ایتان هاک
3,491,817 views • 9:16

امیدوار بودم که امروز کمی درباره‌ی خلاقیت صحبت کنم. بعضی از مردم سخت تلاش می‌کنند تا به خودشان اجازه‌ی خلاق بودن بدهند؛ و منطقی است. منظورم این است که کمی نسبت به استعداهای خودمان شک داریم. داستانی را به یاد می‌آورم که به طور اتفاقی در بیست سالگی‌ا‌م با آن آشنا شدم؛ که یک جورهایی برای من پرمعنا بود.

من واقعا غرق در آلن گینزبرگ بودم، و شعرهایش را می‌خواندم. و می‌خواندم که او مصاحبه‌های زیادی داشته است. و زمانی «ویلیام ف. باکلی» یک برنامه‌ی تلویزیونی به نام «خط آتش» داشت. و گینزبرگ در آنجا آهنگ هیر کریشنا را خواند در حالیکه ارغنون می‌نواخت. و به نیویورک، پیش دوستان روشن فکر خود بازگشت. و همه‌ی آنها به او گفتند «نمی‌دانی که همه فکر می‌کنند تو یک سبک مغزی، و کل کشور تو را مسخره می‌کنند؟» و او گفت، «این شغل من است. من یک شاعرم و قصد دارم که نقش احمق را را بازی کنم. بیشتر مردم باید تمام روز را کار کنند، و به خانه برمی‌گردند و با همسرشان دعوا می‌کنند، بعد غذا می‌خورند و تلویزیون روشن می‌کنند، و کسی تلاش می‌کند تا به آنها چیزی بفروشد، و من فقط به همه‌چیز گند می‌زنم. من ادامه دادم و آوازی درباره‌ی کریشنا خواندم، و حالا آنها روی تخت می‌نشینند و می‌گویند: «این احمق کیست؟' و نمی‌توانند بخوابند، درست است؟» این شغل او به عنوان یک شاعر است؛

و خب، به نظر من خیلی رهایی‌بخش است. چون فکر می‌کنم اکثر ما می‌خواهیم چیزی با کیفیت به دنیا ارائه دهیم. چیزی که دنیا خوب یا مهم در نظر بگیرد؛ و این واقعا همان دشمن است. چون این به ما بستگی ندارد، که کارمان را خوب انجام بدهیم یا نه. و اگر تاریخ چیزی به ما آموخته باشد، این است که دنیا به‌ شدت منتقد غیرقابل اطمینانی است. درست؟

پس باید از خودتان بپرسید: فکر می‌کنید خلاقیت انسان اهمیت دارد؟ خب، هوم، بیشتر مردم خیلی به شعرسرایی فکر نمی‌کنند، نه؟ آنها یک زندگی دارند، و واقعا تمایلی به اشعار آلن گینزبرگ ندارند یا اشعار هرکسی دیگر. تا زمانی که پدرشان می‌میرد، به خاکسپاری می‌روند، کودکی را از دست می‌دهید، کسی دل شما را می‌شکند، آنها دیگر شما را دوست ندارند، و تمام اتفاقات ناگهانی، ناامید از سر درآوردن از منطق این زندگی، و «کسی تا به حال اینقدر احساس بدی داشته؟ چگونه خیال پردازی را متوقف کرده اند؟»

یا برعکس، چیزی بسیار عالی؛ کسی را ملاقات می‌کنید وقلبتان منفجرمی‌شود. به شدت آنها را دوست دارید، حتی نمی‌توانید جلوتان را ببینید. می‌دانید، شما گیج هستید. «آیا کسی تا به حال این احساس را داشته؟ چه اتفاقی برایم افتاده؟» و در این موقع هنر دیگر تجملی نیست، در واقع معاش است. ما به آن نیاز داریم.

