Sugata Mitra
3,291,604 views • 17:13

این جمله که میبنید، جمله گویایی است. حدودا ١٢ سال پیش با این جمله شروع کردم، (محل هایی بر روی زمین وجود دارد ، در هر کشور، که در آن، به دلایل مختلف، مدارس خوب نمی تواند ساخته شوند و معلمان خوب می تواند و یا نمی خواهید به....) در محیطی از کشورهای در حال توسعه. اما اینجا شما از جای جای کره زمین اومدید. بنابراین اگه به نقشه کشورتون فکر کنید، متوجه میشید که برای هر کشوری که روی زمین هست میتونید یه دایره های کوچیکی بکشید و بگید " اینجا جاهاییه که معلمهای خوب نمیرند" در صدر اونها جاهاییه که مشکلات از اونجا ها سر باز میکنن. بنابراین ما با یه مشکل خنده دار روبروایم. اینکه معلم های خوب تمایلی به رفتن به جاهایی که بیشترین نیاز به اونها هست ندارند.

در سال ١٩٩٩ با آزمایشی شروع کردم به بررسی این مشکل، یه تحقیق خیلی ساده در دهلی نو. اینجوری که یه کامیپوتر رو در دیوار یکی از محله های فقیر نشین دهلی نو کار گذاشتم. بچه ها پا برهنه به مدرسه می رفتند و اصلا انگلیسی بلد نبودن. تا حالا کامپیوتر ندیده بودند و اصلا نمی دونستن که اینترنت چی هست. کامپیوتر که در سه فوتی زمین قرار داشت و به اینترنت پر سرعت وصل کردم و روشنش کردم و رفتم. بعد از اون، نکات جالبی رو متوجه شدم که خواهید دید. این کار رو در سرتاسر هند و در جاهای زیادی در دنیا تکرار کردم و متوجه شدم که بچه ها چیزی رو یاد میگیرن که دوست دارن یاد بگیرن تا آن را انجامش بدن.

این اولین آزمایشی است که انجام دادیم— پسر هشت ساله ای که در سمت راست قرار داره داره به دانش آموزش، دختر بچه شش ساله یاد میده که چه جوری در اینترنت جستجو کنه. این پسر در اینجا،در مرکز هند— اینجا روستای راجستانه جایی که بچه ها آهنگ خودشون ضبط می کردند و اونو برای همدیگه پخش میکردن. ودر این فرایند اونا از کارای خودشون لذت میبرند. اونا همه این کارا رو بعد از چهار ساعت که برای اولین بار کامپیوتر رو دیدن انجام دادن. در یکی دیگه از روستاهای جنوبی هند، این پسرا در اینجا دوربینی دست و پا کردن و دارن سعی می کنن تا از یه زنبور عسل عکس بگیرن. اونا اینو از سایت دیزنی یا یکی از همین سایتا دانلود کردن، چهارده روز بعد از اینکه کامپیوتر در روستاشون گذاشته شد. بنابراین در آخر ما نتیجه گرفتیم که گروه بچه ها می تونن طریقه استفاده از کامپیوتر و اینترنت رو خودشون یاد بگیرن، بدون توجه به اینکه چه کسی هستند یا اینکه متعلق به کجا هستند.

