پذیرش مطلق، در زمینه آموزش در مدارس هنوز یک آینده دور محسوب میشود. ما به سختی به این نتیجه رسیدیم که آموزش ربطی به مکان ندارد، زیرا یک فعالیت است.
ولی من میخواهم برای شما داستان PISA (برنامه بین المللی ارزیابی دانش آموزان)، آزمون متعلق به OECD (سازمان توسعه و همکاریهای اقتصادی) برای اندازه گیری دانش و مهارتهای همه نوجوانان ۱۵ ساله در دنیا را تعریف کنم، و این در واقع داستان این است که چگونه سنجشهای بین المللی آموزش را که ما معمولاً فکر میکنیم در حیطه سیاستهای بومی است، جهانی سازی کرده است.
ببینید که در دهه ۶۰ میلادی نسبت آدمهایی که دبیرستان را تمام کرده بودند، در جهان چگونه بوده است. میتوانید ایالات متحده را بالاتر از هر کشور دیگر ببینید، و بسیاری از موفقیتهای اقتصادی ایالات متحده بر اساس این برتری طولانی مدت به عنوان پیشرو در آموزش بوده است. ولی در دهه ۷۰، برخی کشورها به او رسیدند. در دهه ۸۰ رشد جهانی استعدادها ادامه یافت. جهان در دهه ۹۰ متوقف نشد. بنابراین در دهه ۶۰ ایالات متحده اول بود. و در دهه ۹۰ در رده ۱۳ قرار داشت، و این به دلیل پائین آمدن استانداردها نبود، بلکه به این دلیل بود که آنها درکشورهای دیگر سریعتررشد کردند.
کشوره کره به شما نشان میدهد در زمینه آموزش چه چیزهایی ممکن است. دو دهه پیش، استاندارد زندگی در کره به اندازه افغانستان امروز بود، و یکی از پایین ترین کاراییهای آموزشی را دارا بود. امروزه، هر فرد کره ای دبیرستان را تمام میکند.
این نشان میدهد که در یک اقتصاد جهانی، توسعه ملی دیگر معیاری برای موفقیت نیست، بلکه معیار،اجرای بهترین سیستم آموزش در سطح بین المللی است. مشکل اینجاست که اندازه گیری میزان زمانی که افراد در مدرسه میگذرانند و یا اینکه چه نمراتی کسب میکنند همواره معیار خوبی برای سنجش آنچه که میتوانند انجام دهند، نیست. نگاهی به آمیزه ناخوشایند فارغ التحصیلان بیکار در خیابانهای ما بیاندازید، آن هم زمانی که کارفرمایان میگویند نمی توانند فرد مورد نظر خود با مهارتهایی که نیاز دارند را پیدا کنند. این به این معنی است که نمرههای بهتر لزوماً به معنی مهارتهای بهتر و شغلهای بهتر و زندگیهای بهتر نیست.
بنابراین در PISA، ما سعی میکنیم این وضعیت را با اندازه گیری دانش و مهارتهای افراد به طور مستقیم، تغییر دهیم. ما داریم از زاویه بسیار خاصی این کار را انجام میدهیم. ما کمتر علاقه مندیم که بدانیم آیا دانش آموزان میتوانند به سادگی آنچه را که در مدرسه یاد گرفته اند بازتولید کنند، بلکه میخواهیم این را بسنجیم که آیا آنها میتوانند آنچه را میدانند توسعه دهند و دانستههای شان را در زمینههای بدیع به کار گیرند. برخی افراد ما را برای این کار مورد انتقاد قرار داده اند. آنها میگویند که این راه اندازه گیری نتایج بی اندازه غیرعادلانه است، به این دلیل که ما دانش آموزان را با مشکلاتی مورد سنجش قرار میدهیم، که هرگز با آنها روبه رو نشده اند. ولی اگر قرار باشد به این منطق گوش فرا دهیم، باید زندگی را هم غیرعادلانه بدانید، زیرا آزمون حقیقت در زندگی آن چیزی نیست که بتوانیم از آموختن در مدرسه به یاد بیاوریم، بلکه آن است که ما برای تغییر آماده شده باشیم، آن است که برای مشاغلی آماده شده باشیم که هنوز به وجود نیامده اند، برای استفاده از تکنولوژیهای که هنوز اختراع نشده اند، برای حل مشکلاتی که امروز نمیتوانیم آن را پیشبینی کنیم.
