1,267,868 views • 14:21

قصد دارم راجع به مشقتی که از اون رنج میبرم براتون بگم. من یه احساس خنده دار دارم که خیلی از شما از اون هم رنج میبرید. من یه احساس خنده دار دارم که خیلی از شما از اون هم رنج میبرید. وقتی که در یه گالری نقاشی راه میروم، اتاق‌ها پُر از نقاشیه، و بعد از ۱۵ تا ۲۰ دقیقه متوجه میشم، من در مورد نقاشیها فکر نمیکنم. و بعد از ۱۵ تا ۲۰ دقیقه متوجه میشم، من در مورد نقاشیها فکر نمیکنم. من اصلا با اونها ارتباطی برقرار نمیکنم. به جای اون، دارم به یه فنجون قهوه که به شدت به اون نیاز دارم تا بیدار بشم، فکر میکنم. به جای اون، دارم به یه فنجون قهوه که به شدت به اون نیاز دارم تا بیدار بشم، فکر میکنم. من از کسالت در گالری ها نقاشی عذاب میکشم.

چند نفر از شما اذیت می شید— بله ، ها ها ها ! گاهی ممکنه بیشتر از ۲۰ دقیقه و یا حتی کمتر از اون طول بکشه، گاهی ممکنه بیشتر از ۲۰ دقیقه و یا حتی کمتر از اون طول بکشه، اما فکر کنم همه ما از این عذاب میکشیم. آیا شما هم احساس گناه میکنید؟ برای من اینطوره که به نقاشی‌های روی دیوار نگاه میکنم و فکر میکنم یه نفر تصمیم گرفته اونها رو اونجا بگذاره، فکر میکرده که اونها به اندازه کافی خوب هستند که روی دیوار گذاشته بشن، اما من همیشه اینطور نمی بینم. در حقیقت، بیشتر اوقات اینطور نمیبینم.

در واقع از این بابت خیلی هم خوشحال نیستم. احساس گناه و ناراحتی از خودم میکنم، به جای اینکه فکر کنم که یه چیزی در اون نقاشی اشتباهه، فکر میکنم یه چیزی در من غلطه و من اشتباه میکنم. این تجربه خوبی برای ترک کردن یک گالری نقاشی مثل این نیست.

( خنده تماشاگران)

موضوع اینه که من فکر میکنم ما باید به خودمون یه استراحت بدیم. اگر به این فکر کنید که به یک رستوران بروید، وقتی به لیست غذا نگاه میکنید، ایا انتظار دارید که تک تک غذاها را سفارش بدید؟ وقتی به لیست غذا نگاه میکنید، ایا انتظار دارید که تک تک غذاها را سفارش بدید؟ نه! شما انتخاب میکنید. اگر به یه فروشگاه بزرگ برای خرید یه پیراهن بروید، آیا شما تمامی پیراهنها را امتحان میکنید و همه را می خواهید؟ آیا شما تمامی پیراهنها را امتحان میکنید و همه را می خواهید؟ البته که نه، شما میتونید انتخابگر باشید و انتخاب کنید. انتظار میره که اینطور باشه. چطور میشه که وقتی به یه گالری نقاشی میرویم انتظار نمیره که ما انتخابگر باشیم؟ چطور میشه که وقتی به یه گالری نقاشی میرویم انتظار نمیره که ما انتخابگر باشیم؟ چر انتظاره میره که ما با تمامی نقاشیها ارتباط برقرار کنیم؟

بسیار خوب سعی میکنم رویکرد دیگری به موضوع داشته باشم. من دو کار را میکنم: هنگامی که به یه گالری نقاشی میروم، اول از همه نسبتا سریع راه میرم، و به همه چیز نگاه میکنم، و به اونهایی که مرا وادار به آهسته راه رفتنم کردند با دقت نگاه میندازم. و به همه چیز نگاه میکنم، و به اونهایی که مرا وادار به آهسته راه رفتنم کردند با دقت نگاه میندازم. من حتی نمیدونم چرا اونها من را وادرا به کم کردن سرعتم میکنه، اما اون من را مثل آهن ربا میکشه، و سپس من نقاشیهای دیگر را نادیده میگیرم، و فقط به طرف اون نقاشی میروم. اولین کاری که میکنم اینه که اضافی ها را در ذهنم حذف میکنم. من یه نقاشی را انتخاب میکنم. ممکنه از ۵۰ تا فقط یکی باشه. دومین کاری که میکنم اینه که جلو اون نقاشی می ایستم، و یه داستان درباره اون برای خودم میگم. دومین کاری که میکنم اینه که جلو اون نقاشی می ایستم، و یه داستان درباره اون برای خودم میگم.

