روث چانگ
8,182,709 views • 14:41

به انتخاب سختی که در آینده نزدیک باهاش رو به رو هستید، فکر کنید. میتونه انتخاب بین دو شغل مختلف باشه، هنرمند یا حسابدار، یا محل زندگیتون، شهر یا حومه شهر یا حتی بین دو نفر که قراره باهاشون ازدواج کنید. می تونید با بتی ازدواج کنید یا لولیتا. یا انتخاب این که بچه دار بشید یا نه، یا والدین بیمارتون رو با خودتون به خونه جدید ببرید، یا بچه تون را با مذهبی بزرگ کنید که شریک زندگیتون باهاش زندگی می کنه ولی شما باهاش حال نمی کنید. یا کل پس انداز زندگی تون را به خیریه ببخشید یا نه.

شانس این وجود داره که انتخاب سختی که راجع بهش فکر می کنید یک چیز بزرگ و مهم باشه، یک چیزی که براتون ارزش داره. به نظر میرسه انتخابهای سخت موقعیت هایی زجر آور و استرس زا باشند. که شما را وا می دارند دندان قروچه کنید. ولی من فکر می کنم که ما انتخاب های سخت و نقشی که در زندگی ما بازی می کنند رو بد فهمیدیم. فهمیدن انتخابهای سخت نیروی پنهان هر کدوم از ما رو آشکار می کنه.

اونچه که یه انتخاب رو سخت میکنه، روشی است که اون رو با انتخاب های دیگه ای که وجود داره، مربوط می کنه. در انتخاب های آسون، یه انتخاب از اون یکی بهتره. در یه انتخاب سخت، یکی در بعضی موارد بهتره، و اون یکی در موارد دیگه ای بهتره، و هیچ کدومشون د.ر همه موارد از اون یکی بهتر نیستن شما به تقلا می افتید که در شغل فعلی تون تو شهر بمونید یا خودتون را آواره کنید برای یه کار چالشی تو حومه شهر چون موندن در بعضی موارد بهتره، و رفتن در برخی موارد دیگه، و هیچ کدومش از اون یکی در همه موارد بهتر نیست. نباید فکر کنیم که همه انتخابای سخت، بزرگ هستن در نظر بگیرین که قراره راجع به صبحانه تون تصمیم بگیرید می تونید غلات سبوس دار با فیبر بالا بخورید یا یه دونات شکلاتی. فرض کنید اونچه که تو انتخاب مهمه مزه و سلامتی باشه. غلات برای سلامتی تون بهتره، دونات خوشمزه تره، ولی هیچ کدومشون از اون یکی در همه موارد بهتر نیست یک انتخاب سخت. درک این که انتخابای کوچیک هم می تونن سخت باشن انتخابای بزرگ و سخت رو کمتر رام نشدنی جلوه میده. آخرش که ما تصمیم می گیریم که چی برای صبحانه بخوریم، پس شاید بتونیم تصمیم بگیریم که در شهر بمونیم یا بریم دنبال یه کار جدید تو حومه شهر

شاید نباید این طور فکر کنیم که انتخابای سخت، سخت هستن چون که ما نادانیم. وقتی از کالج فارغ التحصیل شدم، برای ادامه بین دو تا رشته تحصیلی نمی تونستم تصمیم بگیرم، فلسفه و حقوق. من واقعاً فلسفه رو دوست داشتم. چیزهای شگفت انگیزی هست که به عنوان یه فیلسوف می تونید یاد بگیرین و همه ش با لم دادن روی یه صندلی راحتی. ولی من از یه خونواده مهاجر متوسط بودم جایی که نظر من راجع به لوکس بودن خوردن ساندویچ زبان خوک و ژله در ساعت نهار مدرسه بود بنابراین فکر گذروندن همه عمرم با نشستن بر صندلی های راحتی در حال فکر کردن، خب، یه جورایی به عنوان حد بالای پوچی و افراطی گری محسوب می شد بنابراین دفتر یاداشتم را در آوردم، یک خط در وسط کشیدم، و تمام تلاشم رو کردم که به دلایلی به نفع و بر ضد هر کدوم فکر کنم. یادم میاد که با خودم فکر می کردم، ای کاش می دونستم که زندگی ام در هر کدوم از این شغل ها چه جوری میشه. فقط اگه خدا یا نت فلیکس برایم یه دی وی دی از این دو تا شغل آینده ام می فرستادن، تصمیمم را می گرفتم اونها رو در کنار هم مقایسه می کردم، می دیدم که کدومشون بهتره، و انتخاب آسون می شد.

