Jacqueline Novogratz
983,572 views • 12:53

میخوام مثل آقای سِسْ گودِن، با یه داستان شروع کنم وقتی که ۱۲ساله بودم عمویم اِدْ بهم یه پلوورِ آبی قشنگ داد حداقل به عقیدهً من پلوورِ قشنگی بود. و روی اون گورخر‌ هاي فازی ازاین طرف به آن طرف شکم راه می رفتند و کوه کلیمانجارو و کوه مِرو درست سرتاسر قفسه سینه بودند که اونها هم فازی بودند. و هر وقت که میتونستم اونو می پوشیدم فکر می کردم که اون پلوور بهترین چیزی بود که من صاحبش بودم.

تا این که یه روزی سالِ اولِ دبیرستان وقتی که من کنار تعدادی از بازیکنان فوتبال ایستاده بودم و هیکل ام به وضوح تغییر کرده بود، پسری به نام مت موسولینا که بدون انکار، الهه انتقام من در دبیرستان بود با صدای غرش وار گفت ما دیگه مجبور نیستیم راه دوری برای سفرهای اسکی بریم چون همه ما می تونیم روی کوه نووگِرَتز اسکی کنیم. (خنده حضار) من آن قدر خجالت زده و رنجیده شدم که بلافاصله دویدم خونه پیش مادرم و توبیخ کردم اش برای اینکه او همواره به من اجازه پوشیدن اون پلوور زشت رو داده بود. ما با ماشین به موسسه خیریه گودویل رفتیم و قدری رسمی اون پلوور رو دور انداختیم نظرم این بود که هیچ وقت مجبور نشم دربارهً اون پلوور فکر کنم یا دوباره ببینم اش.

داستان رو بزنیم جلو، ۱۱ سال بعد، من یه بچه ۲۵ ساله بودم. من در کیگالی رواندا کار میکردم، و مشغول دویدن روی دامنه های شیب دار بودم وقتی می بینم که، سه متر جلوی من یه پسر بچه ۱۱ ساله داره به طرف من می دود در حالی که پلوور منو پوشیده. با خودم فکر کردم، نه، این غیر ممکنه. اما اینقدر کنجکاو شدم که به طرف بچهِ دویدم البته من خیلی ترساندمش یقه اش رو گرفتم، برگردوندمش، اسمم روی یقه پلوورِ بود.

من این داستان رو برای این میگم که قبلا بدرد خورده و همچنان بدرد می خوره به عنوان یه تشبیه برای این که چقدر همه مردم روی زمین به هم وابسته هستند. بنابراین ما اغلب درک نمی کنیم، چقدر عمل یا عدم عمل مان میتونه روی زندگی کسانی که فکر میکنیم هیچ وقت نمی بینیم یا نمی شناسیم تاثیر بگذارد. بعلاوه من این داستان رو برای این میگم که داستانِ بزرگتری رو درباره اینکه کمکِ به آفریقا، چی‌ هست و چی‌ میتونه باشه، میگه. این که این پلوور از موسسه خیریه گودویل در ایالت ویرجینیا به صنعت بزرگتری راه پیدا کرد که در آن زمان دادنِ میلیون‌ها تُن لباسِ دستِ دوم به آفریقا و آسیا بود. البته تأمین لباسِ کم هزینه کارِ خیلی خوبی بود. ولی درعین حال، قطعا در رواندا این روش کمک، صنعتِ خرده فروشی‌ های محلی رو نابود کرد. نه این که بگم نمی بایست این کار رو میکردند بلکه اینکه ما باید در پاسخ به سوالاتِ مربوط به نتیجه کار و پی آمد آن بیشتر فکر کنیم و بهتر باشیم.

خب، میخوام درباره رواندا صحبت کنم جایی که حدودا در سال ۱۹۸۵، ۱۹۸۶ مشغول انجام دو کار بودم. من یک نانوایی با ۲۰ مادرانِ ازدواج نکرده، شروع کرده بودم. به ما خرس های بد خبر میگفتند، و تصور ما این بود که ما بازارِ تنقلات را در کیگالی رو به دست می آوریم که کارِ سختی هم نبود، چون قبل از ما بازارِ تنقلات وجود نداشت. و چون یه برنامهً خوب برای کسب و کار داشتیم، واقعا موفق شدیم و من شاهد تغییر واقعی در زندگی این زنان بودم. اما همزمان من یه بانک برای فقرا تاسیس کردم و فردا اقبال قدیر قراره درباره بانکِ گرامین صحبت کنه که کهن ترین بانک برای فقرا است و امروزه یه جنبش جهانی است مثل یه سنت که از یه نسل به نسل بعدی منتقل میشه اما اون زمان هنوز خیلی جدید بود به خصوص در اقتصادی که در حال تغیر از داد و ستد کالا بدون پول، به تجارت بازرگانی بود.