چرا یه داستان؟ خوب، فکر می کنم که [مغز] ما یه جوری مداربندی شده، و دی ان ای ما به ما میگه که داستان بگیم. ما در تمامی مدت درباره همه چیز قصه میگیم، و فکر میکنم ما اینکار را میکنیم چونکه دنیا یه جوری دیونه است، یه جای پر از هرج و مرجه. گاهی سعی میکنیم داستانهایی را که میسازیم معنی بده و تلاش میکنیم کسان دیگری را به این داستانها وارد کنیم. چرا این را برای نقاشی‌ای که بهش نگاه میکنیم، نکنیم؟ خُب حالا من با رفتن به گالری نقاشی، به نوعی یه منوی رستوران دارم. خُب حالا من با رفتن به گالری نقاشی، به نوعی یه منوی رستوران دارم.

قصد دارم سه تا نقاشی که مرا در مسیرم متوقف کردند نشانتون بدم و درباره اونها داستانهایی بگم. قصد دارم سه تا نقاشی که مرا در مسیرم متوقف کردند نشانتون بدم و درباره اونها داستانهایی بگم. قصد دارم سه تا نقاشی که مرا در مسیرم متوقف کردند نشانتون بدم و درباره اونها داستانهایی بگم. اولی یه مقدمه کوچولو میخواد— " دختری با گوشواره مروارید" نقاشی شده توسط بوهانس ورمر، قرن هفدم، نقاش هلندی. " دختری با گوشواره مروارید" نقاشی شده توسط بوهانس ورمر، قرن هفدم، نقاش هلندی. با شکوه ترین نقاشی. برای اولین با وقتی که ۱۹ ساله بودم این را دیدیم، رفتم بیرون و یه پوستر از اون خریدم، در حقیقت هنوز اون پوستر را دارم. بیشتر از ۳۰ ساله که این به دیوار خونه من آویزونه. این همه جا که رفته ام همراه منه، وهرگز از دیدنش خسته نمیشم. این همه جا که رفته ام همراه منه، وهرگز از دیدنش خسته نمیشم.

اولین چیزی که مرا در راهم متوقف کرد رنگ زیباییست که او استفاده کرده و نوری است که به صورت اون دختر تابیده. رنگ زیباییست که او استفاده کرده و نوری است که به صورت اون دختر تابیده. اما فکر میکنم چیزی که من هنوز هم بعد از سالها مرا نگه داشته چیز دیگریست، اما فکر میکنم چیزی که من هنوز هم بعد از سالها مرا نگه داشته چیز دیگریست، و آن چهره‌ی اوست، تضادیست که در چهره اوست. نمیتونم بگم که او خوشحاله یا ناراحته، هر دفعه نظرم را عوض میکنم. نمیتونم بگم که او خوشحاله یا ناراحته، هر دفعه نظرم را عوض میکنم. و همین باعث میشه که من دوباره بهش فکر کنم.

۱۶ سال پیش، یه روز بعد از اینکه پوستر را روی دیوار نصب کردم، روی تخت دراز کشیدم و بهش نگاه کردم، و ناگهان فکر کردم، که نقاش با او چه کرده تا این دختر این شکلی بشه. و ناگهان فکر کردم، که نقاش با او چه کرده تا این دختر این شکلی بشه. این اولین باری بود که من فکر کرده بودم که سیمای چهره او در واقع منعکس کننده احساس این دختر درباره نقاشه. که سیمای چهره او در واقع منعکس کننده احساس این دختر درباره نقاشه. قبل از اون میشه فکر میکردم که این نقاشی چهره یه دختره. حال من درباره نقاشی بعنوان یک رابطه فکر میکردم. فکر کردم خوب رابطشون چیه؟

