35,166,414 views • 20:19

من با این شروع می کنم: چند سال پیش، یک طراح مراسم با من تماس گرفت، چون قرار بود در یک مراسم سخنرانی کنم. و او زنگ زد، و گفت، "من واقعا با اینکه بر روی اعلامیه در مورد شما چی بنویسم، مشکل دارم" و من فکر کردم، "خب، مشکل چیست؟" و او گفت، "خب، من سخنرانی شما را دیده ام، و فکر کنم شما را یک محقق معرفی کنم، ولی می ترسم اگر شما را محقق معرفی کنم، کسی نیاید. چون فکر می کنند سخنرانی شما کسل کننده و بی ربط است." (خنده) خوب. و گفت، "ولی من از سخنرانی شما داستان گویی شما را دوست داشتم. پس فکر کنم شما را یک "داستان گو" معرفی کنم." و البته آن بخشِ دانشگاهی و فاقد اعتماد به نفسِ من اینجور شد، "می خوای من را چی صدا کنی؟" او گفت، "شما را یک داستان گو معرفی می کنم." و من فکر کردم، "پری سحرآمیز چطوره؟" (خنده) گفتم، "بگذار یک ثانیه فکر کنم." سعی کردم از خودم شجاعت نشان دهم. و فکر کردم، من واقعا یک داستان گو هستم. من یک محقق کیفی هستم. جمع کردن داستان ها، کاری است که می کنم. و شاید داستان ها نوعی داده به همراه روح باشند. و شاید من فقط یک داستان گو باشم. پس گفتم، "می دانی چیه؟" چرا نمی گویی من یک "محقق-داستان گو" هستم." و او خندید، "هه. همچین چیزی نداریم." (خنده) پس من یک "محقق-داستان گو" هستم، و امروز می خواهم با شما صحبت کنم — ما داریم دربارۀ گسترش بینش صحبت می کنیم — بنابراین می خواهم با شما دربارۀ بخشی از تحقیق ام صحبت کنم و داستان هایی بگویم که بینش من را به طور اساسی گسترش دادند. و در واقع روش زندگی و عشق ورزیدن و کار و مادر بودن را در من تغییر دادند.

و از اینجا داستان من شروع می شود. زمانی که محققی جوان بودم، دانشجوی دکترا، سال اول، استادی برای درس تحقیق داشتم که به ما گفت، "از این قراره که، اگر نمی توانید چیزی رو اندازه بگیرید، آن چیز وجود ندارد." و من فکر کردم که او شیرین زبانی می کند. گفتم "واقعا؟" و او گفت "قطعا." باید من را درک کنید من لیسانس و فوق لیسانس مددکاری اجتماعی داشتم، و داشتم دکترای مددکاری اجتماعی می گرفتم، در نتیجه تمام دورۀ دانشجویی افرادی اطرافم بودند که باور داشتند زندگی به هم ریخته است، عاشق اش باش. و من این نوع آدم هستم که : زندگی به هم ریخته است جمع و جورش کن، منظم اش کن و بگذارش در جعبۀ بنتو(غذای ژاپنی) ( خنده) من راهم را برای پیدا کردن حرفه ای که توانایی اش را دارم، پیدا کرده بودم.— یک گفتۀ معروف در ممدکاری این است که باید سختی ها را به جان خرید. و من می گویم، بزن پسِ کله ی سختی ها و کنار بزنش و بهترین امتیازها را بگیر. این تکیه کلام من بود. پس من خیلی هیجان زده بودم. فکر کردم، می دانی، این حرفۀ مناسب من است، چون من به موضوع های آشفته علاقه دارم. ولی می خواهم قادر باشم، آنها را از آشفتگی در بیاورم. می خواهم آنها را درک کنم. می خواهم این چیزهایی که می دانم مهم هستند، هک کنم و رمز را در جلوی دید همه بگذارم.