در این جا ، بلند پروازی ام رو بیشتر کردم و تصمیم گرقتم ببینم که بچه ها چه کارای دیگه ای می تونن با کامپیوتر بکنن. این کار و با یه آزمایش در حیدر آباد هند شروع کردیم، اونجا به گروهی از بچه هایی که انگلیسی رو به لهجه غلیظ تلگو صحبت میکردن کامپیوتری که مجهز به نرم افزار تبدیل گفتار به نوشتار بود دادم، این نرم افزار رو الان میتونید با ویندوز رایگان بگیرید، و ازشون خواستم تا با اون حرف بزنن. وقتی اونا با اون حرف میزدند کامپیوتر یه مشت چرت و پرت می نوشت، اونا میگفتن" این هیچی از چیزایی که ما می گیم رو نمی فهمه." گفتم " خب آره. من اینو برای دوماه میذارم اینجا. سعی کنید تا خودتون رو به کامپیوتر بفهمونید. " پرسیدن" چه جوری این کارو کنیم؟" گفتم: " راستش نمی دونم" (خنده حضار) بعدش رفتم. (خنده حضار) دوماه بعد— این الان در بخش فناوری اطلاعات مجله "پیشرفت جهانی" ثبت شده— لهجه تغییر کرده بود و به طرز کاملا چشمگیری به لهجه طبیعی بریتانیایی که به برنامه تشخیص گفتار به نوشتار داده بودم نزدیک شده بود. به بیان دیگه، اونها مثل جیمز تولی صحبت می کردن. (خنده حضار) بنابراین تونستن خودشون به تنهایی اون کار رو بکنن. بعد از اون شروع کردم به آزمایش یه سری از موارد دیگه ای که اونا ممکن بود خودشون کارکردن با اونها رو یادبگیرن.

یه بار یه تماس جالبی از کولومبو از داشتم، از آرتور سی کلارک، که گفت" می خوام بدونم جریان از چه قراره." از اونجا که اون نمی تونست سفر کنه من به اونجا رفتم. اون دو تا نکته جالب گفت، " معلمی که بشه جاش رو با یه ماشین عوض کرد، بایدعوضش کرد" (خنده حضار) نکته دومی که گفت این بود که، " اگه دانش آموزان علاقه داشته باشن، آموزش اتفاق می افته." من داشتم کارم رو تو همون زمینه انجام میدادم، بنابراین هر دفعه میتونستم تماشاش کنم و بهش فکر کنم.

و اونا قطعا میتونن به مردم کمک کنن، چرا که بچه ها خیلی زود راه رو پیدا میکنن و میرند به دنبال چزهایی که براشون جالبه. و وقتی که علاقه داشته باشی، آموزش رو هم داری.

آزمایشم رو به آفریقای جنوبی بردم. این یه پسر ١٥ ساله است.

اگه بخوام فقط بگم ، بازی میکنم مثل حیوانات، و به موسیقی گوش میدم.

ازش پرسیدم " ایمیل هم میفرستی؟" و جواب داد" بله . ایمیل هام تو سرتاسر دنیا پخش میشن". اینجا کامبودیا است منطقه روستایی کامبودیا— یه بازی خیلی مسخره ریاضی، که هیچ بچه ای حاظر نیست تو خونه یا تو مدرسه باهاش بازی بکنه. اگه بازی رو بهشون بدید، پرتش میکنن به طرفتون. و میگن" این خیلی خسته کننده است". اما اگه شما اونو توی خیابون بذارید، و همه والدین هم برن کنار، اونا به همدیگه نشون میدن که چه کاری می شه با اون انجام داد. درست مثل همون کاری که این بچه ها دارن میکنن. فکر کنم دارم سعی میکنم ضرب رو یادبگیرن. و در سرتاسر هند، پس از حدود دو سال، بچه ها دیگه داشتن شروع میکردن به جستجوی تکالیفشون در گوگل. بر اساس نتیجه ای که معلم ها گزارش کردن، زبان انگلیسی شون به طرز شگرفی پیشرفت کرد— (خنده حضار) پیشرفتی سریع در همه موارد بوجود آمده بود. اونا میگفتن" بچه ها به یه سری متفکران اندیشمند تبدیل شدن و موارد دیگه". (خنده حضار) و راستش اونها شده بودن. منظورم اینه که ، وقتی مطالب روی گوگل هستن، چه نیازی که شما اونو توی مغزتون ذخیره کنید؟ بنابراین در پایان دور چهار سال بعدی، متوجه شدم که بچه ها می توتن خودشون به تنهایی از اینترنت در جهت رسیدن به اهداف آموزشی استفاده کنن.