رفتم که پیداش کنم. کمی تحقیق کردم و چیزهایی را پیدا کردم، هیچ ایده ای نداریم که این دختر کیست. رفتم که پیداش کنم. کمی تحقیق کردم و چیزهایی را پیدا کردم، هیچ ایده ای نداریم که این دختر کیست. در حقیقت، ما نمیدونیم که مدلهای "ورمر" برای نقاشی چه کسانی بودند، در حقیقت، ما نمیدونیم که مدلهای "ورمر" برای نقاشی چه کسانی بودند، و در مورد خود "ورمر" هم خیلی کم میدونیم. که من واداشت که بگم "هورا ! " میتونم هر کاری را که میخوام بکنم، و هر داستانی که میخوام بسازم.

خُب این داستانی که من ساختم. اول از همه، فکر کردم، من باید اون دختر را بیارمش توی خونه. اول از همه، فکر کردم، من باید اون دختر را بیارمش توی خونه. ورمر چه جوری اون رو میشناسه؟ خوب، گفته شده بود که او دختر ۱۲ ساله ورمر است. خوب، گفته شده بود که او دختر ۱۲ ساله ورمر است. دخترش که ۱۲ ساله بوده وقتی که ورمر او را نقاشی کرده. فکر کردم هرچند که این یه نگاه صمیمانه است، اما این نگاهی نیست که یه دختر به پدرش بکنه. چون در نقاشی‌های هلند در آن زمان، اگر یه زن دهانش باز بود، این نشان از امکان دسترسی جنسی میداد. و این برای ورمر مناسب نبوده که دختر خودش رو اینطوری نقاشی کنه. و این برای ورمر مناسب نبوده که دختر خودش رو اینطوری نقاشی کنه.

بنابر این این دختر خودش نیست، این یه کس دیگه ایست که به او نزدیکه. بنابر این این دختر خودش نیست، این یه کس دیگه ایست که به او نزدیکه. خوب، چه کس دیگه ای در این خونه میتونه باشد؟ یه خدمتکار، یه خدمتکار دوست داشتنی. خُب، او در این خونه هست. چطوری ما اونا به استودیو نقاشی آوردیم؟ من خیلی زیاد درباره ورمر نمیدونیم، اما کمی دربارش میدونیم، یه چیزی که میدونیم اینه که او با یه زن کاتولیک ازدواج کرده و با مادر زنش زندگی میکرده در خانه‌ای که او برای خودش یه اتاق داشته که استودیوی او بوده. ضمنا او یازده تا بچه داشته. این باید یه خونه پر سر و صدا باشه. اگر قبلا نقاشیهای ورمر را دیده باشید، میدونید که اونها به طور فوق العاده ای آرام و ساکن هستند.

چه جوری یه نقاش میتونه نقاشی‌ای به این آرامی وملایمی با یازده تا بچه بکشه؟ او زندگیش را جدا کرده بود. او به استودیو خودش میره و میگه، "هیچ کس اینجا نیاد. نه همسر، نه بچه ها. بسیار خوب، خدمتکار میتونه بیاد و تمیز کنه." اون دختر در استودیو هست. ورمر اون را توی استودیو خودش داره . اونها با هم هستند. او تصمیم میگیره که این دختر را نقاشی کنه.

از دختره میخواد لباسی خیلی ساده بپوشه. همه زنان و یا بیشتر زنان در نقاشیهای ورمر مخمل، ابریشم، پوست با مواد بسیار مجلل پوشیدند. همه زنان و یا بیشتر زنان در نقاشیهای ورمر مخمل، ابریشم، پوست با مواد بسیار مجلل پوشیدند. این خیلی ساده است؛ تنها چیزی که ساده نیست، گوشواره های این دختره. این خیلی ساده است؛ تنها چیزی که ساده نیست، گوشواره های این دختره. اگر او یه خدمتکاره، هیچ راهی برای اینکه او توانایی خرید گوشواره مروارید داشته باشه نیست. اگر او یه خدمتکاره، هیچ راهی برای اینکه او توانایی خرید گوشواره مروارید داشته باشه نیست. اینها گوشواره های او نیستند. مال چه کسیست ؟ اتفاقی فهمیدم که یه لیستی از لباسهای کارینا، همسر ورمر هست. در میان اونها ، یه کت زرد رنگ با خز سفید، با بالا تنه بندکی زرد و سیاه است، و شما این لباس را در نقاشیهای زیادی دیگری هم میبینید، زنان مختلفی در نقاشهای ورمر هست. و شما این لباس را در نقاشیهای زیادی دیگری هم میبینید، زنان مختلفی در نقاشهای ورمر هست. بنابر این واضحه که لباسهای او به زنان متفاوتی قرض داده شده. سخت نیست که باور کنی که این گوشواره ها در واقع مال همسرش هست. سخت نیست که باور کنی که این گوشواره ها در واقع مال همسرش هست.