پس از "ارتباط" شروع کردم. چون بعد از 10 سال کار در مددکاری متوجه می شوید ارتباط دلیل بودن ما است. چیزی است که به زندگی هایمان معنی و هدف می دهد. معنای اصل همین است. فرقی نمی کند با کسانی صحبت کنید که در عدالت اجتماعی فعال هستند یا مددکارانی که در سلامت روان یا سوء استفاده یا بی توجهی فعالیت می کنند، می دانیم که ارتباط، یا توانایی احساس متصل بودن، که ما از نظر عصب شناختی اینگونه هستیم — همان دلیل بودن ما است. پس من فکر کردم از ارتباط شروع خواهم کرد. خب شما با این موقعیت آشنا هستید وقتی رئیس تان عملکرد شما را ارزیابی می کند، و او به شما 37 موردی که خیلی عالی انجام می دهید، می گوید و یک مورد که — جا برای بهتر شدن دارد؟ (خنده) و تمام فکر شما همان موردِ جا برای رشد است، درسته؟ خب ظاهراً کار من هم همینطور پیش رفت، چون، وقتی از مردم دربارۀ عشق می پرسی دربارۀ دل شکستگی می گویند. وقتی از مردم دربارۀ حس تعلق می پرسی، دربارۀ زجرآورترین تجربه های طرد شدن می گویند. و وقتی دربارۀ ارتباط می پرسی، داستانهایی که به من گفتند دربارۀ قطع ارتباط بود.

خیلی سریع — در حدود شش هفته بعد از شروع این تحقیق — من با این چیز بدون اسم مواجه شدم که کاملا ارتباط را به طریقی که نفهمیدم یا ندیده بودم، از هم می گسست. و بنابراین من از تحقیق کنار کشیدم و فکر کردم، من باید بفهمم این چیست. و معلوم شد شرم است. و شرم به عنوان ترس از قطع ارتباط واقعا قابل فهم است. آیا چیزی دربارۀ من وجود دارد که اگر بقیه بدانند یا ببینند دیگر سزاوار ارتباط نخواهم بود؟ چیزی که می توانم به شما بگویم این است: این جهانی است، ما همه شرم را تجربه کرده ایم. مردمی که شرم را تجربه نمی کنند قابلیت همدلی یا ارتباط انسانی را ندارند. هیچ کس نمی خواهد در این مورد حرف بزند. و هرچه کمتر در موردش حرف بزنی، نشان می دهد بیشتر شرمسار هستی. چیزی که زیربنای این شرم است، این است که "من به اندازه کافی خوب نیستم" — که همه ما با این احساس آشنا هستیم: " من به اندازه کافی بی نقص نیستم. به اندازه کافی لاغر پولدار، زیبا، باهوش نیستم به اندازه کافی مرتبه شغلی بالا ندارم." چیزی که زیربنای این بود آسیب پذیری عاطفی زجر آور بود، این ایده که، برای رخ دادن یک ارتباط ما باید به خودمان اجازۀ دیده شدن بدهیم دیده شدن کامل.

و شما احساس من را دربارۀ آسیب پذیری می دانید. من از آسیب پذیری متنفرم. و بنابراین فکر کردم، این فرصتِ من برای به عقب زدن آسیب پذیری با ترکۀ اندازه گیری ام است. من این را خواهم فهمید. یک سال وقت می گذارم، ساختار شرم را شناسایی خواهم کرد. خواهم فهمید آسیب پذیری چگونه عمل می کند. روی دست آسیب پذیری می زنم. پس آماده و خیلی هیجان زده بودم. همانطور که می دانید، آخرش خوب نمی شود. ( خنده) این را می دانید. می توانستم چیزهای زیادی دربارۀ شرم به شما بگویم. ولی در این صورت باید زمان بقیه را قرض می گرفتم. این چیزی است که به طور خلاصه می توانم بگویم و این ممکن است یکی از مهمترین چیزهایی باشد که تا به حال در این ده سال تحقیق، آموخته ام. یک سالی که گفتم تبدیل به شش سال شد، هزاران داستان، صدها مصاحبۀ طولانی، گروه های کانون (مصاحبۀ دسته جمعی.) در یک مرحله، مردم برای من صفحه های مجلات و داستان هایشان را می فرستادند. هزاران داده در 6 سال. و تقریبا دستم آمده بود.