ما خیلی چیزها را درست انجام دادیم. ما روی برنامه کسب و کارمان تمرکز کردیم و اینکه پول خودمون رو در کاسبی مان سرمایه گذاری کنیم. در نهایت تصمیم با خود زنان بود که چگونه از وام شان استفاده کنند برای ایجاد کسب و کارهای کوچک، تا درآمدشان رو بیشتر کنن که بتوانند از خانواده شان بهتر نگهداری کنن

ولی چیزی که نفهمیدیم این بود که اطرافمون چه اتفاقی میافتاد ترکیبی از ترس، ستيزهً نژادی و قطعا بازی کمک های خارجی، اگه بخواهیم اسمش رو کمک بگذاریم، که به نفع این جنبش نامرئی اما محسوس در داخل رواندا شد، در آن زمان، ۳۰ درصد از بودجه کشور وابسته به کمک های خارجی بود. نسل کشی در سال ۱۹۹۴ رخ داد هفت سال بعد از اینکه این زنان همه با هم همکاری کردند که این رویا را بسازند و خبر خوب این که موسسه، موسسه بانکی که من شروع کردم دوام داشت. در واقع، آن به بزرگترین وام دهنده بازسازی در کشور تبدیل شد. نانوایی کاملا نابود شد اما درسهایی که گرفتم این بود که مسئولیت پذیری مهمه با مردم محل کار کردم با استفاده از مدلهای تجاری که در آنها همانطور که استیون لویت میگه انگیزه کار مهمه. بدانید که هر چقدر هم که ما ممکنه پیچیده باشیم، انگیزه کار مهمه.

پس وقتی کریس به من گفت اتفاقاتی که در دنیا می افتند چقدر فوق العاده هستند این که ما شاهدِ تغییر روال در دنیا هستیم، از یه طرف من کاملا باهاش موافقم من از دیدن اتفاقاتی که در G8 افتاد خیلی هیجان زده شدم که دنیا، به خاطروجود کسانی مثل تونی بلر و بونو و باب گلداف درباره فقر جهانی در گفتگوست و جهان درباره آفریقا به نحوی صحبت میکنن که در تمام عمرم هرگز ندیده ام هیجان انگیزست و در عین حال، چیزی که شب منو بیدار نگاه میداره ترس از اینه که ما به پیروزی های G8 مثلا ۵۰ بیلیون دلار افزایش در کمک به آفریقا، ۴۰ میلیارد دلار کاهش در بدهی، بعنوان پیروزی، بیشتر ازفقط فصل اول، با دیدگاه آمرزش گناه اخلاقی به آن نگاه کنیم.

و در واقع، کاری که باید بکنیم اینه که اون رو بعنوان فصل اول ببینیم، اون فصل رو جشن بگیریم، ببندیم، و تشخیص بدیم که به یه فصل دوم نیاز داریم که همش درباره عملکرد و روش است و اگه فقط یک چیز از آنچه من امروز بهتون میگم یادتان بمونه اینه که تنها راه پایان دادن به فقر ساختن سیستمهای قابل دوام واقعی در آنجا است که کالاها و خدمات ارزان قیمت و حیاتی رو به فقرا میرسانند از راههایی که از نظر مالی پایدار و مقیاس پذیر هستند. اگه ما این کار رو انجام بدیم واقعا میتونیم فقر رو پایان بدیم وآن را به تاریخ بسپاریم.

و کل این فلسفه بود که موجب شد تا من فعالیت کنونی ام به نام بنیاد بینش رو شروع کنم که در حال ساختن الگوهای کوچک برای اینکه چگونه میتونیم سیستمهای آب، بهداشت، و مسکن رو در پاکستان، هند، کنیا، تانزانیا و مصر تاسیس کنیم و میخوام کمی درباره این مطلب و چند نمونه از کارمون صحبت کنم تا شما ببینید چی کار می کنیم. اما قبل از این کار — و این هم یکی از شکایاتِ من است من میخوام کمی درباره این که فقیر به کی میگیم صحبت کنم. چون ما اغلب درباره فقرا طوری حرف میزنیم مثل اینکه اونا یه دسته عظیمی از مردم هستند که آرزو دارند آزاد بشن برعکس، در حقیقت، داستان کاملا شگفت انگیزه. در کل، ۴ میلیارد نفر روی کره زمین کمتر از ۴ دلار در روز درآمد دارند.