خُب ما همه این عناصر را برای داستانمون گرفتیم. او با ورمر برای مدت زیادی در استودیو بوده. زمان زیادی برای این نقاشی صرف شده. اونها می بایستی زمان زیادی را تنها با هم گذرانده باشند. او گوشوارهای مروارید همسر ورمر را انداخته. او بسیار زیباست. آشکاره که این دختر عاشق اوست. این دختر در کشمکشه. آیا همسر ورمر میدونه؟ شاید نه. اگر او نمیدونه، خوب—- داستان اینه.

( خنده تماشاگران)

نقاشی بعدی که قصد دارم دربارش صحبت کنم به نام " پسری که با کارت خونه میسازه " است که توسط شاردین نقاشی شده. او نقاش فرانسوی قرن هجدهمه که برای نقاشی اشیاء بی جان مشهوره ولی گاهی مردم را نقاشی میکرده. او نقاش فرانسوی قرن هجدهمه که برای نقاشی اشیاء بی جان مشهوره ولی گاهی مردم را نقاشی میکرده. در حقیقت، او چهار نسخه از این نقاشی را داره، پسران متفاوتی خونه‌ی کارتی میسازند، همه اونها بر کارشون تمرکز دارند. من این نسخه را بیشتر از همه دوست دارم، چونکه بعضی از پسرها بزرگترن و بعضی کوچکترند، من این نسخه را بیشتر از همه دوست دارم، چونکه بعضی از پسرها بزرگترن و بعضی کوچکترند، و برای من این یکی مثل گلدیلوکیز( یک پری افسانه ایست) میمونه. این که کاملا مناسبه.

او نه کاملا یه کودکه و نه کاملا یه مرده. او بین ومعصومیت و پر تجربگی کاملا در تعادله، و همین مرا جلوی این نقاشی متوقف کرد. او بین ومعصومیت و پر تجربگی کاملا در تعادله، و همین مرا جلوی این نقاشی متوقف کرد. من به این چهره نگاه میکنم. این کمی شبیه نقاشیهای ورمره. نور از سمت چپ میتابه، صورتش غرق در نور درخشانیه که از طرف چپ میآید. این درست وسط نقاشیه، و به اون نگاه میکنی، و متوجه شدم وقتی که بهش نگاه میکردم، اونجا ایستاده بودم و می‌گفتم " مرا نگاه کن، لطفا به من نگاه کن". اونجا ایستاده بودم و می‌گفتم " مرا نگاه کن، لطفا به من نگاه کن". او بهم نگاه نکرد. هنوز او به کارتها نگاه می کنه، و این یکی از عناصر اغوا کننده این نقاشیه، او بر روی کاری که داره میکنه تمرکز کرده و به ما نگاه نمیکنه. و به نظر من وقتی که در یک نقاشی یک عدم وضوح وجود دارد، این نشانه ای از یک شاهکاره. و به نظر من وقتی که در یک نقاشی یک عدم وضوح وجود دارد، این نشانه ای از یک شاهکاره. او هرگز به من نگاه نخواهد کرد.

خُب من درباره یه داستان فکر میکنم که، اگر من در این موقعیت بودم چه کسی اونجا بود و به او نگاه میکرد؟ نمیخواهم درباره خود نقاش فکر کنم. دارم به یک نسخه قدیمی تر از خودِ او فکر می کنم. او یه مرده، یه مستخدم، یه مستخدم مسن تر که به مستخدم جواتنر نگاه میکنه، می گه، " به من نگاه کن. می خواهم درباره آنچه که به طرفش میری بهت هشدار بدم. لطفا بهم نگاه کن." می گه، " به من نگاه کن. می خواهم درباره آنچه که به طرفش میری بهت هشدار بدم. لطفا بهم نگاه کن." و او هرگز اینکار را نمیکنه.