و در شرایط به شدت رقابتی، روشهای اندازهگیری نتایج ما به سرعت تبدیل به استاندارد م شوند. در آخرین ارزیابی ما در سال ۲۰۰۹، ما ۷۴ سیستم مدرسه ای را بررسی کردیم که مجموعاً ۸۷ درصد اقتصاد را در بردارد. این نمودار کارایی کشورها را به شما نشان میدهد. در بخش قرمز، کاراییهای کمتر از متوسط OECD قرار دارند. زرد متوسط و سبز کشورهایی هستند که کارایی خوبی دارند. میتوانید شانگهای، کره و سنگاپور را در آسیا ببینید؛ فنلاند را در اروپا؛ کانادا در آمریکای شمالی واقعاً خوب کار میکند. همینطور میتوانید ببینید که یک شکاف تقریباً به اندازه سه و نیم سال آموزشی بین ۱۵ سالههای شانگهای و ۱۵ سالههای شیلی وجود دارد. و اگر کشورهای با کارایی ضعیف را در نظر بگیرید، این شکاف تا ۷ سال آموزشی افزایش مییابد. اینجا تفاوت بسیار بزرگی در روش آمادگی این افراد جوان برای اقتصاد امروز وجود دارد.
ولی میخواهم بعد مهم دومی را در این تصویر به شما معرفی کنم. آموزش دهندگان دوست دارند در مورد برابری صحبت کنند. در PISA، ما میخواستیم ارزیابی کنیم که آنها واقعاً چگونه در زمینه اطمینان دادن به افراد با پیشینههای اجتماعی متفاوت در مورد اینکه آنها شانسهای برابری دارند، برابری را ایجاد میکنند. و میبینم که در برخی کشورها، تاثیر پیشینه اجتماعی بر روی نتایج آموزش بسیار، بسیار قوی است. فرصتها به طور نامتناسب توزیع شده اند. استعداد و توانایی بسیاری ازکودکان از دست میروند. میبینیم که در کشورهاای دیگر اهمیت کمتری دارد از اینکه با کدام پیشینه اجتماعی متولد شدید. همه ما دوست داریم اینجا باشیم، در این یک چهارم بالای بهتر، جایی که کارایی بالا است و فرصتهای آموزشی متناسب توزیع شده اند. هیچ فرد و هیچ کشوری، اگر کارایی اش ضعیف باشد و اگر در آن نابرابریهای اجتماعی زیادی وجود داشته باشند، توان بودن در آنجا را ندارد. ما میتوانیم بحث کنیم، آیا این بهتر است به قیمت وجود نابرابریهای زیاد، جایی باشیم که کارایی بالا است؟ یا میخواهیم برروی برابری تمرکز کنیم و حد متوسط را قبول کنیم؟ اما در واقع، اگر شما به این نگاه کنید که چگونه کشورها در این تصویر قرار گرفتند، میتوانید ببینید که بسیاری از این کشورها درواقع برتری و برابری را با هم ترکیب میکنند. در واقع یکی از مهمترین درسها از این مقایسه این هست که شما مجبور نیستید برای رسیدن به برتری برابری را قربانی کنید. این کشورها از فراهم آوردن برتری برای تنها برخی افراد، به فراهم آوردن برتری برای همه حرکت کرده اند، و این درس خیلی مهمی است. و این در واقع، تضاد بسیاری از سیستمهای آموزشی را که فکر میکنند باید مردم را دسته بندی کنند، به چالش میکشد. از زمانی که این نتایج به دست آمده اند، سیاست گزاران، آموزگاران، پژوهشگران سراسر دنیا تلاش کرده اند بفهمند که دلیل موفقیت این سیستم چیست.
بگذارید برای یک لحظه به عقب بازگردیم و روی کشورهایی که واقعاً PISA را آغاز کرده اند تمرکز کنیم، و الان من دارم به آنها حبابهای رنگی میدهم. و دارم اندازه حبابها را متناسب با میزان پولی که کشورها برای دانش آموزان خرج میکنند، تنظیم میکنم. اگر پول قرار باشد همه چیز را در مورد کیفیت نتایج فراگیری به شما بگوید، بایستی حبابهای بزرگتر بالاتر میبودند، این طور نیست؟ ولی این چیزی که مشاهده میکنیم نیست. میزان هزینهها برای هر دانش آموز، تنها حدود کمتر از ۲۰ درصد از اختلاف کارایی میان کشورها را توضیح میدهد، و برای مثال لوگزامبورگ، گرانترین سیستم آموزشی، کارایی چندان خوبی ندارد. میتوانید ببینید که دو کشور با هزینه مشابه، نتایج بسیار متفاوتی را به دست آورده اند. همینطور میتوانید ببینید — به عقیده من دلگرم کننده ترین یافته — این که ما دیگر در دنیایی که دقیقاً بین کشورهای ثروتمند و آموزش دیده و کشورهای فقیر و آموزش ندیده تقسیم بندی شده اند، زندگی نمیکنیم، و این درس بسیار، بسیار مهمی است.
