درو دادلی
3,642,339 views • 6:14

می‌خواهم با این پرسش شروع کنم: چند نفر از شما کاملا از اینکه خودتون را رهبر بنامید راحت هستید؟ چند نفر از شما کاملا از اینکه خودتون را رهبر بنامید راحت هستید؟ ببینید، من این سوال را در سرتاسر کشور مطرح کردم، و هرجایی اونو پرسیدم، مهم نیست کجا، همیشه عده کثیری از حضار دستاشون را پایین نگه می دارند. و اینو دریافتم که ما از رهبری چیزی بزرگتر از خودمان ساختیم. و اینو دریافتم که ما از رهبری چیزی بزرگتر از خودمان ساختیم. ما ازش چیزی ورای خودمون ساختیم. ما اونو حول محور تغییر جهان ساختیم. و ما این تیتر رهبری را برداشته، و طوری باهاش برخورد می کنیم انگار چیزی است که یه روزی لیاقت اونو خواهیم داشت، اما داشتن اون در حال حاضر، به معنی یک نوع تکبر یا خودپسندی است که باهاش احساس راحتی نمی کنیم. و بعضی اوقات نگران می شم که ما وقت زیادی را صرف ستودن چیزهای جالبی می کنیم که کمتر کسی اینکار را می کنه اینکه خودمون را متقاعد کردیم که اونها تنها چیزهایی هستند که ارزش ستایش را دارند، و شروع به کم ارزش کردن چیزهایی را می کنیم که روزانه قادر به انجامشان هستیم، و لحظاتی برامون پیش می یاد که واقعا" رهبر هستیم و به خودمون اجازه نمی دیم که براش ارزش قائل باشیم، و به خودمون اجازه نمی دیم که ازش لذت ببریم. و من در طی ۱۰ سال گذشته شانس اینو داشتم که با افراد فوق العاده ای کار کنم کسانیکه به من در تعریف مجدد رهبری کمک کردند بطوری که فکر کنم مرا راضی تر می کند. وبا وقت کمی که امروز دارم، فقط مایلم یک داستان را براتون تعریف کنم که معتقدم بطور حتم نقش مهمی در آن معنی مجدد داشته.

من به یک دانشگاه کوچک بنام دانشگاه مانت الیسون در ساکویل، نیوبرانزویک می رفتم، من به یک دانشگاه کوچک بنام دانشگاه مانت الیسون در ساکویل، نیوبرانزویک می رفتم، و در روز آخر مدرسه، دختری پیشم اومد، و گفت،" من اولین روزی که دیدمت را یادمه." و بعد داستانی را برام تعریف کرد که چهار سال پیش اتفاق افتاده بود. او گفت،" یه روز قبل از شروع دانشگاه، من بهمراه پدر و مادرم در اتاق هتل بودیم، و خیلی ترسیده بودم و معتقد بودم که از پسش بر نمیام، اینکه هنوز آماده دانشگاه نیستم، و زدم زیر گریه. و پدر و مادرم فوق العاده بودند. یه جورایی گفتند، "ببین، می‌دونیم ترسیدی، ولی فقط بزار فردا بریم. بزار روز اول را بریم، و اگه بهر صورتی احساس کردی از پسش بر نمیای، اشکالی نداره، راحت بهمون بگو، ما می بریمت خونه. ما به هر صورت دوستت داریم."