تقریبا فهمیدم، این شرم است. شرم اینگونه عمل می کند. یک کتاب نوشتم، یک تئوری دادم، ولی یک چیزی درست نبود — و آن این بود، اگر تقریبا افرادی که با آنان مصاحبه کردم به دو گروه تقسیم می کردم یک گروه که واقعا حسِ شایستگی داشتند — این چیزی است که این بحث به آن می رسد یک حسِ شایستگی — آنان یک حس قوی عشق و تعلق داشتند — و گروه دیگر که با حس شایستگی مشکل داشتند، که همیشه برایشان سوال بود که آیا به اندازه کافی خوب هستند. فقط یک متغییر بود که افرادی که حسِ قوی عشق و تعلق داشتن را از افرادی که با این احساس درگیر بودن، جدا می کرد. و آن این بود، افرادی که حسِ قوی عشق و تعلق داشتند باور داشتند آنان سزاوار عشق و تعلق هستند. همین. آنان باور داشتند که سزاوار هستند. و برای من، آن قسمت که <چیزی که مانع ارتباط ما میشود ترس ما از سزاوار ارتباط نبودن، است> چیزی بود که شخصا و از نظر حرفه ای احساس می کردم باید بهتر بفهمم. پس آنچه کردم این بود که تمام مصاحبه هایی که در آنها شایستگی دیدم،.. در آنها مردمی دیدم که آنگونه زندگی می کنند،.. برداشتم و صرفا به آنها نگاه کردم.

چه چیز در این مردم مشترک است؟ من یک اعتیاد جزئی به لوازم اداری دارم، ولی آن بحث دیگری است. پس پوشۀ مانیل(کاغذ قهوه ای محکم) و قلم شارپی داشتم و فکر کردم اسم این تحقیق را چی بگذارم؟ و اولین کلمه ای که به ذهن ام آمد "خوش قلب" بود. آنان مردمی خوش قلب هستند که با این حسِ عمیقِ شایستگی زندگی می کنند. پس این رو بر روی پوشه نوشتم و شروع به بررسی اطلاعات کردم. در واقع، اول در چهار روزی که به آنالیز داده ها گذشت این کار را کردم. به عقب برگشتم، مصاحبه ها و داستان ها و اتفاق ها را بیرون کشیدم. درونمایه چیست؟ ااگو چیست؟ شوهرم با بچه ها از شهر بیرون رفت. چون من همیشه به حالت دیوانه وار "جکسون پولاک" (نقاش گوشه نشین) فرو می روم و صرفا می نویسم و و حال و هوای محقق گونه می گیرم. و خب این چیزی است که من پیدا کردم. چیزی که بین آنان مشترک بود یک احساس شجاعت بود. و من می خواهم شجاعت و نترسی را برای یک دقیقه از هم تفکیک کنم. " کاریج" (شجاعت)، ریشۀ اصلی " کاریج" از کلمۀ لاتین "کور" به معنای قلب وارد زبان انگلیسی شده است و معنی اصلی این کلمه این بوده که با تمام قلب خودتان رو معرفی کنید. و آن دسته افراد خیلی ساده، شجاعت ناقص و ناکامل بودن را داشتند. آنان این دلسوزی را داشتند که ابتدا با خود مهربان باشند سپس با دیگران چون، اینطور که روشن است، ما نمی توانیم برای دیگران دلسوزی کنیم اگر نتوانیم با خودمان مهربانانه برخورد کنیم. و در آخر اینکه آنان ارتباط داشتند و — این قسمت سخت بود — و در نتیجۀ خلوص آنان تمایل داشتند از آنچه فکر می کردند باید باشند، دست بردارند تا همان کسی باشند که هستند، کاری که شما قطعا باید برای ارتباط انجام دهید.

