورم و اغلب اوقات مانند امروز ناچارم در مقابل این سوال کنار بکشم . چون راستش چیزی ندارم ! (خنده)

خوب اینجا بودیم. از نظر محتوا شما به این نگاه می کنید به داستان نگاه می کنید و فکر می کنید خوب، مگر داستان ها غیر از این جعبه های جادو چه چیز دیگری هستند؟ این سوالی اساسی است — در تلوزیون اولین قدم را تیزر یا دست انداختن می نامند این از نظر ادبی دست انداختن و درگیر کردن است . سوال مهمی است خوب شما این را ترسیم می کنید و البته بعدش سوال های دیگری شکل می گیرد و همینطور به پیش می رود مثلا به جنگ ستارگان نگاه کنید. شما آدم آهنی ها را دارید آنها با یک زن مرموز ملاقات می کنند جریا ن چیه ؟ نمی دانیم. یک جعبه اسرار درسته؟ بعد با لوک اسکای واکر ملاقات می کنید . او صاحب آدم آهنی ها می شود و شما یک پیام هولوگرافی را می بینید و می فهمید که این یک پیغام است، خوب؟ اون خانم می خواهد اوبی وان کنوبی را پیدا کند ، کسی که تنها امید او است اما اوبی وان کنوبی دیگه کیه ؟ جعبه اسرار! بعد شما بن کنوبی را می بینید. بن کنوبی همان اوبی وان کنوبی است لعنتی ! می دانید — این روند ما را نگاه می دارد — (خنده) — شما ها این فیلم را ندیده اید؟ (خنده) خیلی عظیمه ! به هر حال —-

خوب این همان چیزی که من احساسش می کردم. چیزی مملو از جعبه های اسرار که مخاطب را درگیر می کند بعد از آن چیزی شبیه به بیان اسرار در قالب تخیلات وجود دارد — چیزی که نوعی منع اطلاعاتی به شمار می رود، خوب؟ اگر این کار را عمدا انجام دهید باعث درگیری بیشتر می شود چیزی شبیه کوسه های فیلم آرواره ها — اگر کوسه مکانیکی اسپیلبرگ کار می کرد این موجود دیگر این قدر دور از دسترس و ترسناک نبود و شما می توانستید بارها این کوسه را ببینید در فیلم بیگانه ، آنها هیچوقت واقعا خود بیگانه را نشان ندادند: نتیجه اینکه موجود وحشتناک شده بود حتی در فیلم کمدی رومانتیکی مانند فارغ التحصیل آنها قرار ملاقاتی می گذاشتند یادتونه؟ آنها درون یک ماشین بودند، و واقعا صحنه پر شکوهی بود و آنها صحنه را از بالا نشان دادند آنها آنجا بودند— شما هیچ چیزی از حرف های انها را نمی شنیدید حتی یک کلمه اما این صحنه تبدیل به یکی از رومانتیک ترین قرار های تاریخ سینما شد و شما این صحنه را دوست داشتید چون صدایش را نمی شنیدید و برای من هم ماجرا از همین قراره

و سرانجام اینکه این ایده وجود دارد — اگرچه چهارچوبش اندکی کش آمده باشد اما این ایده همان ایده جعبه اسرار است به این معنی که چیزی که شما فکر می کنید به دست می آورید در نهایت همان چیزی است که بدست می آورید و این موضوع در بسیاری از فیلم ها و داستان ها صحت دارد وقتی شما فیلم ای تی را برای مثال می بینید. ای تی هم همینطوره خوب؟ فیلمی خارق العاده در باره چی ؟ فیلم درباره موجود بیگانه ای است که با یک بچه ملاقات می کند. درسته؟ خوب اینطور نیست. ای تی فیلمی درباره طلاق است . ای تی درباره يک دل شکسته است خانواده ای آسیب دیده از طلاق و در نهایت کودکی که نمی تواند راهش را پیدا کند جان سخت را دیده اید؟ هان؟ دیوانه کننده، عالی، سرگرم کننده، فیلمی اکشن و ماجراجویانه در یک ساختمان این فیلم در باره مردی است که در آستانه طلاق قرار دارد او را در لس آنجلس و در اوج افسردگی می بینیم این ها صحنه ای درخشانی هستند — شاید بهترین صحنه های دراماتیک تاریخ سینما نباشند اما صحنه های فوق العاده عالی هستند چیزی حدود 1 ساعت ونیم روی شخصیت های یک فیلم سرمایه گذاری می شد پیش از آنکه شما چیزی را که می خواهید در باره آن بفهمید چیزی که در واقع انتظارش را دارید