در اون موقع پول زیادی برای ارتقاء مدارس در هند به دانشگاه نیوکسل واریز شده بود. بنابراین نیوکسل با من تماس گرفت و منم گفتم که کار رو از دهلی انجام میدم اونا گفتن"راهی وجود نداره که بتونی سرمایه میلیونی دانشگاه رو با نشستن در دهلی مدیریت کنی." اینجوری شد که در سال ٢۰۰٦، یه اورکت کلفت برای خودم خریدم و به نیوکسل رفتم. می خواستم تا محدودیت های سیستم رو امتحان کنم. اولین آزمایشی که در خارج از نیوکسل انجام دادم عملا در هند بود. برای خودم یه هدف غیر ممکن تعیین کردم: اینکه" آیا بچه های دوازده ساله تامیل زبان در یه روستایی در جنوب هند می تونستن خودشون به تنهایی بیوتکنولوژی رو اونهم به زبان انگلیسی یاد بگیرند؟" و فکر میکردم اگه اینو آزمایش کنم اونها نمره صفر می گیرند. مطالب رو در اختیارشون می ذاشتم ، برمیگشتم و امتحانشون میکردم. اونا یه صقره دیگه میگیرند. اونوقت برمیگردم و میگم "بله ، برای یه سری موارد معین ،ما به معلم ها نیازمندیم."

٢٦ دانش آموز رو صدا کردم. اونا به اونجا اومدند و بهشون گفتم که یه سری مطالب خیلی دشوار روی این کامپیوتر ریخته شده. برای همین تعجب نمی کنم اگه چیزی ازش سر در نیارید. همش به زبان انگلیسی و منم دارم میرم. ( خنده حضار) بنابراین اونا رو با کامپیوتر تنها گذاشتم. بعد از دوماه برگشتم ، هر ٢٦ دانش آموز خیلی خیلی ساکت فقط خیره شده بودن. پرسیدم" خب، اصلا به اون مطالب نگاهی انداختید؟" جواب دادن" بله. انداختیم." "چیزی هم فهمیدید؟" " نه. هیچ چیز." بعد گفتم، " خب، قبل از اینکه تصمیم بگیرید که هیچی نفهمیدید چقدر برای تمرین کردن رو اون وقت گذاشتید؟" گفتند" هر روز بهش نگاه میکنیم" گفتم :" یعنی شما دوماه به چیزی نگاه میکردید که اصلا چیزی ازش نمی فهمیدید؟" در این موقع یه دختر ١٢ ساله دستش رو بلند میکنه میگه: عینا"، " به غیر از این نکته که تکثیر نابجای مولکول DNA باعث بروز بیماری های ژنتیکی میشه، چیزه دیگه ای نفهمیدیم."

(خنده حضار)

(تشویق حضار)

(خنده حضار)

سه سال طول کشید تا بتونم اون تحقیق رو چاپ کنم. اخیرا در مجله فناوری آموزشی بریتانیا چاپ شده. یکی از داورانی که مقاله رو بررسی میکرد گفت: " خیلی خوبه که درست باشه". که خیلی هم خوب نبود. بهرحال، یکی از دخترا خودش یاد گرفته بود که معلم بشه. اونی که اون طرف ایستاده. یادتون باشه،اونا انگلیسی نمی خونن. تیکه آخر رو حذف کردم که ازش می پرسم" نورون کجاست؟" و اون میگه" نورون؟نورون؟" بعد نگاهی انداخت و اینجوری کرد. اصطلاحش هرچی باشه چندان جالب نیست.

بهرحال ، نمره هاشون از صفر به ٣۰ درصد رشد کرده بود، چیزی که تحت اون شرایط یه جور "غیرممکن آموزشی" به حساب میاد. اما ٣۰ درصد نمره قبولی نیست. بعد متوجه شدم که اونها دوستی دارن، دختر جوانی که حسابدار محلی بود و بچه ها باهاش فوتبال بازی میکردن. از اون دختر پرسیدم" میشه به بچه ها به حدی که اونا بتونن درس رو قبول بشن بیوتکنولوژی درس بدی؟ " اونم گفت" چه جوری این کارو کنم؟من اصلا چیزی از این موضوع نمی دونم." بهش گفتم" نه. از روش مادربزرگ ها استفاده کن." گفت" اون چی هست؟" گفتم" کاری که باید بکنی اینه که پشتشون باشی و اونها رو همیشه تحسین کنی. فقط بهشون بگو" فوق العاده است. عالیه اون چیه؟ میتونی دوباره انجامش بدی؟ میتونی یه کم بیشتر از اون بهم نشون بدی؟" اونم این کار رو برای دوماه انجام داد. نمره ها تا ٥۰ بالا رفت. نمره ای که بچه ها در مدارس مجلل دهلی که معلم های کارآزمورده بیوتکنولوژی دارن میگیرن.