بگذارید با جزییات بیشتری به این نگاه کنیم. نقطههای قرمز میزان هزینههای هر دانش آموز نسبت به ثروت کشور را نشان میدهد. یکی از راههایی که میتوانید پول را خرج کنید این هست که به آموزگاران دستمزد خوبی بدهید، و میتوانید ببینید که کشور کره در زمینه جذب بهترین افراد برای شغل معلمی سرمایه گذاری زیادی میکند. و همیچنین کره برای ساعات طولانی در مدرسه سرمایه گذاری نیز میکند که هزینهها را هم افزایش میدهد. به عنوان آخرین و نه کم اهمیت ترین، کره ایها می خواهند که آموزگارانشان نه تنها تدریس کنند، بلکه دانششان را هم گسترش دهند. آنها برای توسعه حرفه ای و همکاری و خیلی چیزهای دیگر هم سرمایه گذاری میکنند. همه اینها به پول نیاز دارد. چطور کره همه اینها را تامین میکند؟ پاسخ این هست، دانش آموزان کره ای در کلاسهای بزرگ آموزش میبینند. این ستون آبی هست که هزینهها را پایین میآورد. به کشور بعدی روی نقشه برویم، لوگزامبورگ، میبینید که نقطه قرمز دقیقاً همان جایی هست که برای کره وجود داشته، بنابراین لوگزامبورگ به اندازه کره برای دانش آموزانش هزینه میکند. ولی، والدین و معلمان و سیاست گزاران در لوگزامبورگ، کلاسهای کوچکتر را دوست دارند. این خیلی دوست داشتنی است که وارد یک کلاس کوچک شوید. خُب آنها همه پولشان را آنجا هزینه کردند، و ستون آبی، اندازه کلاس، هزینهها را بالا برده است. ولی لوگزامبورگ میتواند پولش را فقط یکبار خرج کند، و نتیجه این کار این هست که به معلمان دستمزد خوبی پرداخت نمی شود. دانش آموزان ساعتهای طولانی را به آموختن سپری نمیکنند. و در واقع، معلمان زمان بسیار اندکی دارند تا چیزی را به غیر از درس دادن را انجام دهند. بنابراین میبینید که دو کشور پولشان را به دو روش خیلی متفاوت خرج میکنند، و در واقع این که آنها پولشان را چگونه خرج میکنند، بسیار بیشتر از این اهمیت دارد که چقدر در زمینه آموزش سرمایه گذاری میکنند.
بگذارید برگردیم به سال ۲۰۰۰. به خاطر بیاورید این سال قبل از ان بود که iPod اختراع شود. این چیزی است که دنیا آن زمان بر اساس معیارهای عملکرد PISA به نظر میآمد. اولین چیزی که میبینید این هست که حبابها بسیار کوچکتر بودند. ما بسیار کمتر در زمینه آموزش سرمایه گذاری میکردیم، حدود ۳۵ درصد کمتر. بنابراین شما از خودتان میپرسید، اگر آموزش تا این حد گرانتر شده، آیا تا این حد بهتر هم شده است؟ حقیقت تلخ این هست که، در بسیاری از کشورها پاسخ منفی است. ولی کشورهایی هم وجود دارند که شاهد بهبود بسیار چشمگیری بوده اند. آلمان، کشور من، در سال ۲۰۰۰، در یک چهارم پایین حضور داشت، زیر متوسط عملکرد، با نابرابری اجتماعی بالا. و به خاطر داشته باشید که، آلمان، ما یکی از آن کشورهایی بودیم که اگر شما فقط تعداد افراد با مدرک را در نظر میگرفتید، نتیجه بسیار خوبی را بدست میآوردید. نتایج بسیار نا امید کننده هستند. مردم با نتایج بهت زده شده بودند. و برای اولین بار،گفتگوی عمومی در آلمان عمدتاً در مورد آموزش بود، نه مالیات، نه