و او گفت،" بدین ترتیب من روز بعد رفتم و برای ثبت نام توی صف ایستاده بودم، و دور و برم را نگاه می کردم و می دونستم از پسش بر نمیام. میدونستم برای اینکار آماده نیستم. می دونستم باید کنار بکشم." و او گفت،" من تصمیمم را گرفتم، و به محض گرفتن اون، یه احساس آرامش باور نکردنی بر من مستولی شد. و رو به پدر و مادرم کرده و گفتم که بهتره بریم خونه، و درست همون لحظه، تو از ساختمان اتحادیه دانشجویان بیرون اومدی و احمقانه ترین کلاهی که به عمرم دیده بودم را بر سر داشتی." (خنده) "فوق العاده بود. و یک پلاکارت بزرگ در دست داشتی که تبلیغ «شینراما» بود، که دانشجویانی هستند که با «فیبروز کیستیک» (یک اختلال ژنتیکی) دست و پنجه نرم می‌کنند — یک بنیاد خیریه که سالها براش کار می کردم— و یک سطل پر از آبنبات چوبی داشتی. و همینطور که راه می رفتی، آبنبات چوبی ها رو به افرادی که در صف ایستاده بودند داده و درمورد «شینراما» باهاشون حرف می زدی. و همینطور که راه می رفتی، آبنبات چوبی ها رو به افرادی که در صف ایستاده بودند داده و درمورد «شینراما» باهاشون حرف می زدی. و یک دفعه به من رسیدی، و خشکت زد، و بهم زل زدی. وحشت آور بود." (خنده) اون دختر در اینجا خوب می دونه من از چی حرف می زنم. (خنده) " و بعدش به کسی که کنارم بود نگاه کردی، و لبخند زدی، و دستت رو در سطل کرده و یک آبنبات بیرون آورده، و به اون پسر داده و بهش گفتی، "خوبه که این آبنبات رو به خانم زیبایی که کنارت ایستاده بدی." و گفتش، "من هیچوقت کسی رو تو زندگیم ندیدم که به این سرعت خجالت بکشه. مثل لبو سرخ شده بود، و حتی بهم نگاه نمی کرد. فقط اینجوری آبنبات را نگه داشته بود." (خنده) " و دلم بحال این بیچاره خیلی سوخت و آبنبات را گرفتم، و تا آبنبات را گرفتم، یه نگاه بطور باور نکردنی جدی روی صورتت نقش بست و رو کردی به پدر و مادرم، و گفتی،" اینو ببینید، اینو ببینید، اولین روزی است که از خونه دور شده، و تازه از غریبه ها آبنبات هم می گیره؟!" (خنده) اولین روزی است که از خونه دور شده، و تازه از غریبه ها آبنبات هم می گیره؟!" (خنده) و او گفت، "تا فاصله‌ی ۶ متری همه کنترل خودشون رو از دست دادند همه شروع کردند به قاه قاه خندیدن. و می دونم مطلب جالبیه، و نمی دونم چرا دارم برات تعریف می کنم، ولی در اون لحظه که همه داشتند می خندیدند، می دونستم که نباید جا بزنم. می دونستم جایی هستم که قراره باشم، و می دونستم که تو خونه بودم، و در عرض این چهار سال یکبار هم باهات حرف نزدم، و می دونستم که تو خونه بودم، و در عرض این چهار سال یکبار هم باهات حرف نزدم، اما شنیدم که داری می ری، و می بایست می آمدم و بهت می گفتم که تو بطور باور نکردنی شخص مهمی در زندگی من بودی، و دلم برات تنگ می شه، موفق باشی."

و او ازم دور شد، و من سکه یه پول شدم. و او حدود۲ متر از من دور شده بود که برگشت و لبخندی زد و ادامه داد، " شاید باید اینو هم بدونی. من هنوز بعد از چهار سال با اون پسره دوست هستم." (خنده) " شاید باید اینو هم بدونی. من هنوز بعد از چهار سال با اون پسره دوست هستم." (خنده)

یکسال و نیم پس از نقل مکان به تورنتو، کارت دعوت به عروسی آنها را دریافت کردم.

و ضد حال اینجاست. من اونو یادم نمیاد. من هیچ خاطره ای از اون لحظه ندارم، و من بانک خاطراتم را گشتم، چون مسخره است و و باید انجام آن بخاطرم باشه، و من یادم نمیاد. و اون یه لحظه عبرت انگیز و دگرگونی برای من بود که فکر کنم شاید بیشترین تاثیری که روی زندگی یه نفر داشتم، لحظه ای که یه خانم بعد از چهار سال به سمت یه غریبه بیاد و بگه، لحظه ای که یه خانم بعد از چهار سال به سمت یه غریبه بیاد و بگه، "تو یه شخصی بطور باور نکردنی مهم در زندگی من بودی،" لحظه ای که حتی به خاطرم نیامد.