سپس با این نتایج به نیوکسل برگشتم و متوجه شدم که چیزی درحال اتفاق افتادن بود که قطعا داشت خیلی جدی می شد. اینجوری با آزمایش در انواع محل های دورافتاده، به بیشتر مناطق دورافتاده ای که می تونستم تصور کنم رفتم. (خنده حضار) تقریبا در ٥۰۰۰ مایلی دهلی شهر کوچک گیت سید قرار داره. در گیت سید ٣٢ دانش آموز رو برداشتم و سعی کردم تا متد رو با اونا تنظیم کنم. اونا رو به گروه های چهار نفری تقسیم کردم. بهشون گفتم" خودتون گروه های چهار نفری درست کنید. هر گروه فقط از یک کامپیوتر میتونه استفاده. پروژه "روزنه ای در دیوار " رو یادتون بیاد. " میتونید گروه هاتون رو عوض کنید. اگه گروهتون رو دوست ندارید میتونید به یه گروه دیگه برید. میتونید به یه گروه دیگه برید و کنارشون بشینید ببینید دارن چی کار میکنن، بعدش به گروه خودتون برگردید و همون کارو بکنید." براشون توضیح دادم که خیلی از تحقیقات علمی همین طوری انجام میشه.

(خنده حضار)

(تشویق حضار)

بچه ها خیلی مشتاقانه پیشم اومدن و گفتن، "حالا تو از ما میخوای چی کار کنیم؟" به اونها شش نمونه سوال GCSE گروه اول، بهترین گروه، همه سوال ها رو در ٢۰ دقیقه حل کردند. بدترین گروه در ٤٥ دقیقه. اونها از همه چیزایی که بلد بودن استفاده کردن— اخبار گروهی، گوگل، ویکی پدیا، اسک جوییز، غیره... معلم ها میگفتن" این یادگیری عمقی هست؟" می گفتم" خب، بیایین امتحانش کنیم. من بعد از دو ماه بر میگردم. از اونها امتحان کتبی میگیرم— بدون کامپیوتر، بدون صحبت کردن با همدیگه و غیره.." میانگین نمره وقتی امتحان رو گروهی و با کامپیوتر ازشون گرفتم ، ٧٦ درصد بود. بعد دوماه، وقتی آزمایش کردم و امتحان گرفتم ، نمره ٧٦ درصد بود. من فکر می کنم حافظه تصویری در درون بچه ها وجود داشت، چرا که اونا دارن با همدیگه بحث میکنن. یه بچه به تنهایی در مقابل کامپیوتر این کار رو نمیکنه. نتایج بیشتری دارم که تقریبا غیر قابل باورند، از نمره هایی که در طول زمان بالا رفتند. چرا که معلم هاشون میگن که وقتی که کلاس تموم میشه بچه ها هنوز به جستجو کردن در گوگل ادامه میدن.

اینجا در بریتانیا، بعد از تحقیقم در کوپام تماسی با " مادربزرگان بریتانیا" داشتم. همونطوری که میدونید، "مادربزرگان بریتانیا" افراد خیلی فعالی هستند. ٢۰۰ تفر اونها بی معطلی داوطلب شدن. (خنده حضار) قرار بود که اونها یه ساعت از اوقات ارتباطی شون رو به من بدهند و تو خونشون بشینن. یک روز در هفته. اونها این کارو کردن. در طول بیش از دوسال ، بیش از ٦۰۰ ساعت آموزش بوسیله اسکایپ انجام شد. با استفاده از چیزی که دانش آموزام بهش میگن "توده مادربزگی" این توده مادربزرگی اونطرف میشینه. اینجوری می تونم اونها رو به هر مدرسه ای که میخوام بفرستم.