مسایل دیگر، بلکه آموزش موضوع گفتگوی عمومی بود. سپس سیاست گزاران شروع به پاسخ گویی کردند. دولت فدرال به سرعت میزان سرمایه گذاری در آموزش را افزایش داد. میزان بالایی برای افزایش شانسهای زندگی دانش آموزان با پیشینه مهاجرت و یا تبعیضهای اجتماعی انجام شد. و چیزی که جالب این است که این فقط در مورد بهینه سازی سیاستهای موجود نبود، بلکه داده ها برخی از باورها و مدلهای اصولی آموزش آلمانی را دگرگون کردند. برای مثال، به طور سنتی، آموزش بچههای خیلی کوچک وظیفه خانواده ها محسوب میشد، و مواردی وجود داشت که اگر زنان فرزندانشان را به مهد کودک میفرستادند، متهم به نادیده گرفتن مسئولیتهای خانوادگی شان میشدند. PISA، این باور را تغییر، و آموزش زودهنگام کودکان را به عنوان هسته اصلی سیاست آموزش عمومی در آلمان قرار داده است. و یا به طور سنتی، سیستم آموزشی آلمان کودکان را از سن ۱۰ سالگی، کودکان بسیار جوان، به دو گروه تقسیم میکند که یک گروه مایلند شغلی در حوزه کارهای علمی بیابند و آنها که قرار است برای این افراد کار کنند، و این عمدتاً در رابطه با مسایل اقتصادی اجتماعی است، و این باور نیز اکنون به چالش کشیده شده است. تغییرات بسیار زیاد هستند.
خبر خوب آن اهست که نُه سال بعد، میتوانید شاهد بهبود در کیفیت و برابری آموزشی باشید. مردم این چالش را پذیرفته اند و در مورد آن کار انجام داده اند.
به کره در سوی دیگر این طیف نگاه کنید. در سال ۲۰۰۰ کره عملکرد بسیار خوبی داشت، ولی کره ایها از این بابت نگران بودند که تنها گروه اندکی از دانش آموزان شان به سطوح واقعاً بالای ممتازی، دست مییابند. آنها چالش را پذیرفتند، و کره موفق شد نسبت دانش آموزانی را که به سطوح بالای برتری در زمینه خواندن میرسند، در طی یک دهه دو برابر کند. خوب، اگر شما فقط برروی با استعدادترین دانش آموزانتان تمرکز کنید، اتفاقی که میافتد این است که نابرابری افزایش مییابد، و میبینید که این حباب به آهستگی به سمت دیگری حرکت میکند، البته هنوز، بهبودی بسیار چشمگیر است.
هزینه کلی آموزش در لهستان منجر به کاهش شدید تفاوت بین مدارس شد، عملکرد بسیاری از مدارس ضعیف بهبود یافت، و کارایی در طی یک نیمسال تحصیلی افزایش یافت. میتوانید کشورهای دیگر را هم ببینید. پرتغال موفق شد سیستم آموزش تکه تکه شده اش را یکپارچه کند، کیفیت را افزایش دهد و برابری را بهبود دهد، و همچنان مجارستان توانست این کار را انجام دهد.
بنابراین میبینید که درواقع تغییرات زیادی رخ داده است. و حتی آن افرادی که شکایت میکنند و میگویند که جایگاه نسبی کشورها بر اساس چیزی مثل PISA فقط حاصل فرهنگ، عوامل اقتصادی، مسایل اجتماعی، یکدستی جوامع و غیره است، این آدمها اکنون باید بپذیرند که بهبود آموزش امکان پذیر است. میدانید، مجارستان فرهنگش را تغییر نداده است. اقتصادش تغییر نکرده است. ترکیب جمعیتش عوض نشده است. معلمانش را اخراج نکرده است. فقط سیاستهای آموزشی و تمرینی را تغییر داده است. این بسیار چشمگیر است.