و این عدم وضوح همان عدم وضوح در نقاشیه "دختری با گوشواره مرواریده"—- ما نمیدونمی که این دختر خوشحال بوده و یا غمگین. ما همه داستان را راجع به او خوندیم ولی هنوز نمی دونم که آیا او خوشحال بوده و یا غمگین. ما همه داستان را راجع به او خوندیم ولی هنوز نمی دونم که آیا او خوشحال بوده و یا غمگین. دوباره برگردیم به نقاشی، و به دنبال پاسخ بگردیم، به دنبال داستانی برای پر کردن این فاصله بگردیم. شاید ما یه داستان بسازیم و این لحظه ای این ما را راضی کنه، اما نه بطور واقعی، ما دوباره و دوباره به سراغ اون برمی گردیم.

آخرین نقاشی که قصد دارم درباره اش صحبت کنم به نام "ناشناس"، توسط فردی ناشناس. (خنده تماشاگران)

این پرتره ای از یه تادور( خانواده سلطنتی انگلیسی در قرن شازدهم) است که به موزه ملی پرتره آورده شده. اونها فکر کردند که او فردی به نام سٍر توماس اُوربای بوده، و سپس متوجه شدند که او این فرد نیست، و هیچ ایده ای از اینکه او چه کسیست را نداشتند.

در گالری ملی پرتره، اگر بیوگرافی نقاش را ندونید، نقاشی برات بی فایده است. در گالری ملی پرتره، اگر بیوگرافی نقاش را ندونید، نقاشی برات بی فایده است. در گالری ملی پرتره، اگر بیوگرافی نقاش را ندونید، نقاشی برات بی فایده است. اونها نمیتونن نقاشی را به دیوار آویزان کنند ، چونکه نمیدونن که نقاش کیه. متاسفانه، این یتیم بیشتر عمرش را با تعداد دیگری از یتمهای دیگر که برخی از اونها زیبا هستند در انبارها گذرانیده. متاسفانه، این یتیم بیشتر عمرش را با تعداد دیگری از یتمهای دیگر که برخی از اونها زیبا هستند در انبارها گذرانیده. متاسفانه، این یتیم بیشتر عمرش را با تعداد دیگری از یتمهای دیگر که برخی از اونها زیبا هستند در انبارها گذرانیده.

این نقاشی من را در مسیرم به سه دلیل متوقف کرد: یکی اینه که بین دهانش که می خنده و چشمانش که در انتظاره، ارتباطی نیست. یکی اینه که بین دهانش که می خنده و چشمانش که در انتظاره، ارتباطی نیست. او خوشحال نیست و چرا او خوشحال نیست؟ دومین چیزی که واقعا من را جذب کرد گونه های قرمز و روشنش است. دومین چیزی که واقعا من را جذب کرد گونه های قرمز و روشنش است. صورتش گلگونه. نقاشی شدنش، صورتش را سرخ کرده! او باید مردی باشه که همیشه صورتش گلگون میشه. به چه چیزی فکر میکنه که باعث شده صورتش گلگون بشه؟ سومین چیزی که مرا در مسیرم وادرا به توقف کرد، نیم تنه بسیار زیبای اوست. سومین چیزی که مرا در مسیرم وادرا به توقف کرد، نیم تنه بسیار زیبای اوست. ابریشم خاکستری با دکمه های زیبا. میدونید که من به چی فکر کردم، این یه جوری گرم و نرم و پف کرده؛ مثل لحافی پهن شده در رختخوابه.