(ویدیو) معلم: نمی تونی منو بگیری. بگید. نمی تونی منو بگیری.

نمی تونی منو بگیری.

من مرد نون زنجبیلی ام.

من مرد نون زنجبیلی ام.

خیلی خوبه. عالیه..

برگردیم به گیت سید، یه دختر ١۰ ساله در عرض ١٥ دقیقه میره تو دل مکتب "هندوایسم" چیزی که من هیچی ازش سر در نمیارم. دو تا از بچه ها TEDTalk رو تماشا می کنن. اونها قبلا می خواستند فوتبالیست بشن. بعد از ٨ دقیقه تماشای TEDTalk اون میخواست "لئوناردو داوینچی " بشه.

(خنده حضار)

( تشویق حضار)

کار خیلی راحتیه.

چیزیه که الان دارم میسازمش. بهش میگن "سولز" . یعنی : محیط های یادگیری خود شکل گرفته. اسباب و لوازم طراحی شدند و بچه ها میتونن در مقابل صفحه های بزرگ و قوی که بورد ارتباطی بزرگی داره بشینن. منتها بصورت گروهی. اگه دوست داشته باشن میتونن با " توده مادربزرگی" تماس بگیرن. این یه سول در نیوکاسله. مجری اش فردی از هنده.

بنابراین تا کجا میتونیم جلو بریم؟ اینم بگم و تموم کنم. در ماه می به تورین رفتم. همه معلم ها رو از گروه دانش آموزان ١۰ ساله دور کردم. من فقط انگلیسی صحبت میکنم و اونها فقط ایتالیایی، بنابراین هیچ راه ارتباطی نداشتیم. شروع کردم به نوشتن سوالهایی به انگلیسی روی تخته. بچه نگاه کردن و گفتن " چیه؟" گفتم" خب . انجامش بدید." اونها جمله رو توی گوگل تایپ کردن به ایتالیایی ترجمه کردن. و به گوگل ایتالیایی برگشتند. ١٥ دقیقه بعد.... سوال بعدی: "کلکته کجاست؟" این یکی رو فقط ١۰ دقیقه طول دادن. بعد یه سوال واقعا سخت دادم. فیثاغوراث کی بود و چه کاری انجام داد؟ برای چند لحظه سکوت کردند، بعدش گفتن" تو اشتباه اونو تلفظ کردی. اون فیثاغورثه.." و بعد در ٢۰ دقیقه مثلث ها قایم الزاویه روی مانیتورها نقش بستند. یه لحظه تمام تنم به لرزه افتاد. اونها فقط ١۰ سالشونه. تا ٣۰ دقیقه دیگه اونها به تئوری نسبیت دست پیدا میکنند و بعد؟..

(خنده حضار)

(تشویق حضار)

خب..فکر میکنید چه اتفاقی افتاد؟ من فکر میکنم که ما از یک سیستم خود شکل گرفته برخورداریم. یه سیستم خود شگل گرفته سیستمیه که در اون ساختارها بدون دخالت مستقیم از خارج ظاهر میشند. این سیستم ها همچنین همیشه نشان دهنده اظطراری هستند که به خاطر همون سیستم شروع به کار میکنه، چیزی که سیستم اصلا برای اون طراحی نشده. به همین دلیل شما در راهی که میرید واکنش نشون میدید چون به نظر غیر ممکن میرسه. فکر کنم الان بتونم یه حدسی بزنم. آموزش وقتی خود شکل گرفته است که در اون یادگیری یه پدیده اضطراری باشه. عملا سالها طول میکشه تا بشه اثباتش کرد اما میخوام امتحانش کنم. در ضمن، یه روش هم موجوده. با یک میلیارد بچه، به صد میلیون میاندار نیاز داریم.. روی کره زمین چیزی بیش از اون وجود— ده میلیون سولز و ١٨۰ میلیارد دلار و ده سال وقت. ما میتونیم همه چیز رو تغییر بدیم.

ممنونم.

(تشویق حضار).