با همه این رشدها، البته، پرسش این است: ما چه میتوانیم از این کشورهای در یک چهارم سبز رنگ که به سطوح بالای برابری، سطوح بالای کارایی، و بهبود نتایج رسیده اند، بیاموزیم؟ و البته پرسش اینجاست که آیا چیزی که در یک شرایط جواب داده، میتواند یک مدل در جایی دیگر ارائه کند؟ البته شما نمیتوانید همه سیستم آموزشی را کپی برداری و جای دیگر اجرا کنید، اما این مقایسهها منجر به شناسایی تعداد زیادی از عوامل میشوند که در سیستمهای آموزشی با کارایی بالا مشترک هستند. همه افراد قبول دارند که آموزش اهمیت بالایی دارد. همه این را میگویند. اما آزمون حقیقت این است که، شما چطور اولویتها را رتبه بندی میکنید؟ کشورها چگونه به معلمان خود در مقایسه با دیگر مشاغل بسیار حرفه ای حقوق پرداخت میکنند؟ آیا شما ترجیح میدهید فرزندتان یک معلم بشود، تا آن که یک وکیل بشود؟ رسانهها چطور در مورد مدارس و معلمان صحبت میکنند؟ اینها سوالهای مهمی هستند و چیزی که ما از PISA فرا گرفته ایم این است که، در سیستمهای آموزشی با کارایی بالا، رهبران شهروندان خود را قانع کرده اند که انتخابهای داشته باشند که به آموزش برای آینده شان، بیشتر از مصرف امروز، ارزش بدهند. و می دانید چه چیزی بسیار جالب است؟ نمی توانید باور کنید، کشورهایی وجود دارد که در آنها جذابترین مکانها مراکز خرید نیستند، بلکه مدارس هستند. این چیزها واقعاً وجود دارند.
اما ارزش گزاری زیاد به آموزش فقط بخشی از این تصویر است. بخش دیگر این باور است که همه داش آموزان، امکان موفق بودن را دارند. شما کشورهایی را دارید که دانش آموزانش در سالهای بسیار ابتدایی مدرسه، جداسازی شده اند. شما میدانید این که دانش آموزان تقسیم شده اند، نشان دهنده این باور است که تنها بخشی از دانش آموزان میتوانند به استانداردهای جهانی دسترسی داشته باشند. اما این معمولاً در ارتباط با نابرابریهای عمیق اجتماعی نیز هست. اگر به ژاپن در آسیا بروید، و یا فنلاند در اروپا، والدین و معلمان در این کشورها، از همه دانش آموزان انتظار موفقیت را دارند، و میبینید که این واقعاً دررفتار دانش آموزان تاثیر گذاشته است. وقتی دانش آموزان را مورد پرسش قرار میدهیم که چه چیزی معیار موفقیت در ریاضیات است، دانش آموزان آمریکای شمالی معمولاً میگویند، اینها همه مربوط به استعداد است. اگر من یک نابغه ریاضی زاده نشده ام، بهتر است چیز دیگری بخوانم. نه نفر از ده نفر دانش آموز ژاپنی میگویند که این فقط به تلاش و کوشش من بستگی دارد، و این نشان دهنده ویژگیهای سیستم آموزشی آنها است.
در گذشته دانش آموزان مختلف به یک شیوه فکر میکردند. کارایی بالا در PISA، تنوع در سیستمهای آموزشی مختلف را با آغوش باز میپذیرد. آنها تشخیص داده اند که دانش آموزان معمولی استعدادهای غیر معمول دارند، و فرصتهای آموزشی را شخصی سازی میکنند.
سیستمهای با کارایی بالا همچنان در استانداردهای شفاف و بلند پروازانه در سراسر طیف با هم مشترکاند. همه دانش آموزان میدانند که چه چیزی اهمیت دارد. همه دانش آموزان میدانند که برای موفق بودن به چه چیزهایی نیاز دارند.