چیز دیگری که بین آنان مشترک بود این بود که آنان به طور کامل پذیرای آسیب پذیری بودند. باور داشتند چیزی که آنان را آسیب پذیر می کند آنان را زیبا می کند. آنان نه می گفتند آسیب پذیری خوشایند است، نه می گفتند زجرآور است— همانطور که قبلا در مصاحبه های شرم شنیده بودم. فقط می گفتند لازم است. آنان از تمایلشان به اینکه نفر اول باشند که می گویند"من عاشقت ام" می گفتند تمایل به انجام کاری که در آن هیچ تضمینی وجود ندارد. تمایل به بند نیامدن نفس و به طور طبیعی گذراندن زمان انتظار برای تماس دکتر بعد از ماموگرافی (جهت تشخیص سرطان سینه) آنان تمایل دارند در رابطه ای سرمایه گذاری کنند که ممکن است ادامه داشته باشد یا نداشته باشد. فکر می کردند این امر اساسی است.

من شخصا فکر می کردم آسیب زننده و خیانت است. باور نمی کردم که عهد وفاداری به تحقیق، بسته ام. معنای تحقیق کنترل و پیش بینی است. مطالعه ی پدیده ها برای فهم صریح از پدیده ها به منظور کنترل و پیش بینی آن. و حالا ماموریت من برای کنترل و پیش بینی این جواب را داده بود که تنها راه زندگی از طریق کنار آمدن با آسیب پذیری و عدم کنترل و پیش بینی، است. این به یک آشفتگی روانی کوچک منجر شد. (خنده) — که بیشتر شبیه این بود. (خنده) واقعا بود. من بهش می گفتم "فروپاشی روانی"، روانشناسم می گوید "هشیاری روانی" یک "هشیاری روانی" به نظر بهتر از "فروپاشی روانی" است. ولی به شما اطمینان می دهم "فروپاشی روانی" بود. باید داده هایم را کنار می گذاشتم و یک روانشناس پیدا می کردم. بگذارید چیزی به شما بگویم: شما زمانی می فهمید چه کسی هستید که با دوستانتان تماس می گیرید و می گویید: "فکر کنم باید یکی را ببینم. کسی را می توانی معرفی کنی؟" چون حدود پنج دوست من گفتند "اووه. اگه من بودم نمی خواستم روانشناس تو بشم" (خنده) گفتم "این یعنی چی؟" و آنان گفتند، "فقط دارم می گم، ترکۀ اندازه گیری ات را نبر." گفتم " باشه"

پس یک روانشناس پیدا کردم. در اولین ملاقاتم با او، "دایان" لیستم را که افراد خوش قلب چگونه زندگی می کنند، با خود بردم، و نشستم. او گفت "حالت چطور است؟" من گفتم "خیلی خوب هستم." او گفت "موضوع چیست؟" و این روانشناس کسی است که روانشناس ها دیگر پیش او می روند. چون ما باید پیش آنان برویم، چون حرف مفت سنج آنان، خوب است. (خنده) و من گفتم، "مسئله این است، من با چیزی درگیر هستم" و او گفت "درگیر چی؟" گفتم "خب من با آسیب پذیری مشکل دارم. و می دانم که آسیب پذیری هستۀ شرم و ترس و درگیری ما با شایستگی است. ولی به نظر می رسد، محلِ تولدِ شادی، خلاقیت تعلق و عشق هم هست. و فکر کنم من یک مشکل دارم و به کمک نیاز دارم." و گفتم "ولی نکته اینجاست، مسائل خانوادگی و چرت و پرت درباره دوران بچگی رو مطرح نکنید." (خنده) "من فقط به چند استراتژی نیاز دارم" (خنده) (تشویق) ممنون. او اینطور سر تکان داد. (خنده) و من گفتم "وضعم بد است، درسته؟" و او گفت " این نه خوب است، نه بد" (خنده) " فقط همان چیزی است که هست" و من گفتم "خدای من، خیلی افتضاح می شه"

(خنده)

و شد و نشد. و یک سال طول کشید و می دانید که مردمی هستند که وقتی متوجه می شوند آسیب پذیری و نرمی مهم هستند تسلیم می شوند و به درون آن قدم می گذارند. الف: من اینطور نیستم و ب: من حتی با چنین افرادی نمی گردم. (خنده) برای من یک دعوای یکسالۀ خیابانی بود. یک مشت پرانی بود. آسیب پذیری هل می داد، من هل می دادم. من باختم. ولی شاید زندگی ام را دوباره به دست آوردم.