زمانی که به فیلمی مانند آرواره ها نگاه می کنید صحنه هایی که انتظارش را دارید — تصویر را داریم؟ این جور تصاویر هستند، چیزهایی که به خاطرتان می ماند و از فیلم آرواره ها انتظار دارید و اینکه او مورد حمله قرار می گیرد و کوسه ای او را می خورد نکته ای در باره آرواره ها این است که این فیلم واقعا در باره آدمی است که به نوعی با جایگاه خودش در جهان در گیر است - با مردانگی خودش با خانواده اش، اینکه در این شهر جدید باید چکار کند این یکی از صحنه های مورد علاقه من است و این صحنه ای است که شما وقتی ان را می بینید الزاما به یاد آرواره ها نمی افتید اما این صحنه فوق العاده است

پدر: بیا اینجا من را ببوس

پسر: چرا؟

پدر: چون بهش احتیاج دارم

آبرامز: بی خیال:«چرا؟ چون من بهش احتیاج دارم» درسته ؟ بی خیال! خوب وقتی به آرواره ها فکر می کنید —- چنین چیزهایی مثل سرمایه گذاری روی یک کاراکتر می مونه این همان چیزهایی است که واقعا درون آن جعبه قرار دارد. می دانید؟ به همین دلیل است که وقتی مردم می خواهند چیزی را از فیلم برداشت کنند می دانید از یک ژانر شاید چیز اشتباهی را از آن بردارند الزاما شما نباید از این فیلم ها کوسه و یا هیولاها را انتخاب کنید و بردارید شما می توانید - اگر اصلا بخواهید چیزی را بردارید — شخصیت ها را به یاد بسپارید چیزهایی که واقعا مهم هستند. منظورم این است که درون خودتون را نگاه کنید و ببینید در درون شما چه می گذرد چرا که در نهایت می دانید، خود ما جعبه اسرار هستیم. خوب همینه

بعد کمی داستان را توسعه دهیم. چه چیزی نسبت به یک سالن نمایش فیلم ، جعبه اسرار بزرگتری به شمار می آید؟ می دانید؟ شما به سالن سینما می روید و برای آنچه می خواهید ببینید هیجان زده اید می دانید اغلب اوقات لحظه ای که چراغ های سالن خاموش می شوند بهترین بخش نمایش فیلم است و شما سر شار از شگفتی می شوید این حس هیجان قابل انتظار است و اغلب ، فیلم به نمایش در می آید و پیش می رود و ناگهان چیزی اتفاق می افتد و شما می گویید: او، و بعد چیز دیگری اتفاق می افتد و این بار می گویید وای حالا، اگر فیلم عالی باشد شما را با خود همراه می کند چرا که شما می خواهید خود را در آن جای بدهید

خوب برای من هرچیزی که می خواهد باشد ، می خواهد تلوزیون باشد، یک آی پاد، کامپیوتر یا موبایل لذت بخش است و همانطور که گفتم من یکی از مشتاقان اپل هستم و یک روز حدود یک سال پیش یک روز صبح وارد یک سایت آنلاین شدم تا سخنرانی استیو جابز را ببینم چون همیشه این کار را می کنم و او روی صحنه آمد و شروع به معرفی آی پاد ویدیویی کرد و چی روی صفحه آی پاد پشت سر او بود؟ لاست! من هیچ ایده ای در این باره نداشتم ! و فهمیدم که لعنتی یک چرخه کامل به وجود آمده است یعنی الهامی که من از فناوری گرفته بود حالا داره همین کار را تکرار می کند چیزی که از آن الهام گرفته شده بود داره برای فروش آن کمک می کند. منظورم اینه که دیوانگی است (خنده)

می خواستم چند تا چیز دیگر هم به شما نشون بدهم که از آنها رد می شوم و تنها می خواهم یک چیز دیگر به شما نشان بدهم که هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد این موضوع الان روی اینترنت است نمی دونم قبلا آن را دیده اید یا نه 6 سال پیش انها این کار را کردند و این نسخه آنلاین کاری است که توسط افرادی که تجربه هایی در زمینه جلوه های ویژه داشته اند انجام شده است اما نکته اینجاست که کارهایی که آنها انجام داده بودند و جعبه های اسراری را که به کار گرفته بودند همگان امروز در اختیار دارند وقتی فکر می کنم که پدربزرگم چه کارهایی برای من در دوران کودکیم انجام داد می بینیم امروز همه مردم به آنها دسترسی دارند شما لازم نیست پدربزرگ من را داشته باشید، حتی اگر آروزی آن را بکنید اما باید به شما بگویم — این کاری است که یک نفر با یک کامپیوتر کوادرا 950 انجام داده است — کیفیتش کمی پایین است — با کمک تعداد بیشماری از نرم افزارها کاری می شود کرد که 15 سال پیش غیر ممکن بود او کارهایی می کند که به همان شگفت انگیزی کارهایی است که از هالیوود بیرون می آید