ولی من اون دی وی دی رو نداشتم، و چون نتونستم تصمیم بگیرم که کدوم یکی بهتر بود، اون کاری رو کردم که خیلی از ماها در انتخابای سخت می کنیم: راه بی دردسرتر رو انتخاب کردم. ترس از این که یک فیلسوف بیکار باشم من را به سمت وکیل شدن هل داد، و اون طور که کشف کردم، وکالت خیلی هم مناسب نبود. اونی نبودم که باید باشم. برای همین الان یه فیلسوفم، و انتخاب های سخت رو مورد مطالعه قرار میدم، و می تونم بهتون بگم که ترس از ناشناخته، که یک پیش فرض مشترک انگیزه بخش در مواجهه با انتخابای سخته، بر یک کج فهمی از اونا استواره. این اشتباهه که فکر کنیم در انتخابای سخت، یکی واقعاً از اون یکی بهتره، ولی ما اون قدر نادانیم که نمی دونیم کدوم یکیه، و چون ما نمی دونیم کدوم یکیه، ممکنه که گزینه کم ریسک تر رو انتخاب کنیم. حتی اگه هر دو انتخاب رو کنار همدیگه قرار بدیم با اطلاعات کامل، باز هم انتخاب کردن سخته. انتخابای سخت، سخت هستن نه به خاطر ما یا جهل ما؛ اونا سختن چون اصلاً بهترین گزینه وجود نداره.

خب،حالا که بهترین گزینه وجود نداره، اگه معیارها به نفع یکی از انتخاب ها علیه اون یکی نباشن، پس همه انتخاب ها به اندازه یکسانی خوب هستند. برای همین شاید حرف درستی که در انتخاب های سخت میشه گفت اینه که اون انتخابها بین گزینه های یک اندازه خوب انجام میشن این هم نمیتونه درست باشه. اگه انتخاب ها به اندازه یکسانی خوب باشن، می تونین بین شان سکه بیاندازید، و این اشتباهه که فکر کنیم، این روشی هست که باید بین دو تا شغل، محل زندگی یا موردهای ازدواج تصمیم بگیرین: شیر یا خط! یه دلیل دیگه برای این که بدونید انتخابای سخت، انتخابایی نیستن که بین گزینه های به یه اندازه خوب انجام میشه، وجود داره.

فرض کنید می خواهید بین دو شغل انتخاب کنید: می تونید یک بانکدار سرمایه گذار باشید یا یک هنرمند گرافیست. چیزهای گوناگونی درباره چنین انتخابی وجود دارن، مثل هیجان کاری، امنیت مالی، زمان داشتن برای تشکیل خانواده و ... شاید شغل هنری شما رو در مرزهای دانش یافتن فرمهای جدیدی از بیان تصویری قرار بده. شاید شغل بانکی شما در مرزهای دانش فرم های جدیدی از جابه جایی ارقام مالی قرار بده. هر طور که دوست دارید این دو شغل رو تصور کنید طوری که هیچ کدومشون از اون یکی بهتر نباشه.

حالا فرض کنید یکی از اون دوتا را کمی بهبود ببخشیم. فرض کنید بانک، به شما اظهار علاقه کنه، و هر ماه ۵۰۰ دلار به حقوقتون اضافه کنه. آیا اون پول اضافی حالا شغل بانکی رو از شغل هنری بهتر می کنه؟ نه الزاماً. حقوق بالاتر شغل بانکی رو از اونی که قبلاً بود بهتر می کنه، ولی اون قدری کافی نیست که شغل بانکی را از هنرمند بودن بهتر بکنه. ولی اگه یک بهبود در یکی از این شغل ها اون رو از اون یکی بهتر نکنه، اون وقت اون دوتا شغل اصلی نمی توانند به اندازه یکسانی خوب باشن. اگه با دو تا چیزی شروع کنید که یک اندازه خوب هستن و یکی شون رو کمی بهبود بدین حالا باید از اون یکی بهتر بشه. ولی این مورد در زمینه انتخابای سخت وجود نداره.