و بعد دوباره به تحقیق برگشتم و چند سال بعد را به تلاش برای درک خوش قلب ها گذراندم. انتخاب هایی که می کنند، و کاری که ما با آسیب پذیری می کنیم. چرا ما تا این اندازه با آن درگیر هستیم؟ آیا من در درگیری با آسیب پذیری تنها هستم؟ نه پس این چیزی است که من یاد گرفتم. ما آسیب پذیری را وقتی منتظر آن تلفن هستیم، بی حس می کنیم. خیلی خنده دار بود. وقتی روی فیس بوک و توئیتر فرستادم که "چطور آسیب پذیری را معنی کنید؟ چه چیزی به شما احساس آسیب پذیری می دهد؟" و در طی یک ساعت و نیم، 150 جواب گرفتم. چون می خواستم بدانم بقیه چی فکر می کنند. <اجبار به کمک خواستن از شوهرم، چون من مریض هستم و ما تازه ازدواج کرده ایم؛ آغاز رابطه جنسی با شوهرم؛ آغاز رابطه جنسی با زنم؛ جواب رد شنیدن، پیشنهاد دوستی دادن؛ منتظر تماس دکتر ماندن؛ اخراج شدن، اخراج کردن مردم> — این دنیایی است که در آن زندگی می کنیم. ما در دنیای آسیب پذیری عاطفی زندگی می کنیم. و یکی از راههای ما برای مواجه با آن بی حس کردن آسیب پذیری است.

و فکر می کنم شواهد آن وجود دارد— و این تنها دلیل وجود این شواهد نیست، ولی فکر می کنم یک علت بزرگ است — ما بدهکارترین چاق ترین، معتادترین و دوا درمان شده ترین جامعۀ بالغ در تاریخ آمریکا هستیم. مشکل این است — این را از تحقیق فهمیدم — شما نمی توانید به طور انتخابی احساسات را بی حس کنید. نمی توانید بگوید، اینها چیز بدها هستند. یک طرف آسیب پذیری، سوگ، شرم ترس، ناامیدی داریم، من نمی خواهم اینها را احساس کنم. من چند آبجو و کلوچه موزی می خورم. (خنده) نمی خواهم اینها را احساس کنم. می دانم این خنده ی معنی داری است. من برای امرار معاش، به زندگی شما نفوذ می کنم. خدا (خنده) شما نمی توانید آن احساسات نا مطلوب را بدون بی حس کردن اثرات یعنی احساسات مان، بی حس کنید. نمی توانید به طور انتخابی بی حس کنید. پس وقتی آنها را بی حس می کنیم، همراه آن شادی قدردانی خوشحالی را نیز بی حس می کنیم. و بعد ما بدبخت و سیه روز می شویم، و دنبال هدف و معنا می گردیم. و بعد احساس آسیب پذیری می کنیم. و بعد چند لیوان آبجو و کلوچۀ موزی می خوریم. و این تبدیل به این چرخۀ خطرناک می شود.