و هیچ جا کیفیت یک سیستم آموزشی از کیفیت معلمان آن بیشتر نیست. سیستمهای آموزشی با کارایی بالا درباره انتخاب و استخدام معلمان شان و درباره تربیت آنها بسیار دقت میکنند. آنها میزان بهبود کارایی معلمان را در مشکلاتی که با آنها درگیرند، پایش میکنند و همینطور اینکه چگونه به آنها پرداخت میکنند. آنها همچنین محیطی را ایجاد میکنند که در آن معلمان برای کسب یک نتیجه خوب، در کنار یکدیگر کار کنند. آنها مسیرهای هوشمندانه ای را برای رشد معلمان در زمینه کاریشان فراهم میکنند. در سیستمهای آموزشی بروکراتیک، معمولا معلمان به همراه حجم زیادی از آنچه که باید تدریس کنند، در کلاسها به حال خود رها میشوند. سیستمهای با کارایی بالا، برای نشان دادن کارایی خوب، بسیار روشن هستند. آنها استانداردهای بلندپروازانهای دارند، ولی میتوانند معلمان خود را قادر سازند که خودشان به این نتیجه برسند، که چه باید در یک روز به دانش آموزانشان درس بدهند. در گذشته هدف تحصیل انتقال دانس و آگاهی بود. اما چالش امروزه، تولید دانش و آگاهی توسط گروه هدف است. کشورهای با کارایی خوب از فرمهای حرفه ای یا اداری مسئولیت پذیری و یا کنترل — به نوعی، کنترل کردن اینکه افراد کاری را که باید در حیطه آموزش انجام دهند، انجام میدهند یا نه — به فرم حرفه ای کار سازمانی رسیده اند. آنها معلمانشان را در ایجاد نوآوری و خلاقیت در فرایند تربیت، توانا کرده اند. آنها برای معلمانشان نوعی از توسعه را فراهم کرده اند که برای قویتر شدن فعالیتهای تربیتی به آن نیاز دارند. هدف در گذشته، استاندارد سازی و اطاعت محسوب میشد. سیستمهای با کارایی بالا معلمان و مدیران مدارس را مبتکر و خلاق کرده است. در گذشته، تمرکز سیاستها بر نتایج و فراهم آوری نیازها بود. سیستم های با کارایی بالا به معلمان و مدیران مدارس کمک کرده اند تا به فراتر از معلم بعدی، مدرسه بعدی در زندگی خود بنگرند.
و چشمگیرترین نتیجه سیستمهای جهانی این است که آنها در سراسر سیستم به بهترین کارایی دست مییابند. شما دیده اید که فنلاند چقدر خوب در PISA کار کرده است، اما چیزی که فنلاند را تا این حد چشمگیر کرده این است که فقط پنج درصد اختلاف عملکرد بین دانش آموزان در مدارس وجود دارد. همه مدارس موفق شده اند. این جایی است که موفقیت سیستماتیک شده است. آنها چطور این کار را کرده اند؟ آنها در منابعی سرمایه گذاری کردند که میتوانستند بیشترین تغییرات را ایجاد کنند. آنها قویترین مدیران را به سخت ترین مدارس فرستادند، و با استعدادترین معلمان را به چالش برانگیزترین کلاسها.
آخرین و نه کم اهمیتترین مورد این است که آن کشورها سیاستهای شان را در تمام مناطق همراه با سیاستهای عمومی برقرار کردند. آنها سیاستهای شان را در طی دورههای زمانی پایدار، منسجم کردند، و اطمینان حاصل کردند که آنچه که انجام میدهند، به طورمداوم انجام میشود.
اکنون، دانستن اینکه سیستمهای موفق چه انجام میدهند، نمیتوانند به ما بگویند که چگونه میتوانیم پیشرفت کنیم. این واضح است، و این جایی است که برخی محدودیتهای مقایسههای بین المللی PISA وجود دارند. این جا جایی است که برخی پژوهشها باید انجام شود و همینطور این دلیل این است که PISA اقدام به توصیه کردن به کشورها برای آنچه که باید انجام دهند، نمیکند. اما قدرت آن، در این قرار دارد که به آنها بگوید که دیگران چه کارهایی انجام داده اند. مثال PISA نشان میدهد که اطلاعات میتواند از کنترل اجرای سوبسیدهای مالی که معمولاً از طریق آن سیستمهای آموزشی را اداره میکنیم، قویترباشد.
میدانید، برخی از مردم معتقدند که تغییر سیاستهای آموزشی مانند حرکت دادن گورستانها است. شما صرفاً نمیتوانید روی کمک آدمهای آنجا حساب کنید. (خنده حضار) اما PISA نشان داده است که که چه چیزهایی در آموزش امکان پذیر هستند. این به کشورها کمک کرده است که ببینند اصلاحات شدنی است. این بهانه را از دست کسانی که در حال شکایت کردن هستند، گرفته است. و به کشورها کمک کرده است که هدفهای معنی داری با توجه به هدفهای کسب شدهی قابل اندازه گیری، توسط پیشروان جهان، برای خود تعریف کنند. اگر ما بتوانیم به هر کودک، به هر معلم، به هر مدرسه، به هر مدیر، به هر پدر و مادر نشان دهیم که چه پیشرفتهایی امکان پذیر هستند، اینکه پیشرفت آموزشی تنها به مرزهای آسمان محدود میشود، پایههای لازم برای سیاستهای بهتر و زندگی بهتر را بنیان نهاده ایم.
متشکرم.
(تشویق حضار.)