پس حالا با یه معما رو به رو هستیم. ما دو تا شغل داریم که هیچ کدومشان از اون یکی بهتر نیستن یا به اندازه هم خوب نیستند. خب چطوری قراره که انتخاب کنیم؟ انگار اینجا یک اشتباهی پیش اومده. شاید خود انتخاب مشکل زا است و مقایسه غیر ممکنه ولی این هم نمی تونه درست باشه مثل این نیست که سعی کنیم بین دو تا چیزی انتخاب کنیم که قابل مقایسه نیستند. در نهایت داریم ویژگی های دو تا شغل رو وزن دهی می کنیم نه ویژگی های شماره نه و یک بشقاب نیمرو! مقایسه ویژگی های دو تا شغل چیزی هست که ما می تونیم انجامش بدیم، و اغلب هم انجام میدیم

من فکر می کنم معما به خاطر فرض پیش بینی نشده ای است که ما در باره ارزش داریم ما ناآگاهانه فرض می کنیم که ارزش هایی مثل عدالت، زیبایی، مهربانی، با مقادیر علمی مرتبط هستند، مثل طول، جرم و وزن. هر سئوال مقایسه ای بپرسید که به ارزش ربط نداشته باشه، مثل این که کدوم یکی از چمدون ها سنگین ترند. فقط سه گزینه وجود دارد. وزن یکی بیشتر، کمتر یا وزن دوتا با هم مساوی است. ویژگی هایی مثل وزن را می توان با اعداد حقیقی بیان کرد— یک، دو، سه و ... و فقط یه مقایسه ممکن بین هر دو عدد حقیقی وجود دارد. یک عدد بزرگتر، کوچکتر، یا مساوی اون یکی است. ولی درباره ارزش ها این طوری نیست. ما به عنوان موجودات فرا-روشنفکر، تمایل داریم فرض کنیم که تفکر علمی کلید هر چیز با اهمیتی در این دنیا رو داره ولی دنیای ارزش ها متفاوت از دنیای علم است جنس یک دنیا را می توان با اعداد حقیقی بیان کرد جنس دنیای دیگه رو نمیشه نباید فرض کنیم که دنیای بودن، طول ها و وزن ها، همون ساختار دنیای باید، چی رو باید انجام بدیم، رو داره بنابراین اگه اونچه که برای ما مهمه— شادی یک بچه،عشقی که شما به شریک زندگیتون میدین— را نمیشه با اعداد حقیقی بیان کرد، پس دلیلی نداره که باور داشته باشیم که در انتخاب، فقط سه امکان وجود داره که یکی از دیگری بهتر، بدتر یا مساوی باشه ما نیاز داریم که یک رابطه جدید چهارم فراتر از بهتر، بدتر یا مساوی بودن معرفی کنیم، که اونچه که در انتخابای سخت اتفاق می افته رو شرح بده می خوام بگم که انتخاب ها "مثل هم" هستن وقتی که انتخابها مثل هم هستند، شاید خیلی مهم باشه که شما کدوم رو انتخاب می کنید، ولی یک انتخاب از اون یکی بهتر نیست. در عوض، انتخاب ها در یک بازه ارزشی قرار دارند در یک دسته ارزشی که در عین حال از نظر نوع ارزش بسیار متفاوتند. برای همین انتخاب سخته