بسیار خب، هنر چیست؟ خلاقیت انسانی به طورطبیعی در ما آشکار است. ما به، اوه.. شفق قطبی نگاه می‌کنیم. من فیلم«سپید دندان»را در کودکی، و در آلاسکا فیلم گرفتم، و شب‌هنگام بیرون می‌روید آسمان شبیه امواج بنفش و صورتی و سفید است، و این زیباترین چیزی است که تابه‌حال دیده‌ام. انگار واقعا آسمان در حال بازی کردن بود. زیبا. هنگام غروب به گرند کانیون می‌روید؛ زیباست. می‌دانیم که زیباست. اما عاشقش شده‌اید؟ معشوقتان بسیار زیباست. من چهار فرزند دارم. تماشای بازی آنها تماشای ادای پروانه در آوردن یا دویدن دور خانه و انجام هر چیزی، این بسیار زیباست.

من باور دارم ما اینجا روی این سیاره در فضا هستیم تا به همدیگر کمک کنیم. درست است؟ و باید اول زنده بمانیم و بعد باید پیشرفت کنیم. و برای پیشرفت و بیان خودمان بسیارخب، قسمت سخت ماجرا اینجاست: ما باید خودمان را بشناسیم. چه چیزی را دوست دارید؟ و اگر به چیزی که دوستش دارید نزدیک شوید، اینکه کی هستید برایتان معلوم می‌شود، و توسعه می‌یابد.

برای من اینکار واقعا آسان بود. اولین بازی حرفه‌ایم را در سن ۱۲ سالگی انجام دادم. در نمایشی به نام «ژوان مقدس» از جرج برنارد شاو در تئاتر مک‌کارتر، و بوم! عاشق شدم. دنیایم منبسط شد. و آن حرفه -من تقریبا پنجاه ساله‌‌ام- آن حرفه هرگز دست از جبران زحماتم برنداشته است، و بیشتر و بیشتر جبران می‌کند، بیشتر، به طرز عجیبی، در نقش‌هایی که بازی کرده‌ام.

من نقش یک پلیس را داشته‌ام، نقش جنایتکار را داشته‌ام، نقش کشیش و همینطور یک گناهکار را داشته‌ام، و جادوی این در طول زندگی، در طول سی سال انجام آن، این است که شما شروع می‌کنید تا ببینید که تجربیات من، من، ایتان، تقریبا آنگونه که فکر می‌کردم منحصربفرد نیستند. من اشتراکات زیادی با این مردم دارم. وپس آنها نیز با من یک نقطه‌ی اشتراک دارند. شما شروع به دیدن اتصال ما به همدیگر می‌کنید.

مادر مادربزرگم، دلا هال واکر گرین، روی بستر مرگش، این زندگینامه کوچک را در بیمارستان نوشت، و حدود ۳۶ صفحه بود، و او پنج صفحه را صرف کرد در همان زمانی که برای یک نمایش، لباس طراحی می‌کرد. همسر اولش شبیه یک پاراگراف شد. کشاورزی پنبه که برای پنجاه سال انجام داد. نیازمند اشاره است. پنج صفحه برای طراحی لباس‌ها. و نگاه می‌کنم- مادرم به من یکی از لحاف‌های دست‌باف او را داد، و می‌توانید حسش کنید. او خودش را بیان می‌کرد، و این قدرتی واقعی دارد.

یادم می‌آید که من و نابرادریم رفتیم تا «اسلحه‌ی برتر » را ببینیم. که هر سال بیرون می‌آید. یادم می‌آید که از بازار خارج شدیم، گرم بود، من فقط به او نگاه کردم، هر دویمان احساس کردیم که آن فیلم شبیه صدایی از طرف خدا بود. می‌دانید؟ فقط... اما کاملا به طریقی دیگر. انگار، می‌خواستم بازیگر بشوم. مثل اینکه، باید چیزی بسازم که باعث شود مردم احساس کنند. فقط می‌خواستم قسمتی از آن باشم، و او می‌خواست در ارتش باشد. همه کاریکه کرده‌ایم این بود نقش FBI، نقش مرد ارتشی، نقش شوالیه‌؛ را بازی کنیم، میخواستم با شمشیر ژست بگیرم، و او یک کمان پولادین ساخت که با آن می‌توانستید تیری به یک درخت بزنید. پس به ارتش ملحق می‌شود. خب، او درکلاه سبزها یک سرهنگ بازنشسته شد. او جانبازجنگی از افغانستان و عراق، با چند نشان افتخار است. هم‌اکنون در اردوی قایقرانی به فرزندان سربازان قربانی آموزش می‌دهد. او زندگیش را صرف علاقه‌اش کرد. خلاقیت او در رهبری بود، هدایت دیگران، شجاعت او، کمک به دیگران. این کاری بود که احساس کرد برای انجامش فراخوانی شده، و زحماتش را جبران کرد.