شگفت انگیز ترین نوع جعبه اسرار، فکر می کنم، این سوال باشد که بعد چه پیش خواهد آمد؟ چرا که اکنون دوران مردمی شدن همه چیز است .حالا خلق یک رسانه — هر جایی می تواند اتفاق بیفتد چیزهایی که من انقدر خوش شانس بودم که وقتی بچه بودم کارم را با آن شروع کنم حالا در اختیار همگان قرار دارد و خوب، به نوعی حس شگفت انگیزی از فرصت های بسیاری وجود دارد که منتظر ما است و وقتی به فیلم سازهایی فکر می کنم که بیرون حضور دارند و ساکت مانده اند و می دانید قبلا ساکت نگهداشته شده بودند به نظرم اتفاق بسیار هیجان انگیزی است

من معمولا در کلاس هایم و در سخنرانی ها و این جور جاها می گویم که کسانی که می خواهند بنویسند خوب بروید بنویسید! کارتون را انجام دهید این کار آزاد است می دانید شما لازم نیست از کسی اجازه بگیرید که بنویسید اما الان می توانم بگویم بروید فیلم خودتان را بسازید هیچ چیز نمی تواند جلوی شما را بگیرد و مانع شما شود که بروید و وسایل مورد نیازتان را تهیه کنید شما می توانید چیزهایی مورد نیازتان را بخرید یا کرایه کنید این وسایل به همان اندازه ای که مورد استفاده قرار می گیرند خوب هستند به قول معروف مردم آزاد باشید هیچ جامعه ای نمی تواند بهترین خدمات خود را ارایه کند اگر تنها یک گروه خاص بر ان کنترل داشته باشند و من حس می کنم این فرصتی استثنایی است که ببینیم چه کسان دیگری آن بیرون وجود دارند

وقتی فیلم ماموریت غیر ممکن 3 را می ساختم از جلوه های ویژه شگفت انگیزی استفاده کردیم ILM جلوه ها را انجام داد واقعا خارق العاده بود و به نوعی مثل این بود که رویای من در آن تنیده شده است و این ها چند صحنه از این فیلم است مثل این صحنه هایی که نشانتان می دهم ایناهاش

خوب معلومه که من دچار جنون به انفجارهای بزرگ هستم خوب یکی از مورد علاقه ترین جلوه های ویژه من این است که نشانتان می دهم و این صحنه ای است که کاراکتری که نقشش را تام بازی می کرد بیدار می شود خواب آلود و گیچ و این آدم بیدار می شود و او اسلحه اش را درون بینی او فرود می کند و کپسولی را داخل مغزش شلیک می کند که قراره بعدا باعث مرگ او بشود. مثل کاری که همیشه آدم بدها می کنند

شخصیت منفی: : صبح بخیر

آبرامز: خوب، وقتی این صحنه را فیلم برداری می کریدم این کاری بود که داشتیم انجام می دادیم هنرپیشه ای که اسلحه در دست دارد ، یک هنرپیشه انگلیسی ادی مارسون، - مردی دوست داشتنی و بزرگ — او تفنگ را بر می داره و در دماغ تام فرو می کند و این باعث آسیب دیدن دماغ تام می شد و من از ابتدای دوره فعالیت سینماییم یک چیز را یادگرفته بودم : به دماغ تام آسیب نرسون (خنده) 3 تا کار هست که نباید انجام دهید . دومیش اینه که به دماغ تام آسیب نرسونید خوب ادی این تفنگ را داشت — و او آدم خیلی بزرگی است — مثل این بود که بگوید : ببخشید من نمی خواهم اذیتت کنم اما ما باید صحنه را خوب دربیاوریم و من فکر کردم که بیاد کار دیگری انجام دهیم چرا که اینطوری آن چیزی که می خواستیم در نمی آمد و من یک باره به گذشته فکر کردم که با دوربین سوپر هشتی که پدربزرگم به من داده بود در آن اتاق نشسته ام و به این فکر کردم که دست نباید دست ادی مرسان باشد می تواند دست تام باشد و خوب خود تام می دونست که تفنگ را چقدر فشار دهد که به خودش آسیب نرسوند

خوب ما دست او را گرفتیم و کمی رنگش کردیم که شبیه دست ادی بشود آستین ادی را دستش کردیم و خوب دستی که شما می بینید — یک بار دیگر بهتون نشون می دهم دست ادی نیست بلکه دست خود تام است بنابرایان تام دو نقش را بازی کرد(خنده) و با وجود این پول اضافی هم درخواست نکرد خوب اینجا است یک بار دیگر ببینید خوب همینه او بیدار می شود خواب آلود است یک جورایی درگیره دست تام ، دست تام ، دست تام (خنده) به هرحال خوب (تشویق) متشکرم. بنابراین شما به فناوری های پیچیده یاز ندارید تا چیزی شبیه کاری که در فیلم ها می شود را بسازید و این جعبه اسرار به افتخار پدربزرگم بسته خواهد ماند متشکرم. (تشویق)