وقتی میگیم فقیر، داریم راجع به اونا صحبت میکنیم در مجموع سومین اقتصاد بزرگ جهان است اما در عین حال این مردم در اجتماع حساب نمی شند. جاهایی که معمولا کار میکنیم مردم بین یک تا سه دلار در روز درآمد دارند این افراد چه کسانی هستند؟ کشاورزان و کارگران کارخانه هستند کارهای دولتی میکنند. راننده هستند. خدمتکارند. آنها معمولا برای کالاهای حیاتی و خدمات مثل آب، بهداشت، مسکن خرج میکنند، و خرج شان در مجموع معمولا ۳۰ تا ۴۰ برابر چیزی است که طبقه متوسط می پردازند... قطعا جاهایی که ما در کراچی و نایروبی کار می کنیم. فقرا تمایل به ساختن وگرفتن تصمیمات صحیح برای زندگیشان دارند، اگر این فرصت به آنها داده بشه.

خب، دو نمونه از آن. یکی در هند، جایی که ۲۴۰ میلیون کشاورز هستند و بیشترشان کمتر از ۲ دلار در روز درآمد دارند. جایی که ما در اورنگ آباد کار میکنیم، زمین فوق العاده خشک است شما می بینید که مردم به طور متوسط ۶۰ سنت تا یک دلار در روز درآمد دارند. این مردی که صورتی پوشیده کارآفرین اجتماعی به نام امی تبار است. کاری که کرد این بود که دید در اسرائیل چه اتفاقی داره میافته، روشهای وسیعتر، فهمید چطور میشه آبیاری قطره ای کرد که نحوه رساندن آب مستقیم به ریشه گیاه است اما قبلا این روش فقط در مقیاس بزرگ استفاده میشد پس امی تبار این روش رو برداشت و قسمت بندی کرد و برای یک هشتم هکتار بکار برد چند اصل از کار کوچک در مقیاس کوچک شروع کنید. آن را بی نهایت قابل توسعه و ارزان قیمت برای فقرا بسازید

این خانواده، سریتا و همسرش، یک واحد آبیاری ۱۵ دلاری خریده بودند وقتی که به معنای واقعی کلمه در یه چارطاقی سه دیواره با سقف راه راه آهنی زندگی میکردند بعد از یه درو، اونا درآمد خود را به اندازه کافی افزایش دادند تا یه سیستم دوم برای آبیاری کامل یک چهارم هکتار زمین‌ شان بخرند چند سال بعد که من اونا رو دیدم ۴ دلار در روز درآمد داشتند که تقریبا طبقه متوسط در​​ هند است اونا به من بنای بتنی که تازه برای ساخت خونه شون زده بودند را نشان دادند و من قسم می خورم، آینده رو در چشمان آن زن میشد دید. چیزی که من واقعا بهش اعتقاد دارم.

امروزه نمیشه درباره فقر صحبت کرد بدون صحبت درباره تورهای پشه بند مالاریا و من دوباره جفری ساکس از دانشگاه هاروارد رو برای کارش ستایش میکنم چون به جهان فهماند که چقدر عصبانی کننده است — برای ۵ دلار میشه جان یه نفر رو نجات داد. مالاریا یه بیماری است که ۱ تا ۳ میلیون نفر رو در سال میکشه. ۳۰۰ تا ۵۰۰ میلیون مورد گزارش شده تخمین زده شده که آفریقا سالی ۱۳ بیلیون دلار به خاطر این بیماری از دست میدهد ۵ دلار میتونه جان یه نفر رو نجات بده. ما میتونیم مردم رو به ماه بفرستیم، میتونیم ببینیم آیا حیات روی مریخ وجود داره چرا نمیتونیم تورهای پشه بند مالاریا رو برای یکی ۵ دلار به ۵۰۰ میلیون نفر برسانیم؟

سوال این نیست که چرا ما نمیتونیم سوال اینه که چطور میتونیم به آفریقاییها کمک کنیم که این کار رو برای خودشون انجام بدهند؟ موانع بسیاری وجود داره. اول : تولید خیلی پایین است. دوم : قیمت خیلی بالا است. سوم : این یه جاده خوبه درست نزدیک جایی که کارخانه ماست پخش یه کابوس است، اما غیرممکن نیست. ما با دادن یه وام ۳۵۰۰۰۰ دلاری به بزرگترین تولید کننده تورهای پشه بند اصیل در آفریقا شروع کردیم تا بتوانند از ژاپن تکنولوژی وارد کنند و تورهای بادوام پنج ساله بسازند این فقط یه چندتایی عکس از کارخونه است

امروز، سه سال بعد، کارخونه هزار زن دیگر رو استخدام کرده. این حدودا ۶۰۰،۰۰۰ دلار دستمزد به اقتصاد تانزانیا کمک میکند بزرگترین شرکت در تانزانیاست. حاصل کار ما تا الان ۱.۵ میلیون تور بوده سه میلیون تا آخر این سال. ما امیدواریم که ۷ میلیون تور تا آخر سال آینده تولید کرده باشیم. بخش تولید خوب کار میکنه اما به عنوان یک جهان ما باید روی بخش توزیع زیاد کار کنیم. در حال حاضر ، ۹۵ درصد از این تورها رو سازمان ملل خریداری میکند و بعد در درجه اول به مردم در سراسر آفریقا داده می شوند. ما دنبال این هستیم که روی باارزش ترین منابع افریقا یعنی مردم سرمایه گذاری کنیم بخصوص زنان آفریقا.