ما می‌دانیم زمان زندگیمان بسیار کوتاه است، و چطور آن را می‌گذرانیم_ آیا داریم آن را با انجام کاری که برایمان مهم است می‌گذرانیم؟ بیشتر ما نه. منظورم این است که سخت است. کشش عادت‌ها بسیار قوی است، و چیزی که به کودکان خلاقیت می‌دهد این است که آنها هیچ عادتی ندارند، و اهمیتی نمی‌دهند که خوب هستند یا نه، خب؟ وقتی قلعه‌شنی می‌سازند نمی‌گویند: «فکر می‌کنم که در آینده سازنده قلعه‌شنی خوبی بشوم.» آنها فقط خودشان را روی هر کاری که جلویشان بگذارید می‌اندازند. رقصیدن، نقاشی کردن، ساختن چیزی، در هر فرصتی که به دست می‌آورند، تلاش می‌کنند تا از آن برای القای فردیت خودشان به شما استفاده کنند. بسیار زیباست.

چیزی‌ است که بعضی مواقع من را وقتی درباره خلاقیت حرف می‌زنید نگران می‌کند. چون می‌تواند این احساس را داشته باشد که فقط زیباست، یا مثلا، گرم است یا چیزی خوشایند است. نیست. حیاتی است. راهی است که حال همدیگر را خوب می‌کنیم. در آواز خواندنمان، در داستان‌ تعریف کردنمان، در دعوت از شما برای گفتن: «هی، به من گوش کن و من به تو گوش خواهم کرد.» ما در حال شروع یک دیالوگ هستیم. و وقتی آن را انجام می‌دهید این خوب شدن اتفاق می‌افتد، و از گوشه و کنارها بیرون می‌آییم، و شاهد بر انسانیت مشترک یکدیگر خواهیم بود. و شروع به دفاع از آن می‌کنیم. و وقتی اینکار را انجام می‌دهیم واقعا اتفاقات خوبی می‌افتد.

پس، اگر می‌خواهید به اجتماعتان کمک کنید، خواهان کمک به خانواده خود هستید، یا خواهان به دوستانتان هستید، باید خودتان را بیان کنید؛ و برای بیان خودتان باید خودتان را بشناسید. این واقعا کار آسانی است. فقط باید عشق خود را دنبال کنید. هیچ راهی نیست. هیچ راهی نیست تا زمانی که راه نروید. شما باید مایل به ایفای نقش یک احمق باشید. پس کتاب‌هایی که مجبورید بخوانید، نخوانید، کتاب‌هایی را بخوانید که دوست دارید. به آهنگی گوش ندهید که به دوست داشتنش عادت کرده اید . زمانی را صرف گوش کردن به آهنگ‌های جدید بکنید. زمانی را صرف صحبت با کسی بکنید که معمولا با آن صحبت نمی‌کنید. من تضمین می‌کنم که اگر اینکار را بکنید، احساس حماقت خواهید کرد. نکته همین‌جاست. نقش احمق را بازی کنید.

(نواختن گیتار)

(آواز) بسیارخب، من می‌خواهم به آستین بروم، و می‌خواهم در خانه بمانم دوستان‌مان را دعوت کنم اما همچنان تنها بمانم. برای خطر زندگی کنم. خونسرد بازی کنم. آیا کسی به من به خاطر حماقتم احترام می گذارد؟