یکی از چیزهایی که فکر می کنم باید درباره اش فکر کنیم این است که چرا و چگونه ما بی حس می کنیم. و این تنها مربوط به اعتیاد نیست. کار دیگر ما قطعی کردن هر چیز نامشخص است. مذهب از باور به ایمان و حقایق رازگونه غیر قابل فهم، به قطعیت و یقین رسیده است. حق با من است، حق با تو نیست. خفه شو. همین است. فقط قطعیت. هرچه بیشتر می ترسیم، بیشتر آسیب پذیر هستیم، و بیشتر می ترسیم. سیاست امروز شبیه این است. دیگر هیچ مباحثه ای وجود ندارد. هیچ گفتگویی وجود ندارد. فقط سرزنش هست. می دانید چگونه سرزنش در این تحقیق تعریف شده؟ یک راه برای تخلیۀ درد و ناراحتی. ما ایده آل سازی می کنیم. اگر یک نفر باشد که زندگی اش را اینگونه بخواهد، او من هستم ولی این جواب نمی دهد. چون کاری که ما می کنیم بر داشتن چربی از کفل و گذاشتن آن در گونه هایمان است. (خنده) که امیدوارم صد سال بعد مردم به عقب نگاه کنند و بگویند : وای (از حیرت)

(خنده)

و ما از همه خطرناک تر بچه هایمان را ایده آل سازی می کنیم. بگذارید بگویم ما دربارۀ بچه ها چی فکر می کنیم. وقتی به این دنیا می آیند، درگیری و تقلا در آنان ذاتی است. وقتی که آن نوزادان بی نقص را در دستتان می گیرید وظیفۀ ما این نیست که بگوییم "نگاهش کن، بی نقص است وظیفۀ من است که او را بی نقص نگه دارم — مطمئن شوم که تا کلاس پنجم عضو تیم تنیس می شود و تا کلاس هفتم به دانشگاه ییل می رود." این وظیفۀ ما نیست. وظیفۀ ما این است که نگاه کنیم و بگوییم "یک چیز را می دانی؟ تو کامل نیستی، و به طور ذاتی باید تقلا کنی، ولی سزاوار عشق و تعلق داشتن هستی." این وظیفۀ ما است. به من نسلی از بچه ها نشان بدهید که اینگونه بزرگ شده اند، و در آن صورت ما به مشکلاتی که امروز می بینیم، پایان خواهیم داد. ما وانمود می کنیم آنچه انجام می دهیم روی مردم اثری ندارد. ما این را در زندگی های شخصی مان انجام می دهیم. این را در سازمان ها انجام می دهیم— چه کمک مالی باشد، چه نشت نفت، چه یک دستور بازگشت محصولات معیوب — وانمود می کنیم آنچه انجام می دهیم بر روی بقیه مردم اثر بزرگی ندارد. من به شرکت ها این رو میگم که این مردم دیگر گاوچران نیستند. ما فقط می خواهیم شما معتبر و اصیل باشید و بگویید "متاسفیم، درستش می کنیم."

ولی راه دیگری هم هست، و من شما را با این تنها می گذارم. من این را فهمیده ام: راه دیگر این است که اجازه دهیم، دیده شویم. عمیقا دیده شویم، در معرض آسیب دیده شویم برای عشق ورزیدن از صمیم قلب اگر چه هیچ تضمینی وجود نداشته باشد— و این خیلی مشکل است، و من به عنوان یک مادر می گویم، به طور زجرآوری سخت است— برای تمرین سپاسگذاری و شادی کردن در آن لحظات وحشت وقتی از خودمان می پرسیم "می توانم تا این اندازه عشق بورزم؟ می توانم با تمام وجود به این باور داشته باشم؟ می توانم در این باره چنین خشمگین باشم؟" صرفا داشتن توانایی توقف، به جای فاجعه کردنِ آنچه ممکن است اتفاق بیافتد. و گفتن "من واقعا سپاسگذار هستم، چون احساس این آسیب پذیری یعنی من زنده هستم." و آخرین نکته، که فکر می کنم احتمالا مهمترین است، باور به کافی بودن، است. چون وقتی با این دید عمل می کنیم که می گوید " من کافی هستم" آن وقت از فریاد کشیدن دست می کشیم و شروع به گوش دادن می کنیم. با اطرافیان مهربان تر و ملایم تر می شویم، و با خودمان مهربان تر و ملایم تر می شویم.

تمام حرفم همین بود. ممنون.

(تشویق)