بنابراین من می خوام که شما ژاکلین رو ملاقات کنید، هم اسم من، ۲۱ ساله. اگر او هر جای دیگر بجز تانزانیا به دنیا آمده بود دارم بهتون میگم میتونست وال استریت رو اداره کنه تولید دو نوع از تورهای شرکت رو اداره میکنه، و در حال حاضر اینقدر پول پس انداز کرده که بتونه پیش پرداخت خونه اش رو بپردازد. حدود دو دلار در روز در آمد دارد، و یه صندوق مالی برای تحصیل داره باز میکنه به من گفت که ازدواج نمیکنه و بچه دار نمیشه تا زمانی که این کارها کاملا انجام بشه. پس موقعی که درباره ایده مان بهش گفتم که شاید بتونیم مدل اقتصادی لوازم آشپزی رو از آمریکا الگو برداریم و یه راهی پیدا کنیم برای این زنان که خودشون بروند بیرون و این تورها رو به دیگران بفروشند سریع شروع به محاسبه کرد که خودش چقدر میتونه درآمد داشته باشه و واردِ قرارداد شد.

ما یه درس از IDEO یکی از شرکتهای مورد علاقه ام گرفتیم و به سرعت یه نمونه از این مدل اقتصادی ساختیم و ژاکلین رو به منطقه ای که زندگی میکرد بردیم و ۱۰ تا از زنانی که باهاشون در تماس بود دور هم جمع کرد تا ببینه که آیا میتونه این تورها رو برای یکی ۵ دلار بفروشه با وجود اینکه همه میگفتن هیچ کس اونا رو نمیخرد و ما خیلی درباره نحوه فروش از ژاکلین یاد گرفتیم با تصورات از پیش شکل گرفته خودمون به جلسه نیامدیم چون او تا آخر درباره مالاریا حتی صحبت نکرد. اول، او درباره آسایش، موقعیت اجتماعی، و زیبایی صحبت کرد. گفت این تورها رو روی کف زمین میگذارید و حشرات خونه رو ترک میکنند بچه ها می تونند تمام شب بخوابند، شما اونا رو از پنجره آویزان میکنید، خانه زیبا به نظر می رسد. و ما شروع به دوخت پرده کرده ایم، و نه تنها پرده ها زیبا هستند، بلکه مردم می تونند موقعیت اجتماعی شما رو ببینند که شما مراقبت بچه هاتون هستید. بعد ژاکلین شروع کرد راجع به نجاتِ جان بچه هاشون حرف زدن. خیلی درسها درباره نحوه فروش کالا و خدمات به فقرا میشه یاد گرفت

من می خوام صحبتم رو خاتمه بدم با گفتن اینکه ما فرصت بزرگی برای پایان دادن به فقر داریم برای این که این کار رو درست انجام بدیم، ما باید مدل‌های تجاری بدرد بخور بسازم که مقیاس پذیر هستند و با آفریقاییها و سرخ پوستان مردم در سراسر کشورهای درحال توسعه که در این رده جا دارند کار کنیم که این کار رو برای خودشون انجام بدهند. چون در نهایت همش درباره مشارکته و درک اینکه مردم واقعا خیرات نمی خوان بلکه میخوان تصمیمات خودشون رو بگیرند میخوان مشکلات خودشون رو خودشون حل کنند و با مشارکت با آنها، نه تنها منزلت بیشتری برای آنها ایجاد می کنیم، بلکه برای خودمون هم به همچنین. پس من اصرار میکنم که دفعه بعد همه شما فکر کنین که چگونه میتونیم این ایده رو بکار ببریم و از این فرصت استفاده کنیم تا فقر رو پایان بدیم واقعا بخشی از این روند مشارکت بشیم و از طرز فکرِ " دنیای ما مجزا از اونا ست " دوری کنیم و این واقعیت رو درک کنیم که این درباره همه ماست و دنیایی که ما، با هم، می خواهیم در آن زندگی کنیم و سهیم باشیم. ممنون. تشویق حضار