چند نفر از شما لحظه آبنبات چوبی داشتید، لحظه ای که یه نفر چیزی میگه یا کاری انجام میده که حس می کنید اساسا" باعث شادتر شدن زندگی تان شده؟ بسیار خوب. چند نفر از شما به اون شخص گفتید که باعث چنین حالتی در شما شده؟ ببینید، چرا که نه؟ ما تولد ها را جشن می گیریم، چیزی که لازمۀ انجامش فقط اینه که ۳۶۵ روز نمیرید- (خنده) و می گذاریم مردمی که زندگی ما را شادتر کردند بدون اینکه از انجام آن باخبر باشند، از کنار ما گذر کنند. و هر یک از تک تک شماها، هر یک از شما، نقش یه کاتالیزور را در لحظه آبنبات چوبی داشتید. شما باعث شادتر شدن زندگی یه انسانی شدید با گفتن یه چیزی یا انجام چیزی، و اگه فکر می کنید نکردید، به تمام اون دستهایی فکر کنید که وقتی من سوال را پرسیدم، بالا نرفتند. شما یکی از کسانی هستید که تا بحال این حرف را بهتون نگفته بودند.

اما خیلی ترسناکه که فکر کنیم اینقدر قدرتمندیم. فکر اینکه چقدر می تونیم برای دیگران مهم باشیم، می تونه ترس آور باشه، چون تا زمانیکه رهبری را بزرگتر از خود بدانیم، تا وقتی که رهبری را چیزی ورای خود بدانیم، تا زمانیکه آنرا برای تغییر دنیا در نظر بگیریم، ما بهانه ای برای خود قرار داده تا هر روز انتظار آنرا نداشته باشیم، نه از طرف خود و نه از طرف یکدیگر.

ماریان ویلیامسون گفت،" بزرگترین ترس ما نالایق بودن ما نیست. بزرگترین ترس ما اینه که بی اندازه قدرتمندیم. روشنی ماست که باعث ترسمان می شه، نه تاریکی مان." و ندای حرکت من در امروز اینه که لازمه بر اون غلبه کنیم. لازمه بر ترسمان از اینکه قادریم چه قدرت خارق العاده ای در زندگی یکدیگر داشته باشیم، غلبه کنیم. لازمه بر ترسمان از اینکه قادریم چه قدرت خارق العاده ای در زندگی یکدیگر داشته باشیم، غلبه کنیم. لازمه بر اون غلبه کنیم تا بتونیم ورای آن حرکت کرده و برادران و خواهران کوچکتر ما، و یکروز فرزندان ما — یا فرزندانمان در حال حاضر— به آن نگریسته و به تاثیری که قادریم بر زندگی یکدیگر بگذاریم ارزش می نهند ارزشی بیش از پول و قدرت و شهرت و نفوذ. لازمه رهبری را بعنوان لحظه آبنبات چوبی، مجدد معنی کنیم، چند تای آنرا موجب شدیم، چند تای آنرا قبول داریم، چند تای آنرا اهدا کردیم، و بابت چند تای آن تشکر کردیم. از آنجائیکه رهبری را بعنوان تغییر دهنده دنیا در نظر گرفتیم، و دنیایی وجود ندارد. فقط شش میلیارد درک از آن وجود دارد، و اگر شما درک یک انسان از آن را تغییر دهید، درک یک انسان از توانایی خود، درک یک انسان از میزان علاقه دیگران به آنها، درک یک انسان از میزان قدرت تغییری که قادرند در این دنیا داشته باشند، کل موضوع را تغییر داده اید. درک یک انسان از میزان قدرت تغییری که قادرند در این دنیا داشته باشند، کل موضوع را تغییر داده اید. و اگر بتونیم معنی رهبری را بدین صورت درک کنیم، فکر کنم اگه بتونیم رهبری را بدین صورت معنی کنیم، فکر کنم قادریم همه چیز را تغییر دهیم. و این یه ایده ساده است، ولی فکر نکنم کوچک باشه، و مایلم از همگی بخاطر اینکه اجازه دادید آنرا با شما در میان بگذارم، تشکر کنم.