من درباره تخت خواب و گونه های سرخ همینطور فکر کردم و فکر کردم، و البته وقتی به این نگاه میکن راجع به سکس هم فکر می کردم، و فکر کردم آیا این چیزیه او دربارش فکر میکرده؟ فکر کردم، اگر بخوام یه داستان بسازم، اخرین چیزی که بهش اضافه میکنم چیه؟ فکر کردم، اگر بخوام یه داستان بسازم، اخرین چیزی که بهش اضافه میکنم چیه؟ خوب یه نجیب زاده از خانواده سلطنتی شیفته چی میشه؟ فکر کردم، خوب، هِنری هشتم، بسیار خوب. او با سلطنتش و میراثش سرگرم بود. و چه کسی وارث نام و ثروت او بود؟ همه اینها را کنار هم میگذارید و داستانتون را برای پر کردن این فاصله میسازید، و دوباره شما را به داستان برمیگردونه. همه اینها را کنار هم میگذارید و داستانتون را برای پر کردن این فاصله میسازید، و دوباره شما را به داستان برمیگردونه. و داستان اینه. کوتاهه.

" رًزی"

من هنوز نیم تنه سفیدی را که کارولین بهم داده میپوشم. این یه یقه بلند ساده و آستیهای جدا شدنی و دکمه های ابریشمی به هم نزدیکی داره که خیلی گرم و راحته. و دکمه های ابریشمی به هم نزدیکی داره که خیلی گرم و راحته. این نیم تنه من را به فکر لحاف روی تخت خواب بزرگی میاندازه. شاید به این نیم تنه به همین منظور بوده. اولین بار این را برای شامی که ما پدر و مادرت به افتخار ما داده بودند پوشیدم. می دونستم قبل از اینکه برای سخنرانی بایستم گونه ها ملتهب شده بود. می دونستم قبل از اینکه برای سخنرانی بایستم گونه ها ملتهب شده بود. من همیشه خیلی زود از فعالیتهای بدنی، شراب و احساسات زیاد، گُر میگیرم و سرخ میشم. من همیشه خیلی زود از فعالیتهای بدنی، شراب و احساسات زیاد، گُر میگیرم و سرخ میشم.

وفتی پسر بچه بودم، خواهرم و پسرهای مدرسه بهم طعنه میردند و اذیتم میکردند، ولی جرج اینکار را نمیکرد. فقط جرج میتونه مرا رُزی صدا کنه. من به کسی این اجازه نمیدم که من را رُزی صدا کنه. او حرفها را ملایمتر و مهربانانه تر می کرد. وقتی من نامزدیمون را اعلام کردم، جرج خوشحال نشد و مثل نیم تنه من رنگش پرید. وقتی من نامزدیمون را اعلام کردم، جرج خوشحال نشد و مثل نیم تنه من رنگش پرید. او نمی بایست تعجب کنه. این یه گمان عادی بوده که یه روزی من با عموزاده او ازدواج خواهم کرد. این یه گمان عادی بوده که یه روزی من با عموزاده او ازدواج خواهم کرد. اما شنیدن این حرفها با صدای بلند مشکله. من به سختی میتونم این را به زبون بیارم.

بعد از این گفتگو، جرج را توی بالکن مشرف به باغچه سبزیجات پیداش کردم. علی رغم نوشیدن شراب در تمام بعد از ظهر، او هنوز رنگ پریده به نظر میآمد. ما با هم ایستادیم و به خدمتکاران که کاهو ها را می چیدند نگاه کردیم. ازش سوال کردم "راجع به تیم تنه من چی فکر میکنی؟ "

نگاهی به من انداخت و گفت " یقه اش داره خفه ات می کنه "

"ما همدیگه را باز هم خواهیم دید" من اصرار کردم. " ما هنوز میتونیم کارت بازی کنیم و به دربار بریم. نیازی نیست که چیزی عوض بشه". " ما هنوز میتونیم کارت بازی کنیم و به دربار بریم. نیازی نیست که چیزی عوض بشه". جرج حرفی نزد. " من ۲۳ سالمه و وقتشه که من ازدواج کنم و یه وارث داشته باشم." " من ۲۳ سالمه و وقتشه که من ازدواج کنم و یه وارث داشته باشم."

جرج یه لیوان دیگه از شراب قرمز خورد و برگشت و به من گفت. "عروسیت را بهت تبریک میگم، جیم. مطمئن هستم که شما مناسب همدیگه اید." "عروسیت را بهت تبریک میگم، جیم. مطمئن هستم که شما مناسب همدیگه اید." او دیگه اسم مستعار مرا صدا نکرد."

سپاسگزارم.

(تشویق تماشاگران)

سپاسگزارم.

(تشویق تماشاگران)