فهم انتخاب های سخت به این شیوه یک چیزی را درباره مون آشکار می کنه که نمی دونستیم هر کدوم از ما نیرویی داره که دلیل تراشی کنه. دنیایی رو در نظر بگیرید که هر انتخابی که باهاش رو به رو میشین انتخاب آسونی باشه. یعنی، همیشه یک بهترین انتخاب وجود داره اگه بهترین انتخاب وجود داشته باشه، پس اون همونیه که شما باید انتخابش کنید، چون بخشی از منطقی بودن اینه که به جای کار بدتر، کار بهتر رو انجام بدین یعنی انتخاب اون چیزی که بیشترین دلیل رو برای انتخابش دارین. در چنین دنیایی، ما بیشترین دلیل رو داریم که به جای جورابای صورتی،جوراب مشکی بپوشیم به جای دونات، غلات بخوریم، به جای حومه شهر، در شهر زندگی کنیم، به جای لولیتا،با بتی ازدواج کنیم. دنیایی پر از انتخاب های ساده ما را برده ی دلایل می کنه. وقتی بهش فکر می کنید، دیوانگیه که قبول کنید که دلایلی که به شما داده میشه به شما دیکته می کنه که شما بیشترین دلیل رو برای دنبال کردن دقیقاً همون سرگرمی هایی دارید که انجام میدین دقیقاً زندگی کردن تو همون خونه ای که الان زندگی می کنید، دقیقاً انجام دادن همون کاری که الان می کنید، به جای این که با انتخابای دیگه رو به رو بشین که با هم مساوی هستند، انتخاب های سخت، و شما برای خودتون دلیل تراشی می کنید که فلان سرگری رو انتخاب کنید، فلان خانه و فلان کار وقتی که انتخاب ها مساوی هستند دلایلی که به ما داده میشه، اونایی که مشخص می کنن که ما داریم اشتباه می کنیم وقتی که موقع عمل میشه، ساکت میشن اینجاست که در فضای انتخاب های سخت که ما قراره نیروی طبیعی ساز مون رو تمرین کنیم نیرویی که باید دلایلی براتون بسازه تا شما رو به اون شخصی تبدیل کنه که براش زندگی در حومه شهر به زندگی شهری ترجیح داره.

وقتی بین گزینه هایی انتخاب می کنیم که با هم مساوی هستند، می تونیم کاری رو بکنیم که واقعاً جالب توجه است. می تونیم خودمون رو طرف یه گزینه قرار بدیم اینجا جایی است که من ایستاده ام اینجا اونی است که هستم، من طرفدار بانکداری ام من طرفدار دونات شکلاتی ام این پاسخ در انتخابای سخت یک پاسخ منطقیه، ولی توسط دلایلی که به ما داده شده، دیکته نشدن در عوض، با دلایلی که خودمون خلق کردیم حمایت میشن! وقتی برای خودمون دلیل تراشی می کنیم که این جور آدم باشیم به جای اون جور ما با تمام وجود تبدیل میشیم به آدمایی که هستیم می تونید بگین ما تبدیل میشیم به نویسندگان زندگی های خودمون.

بنابراین وقتی که با انتخابای سخت رو به رو میشیم، نباید سرمون رو به دیوار بکوبیم و تلاش کنیم که بفهمیم کدوم انتخاب بهتره. هیچ بهترین انتخابی وجود نداره. به جای اون بیرون گشتن دنبال دلایل باید اینجا دنبال دلایل بگردیم: من قراره کی باشم؟ شاید تصمیم بگیرید که یک جوراب صورتی-پوش باشید عاشق غلات و یک بانکدار که در حومه شهر زندگی میکنه، در حالی که من ممکنه تصمیم بگیرم که یک جوراب مشکی-پوش باشم در شهر زندگی کنم و یه هنرمند عاشق دونات! کاری که ما در انتخابای سخت می کنیم، خیلی زیاد به خودمون بستگی داره.

حالا، آدمایی که نیروی طبیعی سازشون را در انتخابای سخت تمرین نمیدن دستخوش پیشامد ها میشن. ما همه مون آدمای این طوری رو می شناسیم من هل داده شدم که وکیل بشم من طرفدار وکیل شدن نبودم. من برای وکالت ساخته نشده بودم. آدمای بی اراده به دنیا اجازه میدن که داستان زندگی شون رو بنویسه. اونا به مکانیسم هویج و چماق اجازه میدن که— دستشون بیاندازه،ترس، و راحتی یک گزینه— تعیین کنه که چی کار کنن. پس درس انتخابای سخت اینه که شما بتونید از چی حمایت کنید یا طرفدار چی باشید، و در انتخابای سخت، اون آدمه باشید. جدای از منشا ترس و رنج بودن، انتخابای سخت موقعیت های ارزشمندی برای ما هستند تا آنچه که ویژه شرایط نوع بشر هست رو جشن بگیریم این که دلایلی که انتخابای ما رو درست یا نادرست می کنه، بعضی وقتا تموم میشه و اینجاست، در فضای انتخابای سخت، که ما این قدرت رو پیدا می کنیم که برای خودمون دلیل بتراشیم که همون آدمای متمایزی باشیم که هستیم و به همین علت انتخابای سخت نفرین نیستند بلکه رحمت اند.

متشکرم.

(تشویق حضار)