من دو کار انجام میدهم. رایانههای همراه طراحی میکنم و مغز را مطالعه میکنم. و صحبت امروز درباره مغز است و، چه خوب، یک جائی آنجاها یک طرفدار مغز دارم. (خنده حضار) من میخواهم، البته اگر تصویر اولم را این بالا داشته باشم، و شما عنوان صحبت من و دو پيوند من را ببينید. خوب، چیزی که من میخواهم درباره آن صحبت کنم، این است که چرا ما یک نظریه خوب راجع به مغز نداریم، چرا مهم است که ما یک نظریه خوب ايجاد كنيم، و در این مورد چه میتوانیم بکنیم. و من سعی میکنم كه همه اینها را در بیست دقیقه انجام بدهم. من دو پيوند دارم. بسیاری از شما مرا از روزهای پالم (Palm) و هنداسپرینگ (Hand Spring) میشناسید، اما علاوه بر آن، من یک مرکز تحقیق علمی غیرانتفاعی را هم اداره میکنم که موئسسه علوماعصاب ردوود (Redwood Neuroscience Institute) در ملنو پارک (Melno Park) است، و ما آنجا نظریه علوماعصاب را مطالعه میکنیم، و نحوه عمل نئوکورتکس (neocortex) را مطالعه میکنیم. من میخواهم درباره اينها صحبت کنم.
یک تصویر درباره زندگی دیگرم، زندگی رایانهایم دارم، و آن اين تصویر است. اینها برخی از محصولاتی هستند که من در طی ۲۰ سال گذشته روی آنها کار کردهام، شروعش برمیگردد به رایانههای همراه خيلی اوليه و برخی از نخستين رايانههای صفحهتخت (tablet computers) و مانند آنها، و پایانش همین اواخر به ترئو (Treo) میرسد، و ما داریم اینکار را ادامه میدهیم. و من این کار را کردهام چون واقعا اعتقاد دارم که رایانش همراه (mobile computing) آیندۀ رایانه شخصی است، و من سعی میکنم که دنیا را با کار کردن روی این چیزها، کمی بهتر كنم. اما، باید اعتراف کنم، که اين در کل یک اتفاق بود. من واقعا نمیخواستم هیچ كدام از اینها را بسازم. و در همان آغاز کارم تصمیم گرفته بودم که در صنایع رایانه كار نكنم.
و قبل از اینکه به آن موضوع بپردازیم، بایست این را هم درباره این عکس طرحنوشت (graffiti) کوچکی که آنجاست بگويم كه چند روز پیش از روی اينترنت گرفتم. بدنبال عکس یک طرحنوشت میگشتم، کمی زبان نوشتاری، و وبسایتی را یافتم که تقدیم به معلمانی شده بود که میخواهند اینها را بسازند، میدانید، همان چیزهای نوشتاری که در بالای تخته سیاهشان قرار دارد، و آنها به آن نوشته طرحنوشت هم اضافه کردند، و من از این بابت متاسفم.
خوب، ماجرا از اين قرار بود که، در زمان جوانی، هنگامی که دانشکده مهندسی دانشگاه کورنل (Cornell) را در سال ۱۹۷۹ تمام کردم، تصمیم گرفتم -- رفتم که برای اینتل (Intel) کار کنم و من در صنعت رایانه بودم -- و سه ماه گذشته بود، اما عاشق چیز دیگری شدم، و به خودم گفتم: "من در اینجا شغل غلطی را انتخاب کردم،" و عاشق مغز شدم. این یک مغز واقعی نیست. عکس یکی از آنهاست، رسم خطوط آن. و دقیقا هم یادم نمیآید که چگونه این اتفاق افتاد، اما یک چیز را دقیق به خاطر دارم، که خیلی هم در ذهنم قدرتمند بود. در سپتامبر ۱۹۷۹، مجله ساینتیفیک آمریکن (Scientific American) با یک ویژهنامه اختصاصی درباره مغز منتشر شد. و خیلی خوب بود. یکی از بهترین شمارههایش بود که تا بحال چاپ شده است. و آنها در آن مقاله راجع به نورون (سلول عصبی) و تکامل و بیماریها و بینایی و همه آن چیزهائی که ممکن است شما بخواهید در مورد مغز بدانید صحبت کردند. واقعا جذاب بود.
ممکن بود گمان میبردید که ما واقعا چیزهای زیادی درباره مغز میدانستیم. اما آخرین مقاله آن شماره توسط فرانسیس کریک (Francis Crick)، که با دی-ان-ای (DNA) معروف شد، نوشته شده بود. امروز، گمان میکنم، پنجاهمین سالگرد کشف DNA است. و او مقالهای نوشت که اساسا میگفت، خوب، همه اینها خوب و عالی است، اما میدانید[؟]، ما پشیزی هم راجع به مغز نمیدانیم و هیچکسی هم سرنخی در این مورد که اینها چگونه کار میکنند ندارد، پس گفتههای هیچکس را باور نکنيد. اين يك نقل قول مستقیم از آن مقاله است، او میگوید: "آن چه که فقدانش واضحا مشخص است،" او مرد بریتانیایی بسیار باوقاری بود پس، "آنچه که فقدانش واضحا مشخص است چهارچوب گستردهای از ایدهها است كه در آن بتوان این رويكردهای گوناگون را تفسیر کرد." من فکر کردم که کلمه "چهارچوب" عالی است. او نمیگويد که ما حتی نظریهای نداریم. او میگوید، ما حتی نمیدانیم که چطور شروع به فكر كردن درباره آن بكنيم -- ما حتی چهارچوبی نداریم. ما در دوره پيش از نظریه هستیم اگر میخواهید توماس کوهن (Thomas Kuhn) را نقل کنید. و من عاشق آن شدم، و گفتم ببین، ما همه این دانش راجع به مغز را داریم. چقدر این [موضوع] میتواند سخت باشد؟ و این چیزی است که میتوانم در طول زندگیم بر رویش کار کنم. من احساس کردم که میتوانم تأثیری بگذارم. و تلاش کردم که از کسب و کار رایانه خارج بشوم، بروم به کسب و کار مغز.
در آغاز، به دانشگاه ام-آی-تی (MIT) رفتم، آزمایشگاه هوش مصنوعی آنجا بود، و گفتم، خوب، من هم میخواهم ماشینهای هوشمند بسازم، اما راهی که میخواهم این کار را بکنم، این است که اول کارکرد مغز را مطالعه کنم. و آنها گفتند، اوه، لازم نیست اين کار را بکنی. ما فقط رایانهها را برنامهریزی میکنیم؛ این تنها کاری است که باید بکنبم. و من گفتم، نه، در واقع شما بايد مغزها را مطالعه کنید. آنها گفتند، اوه، میدانی، تو اشتباه میکنی. و من گفتم، نه، شما اشتباه میکنید، و من را نپذیرفتند.
ولی كمی دلگیر شدم -- خيلی جوان بودم -- اما دوباره چند سال بعد برگشتم و اینبار در کالیفرنیا، به دانشگاه برکلی (Berkeley) رفتم. و با خودم گفتم اينبار از سمت زیستشناسی وارد میشوم. و پذیرش گرفتم -- پذیرش دکترای PhD در رشته زیست-فیزیک، همه چیزم خوب بود، حالا من مغزها را مطالعه میکردم، و گفتم که میخواهم نظريه بخوانم. آنها جواب دادند، اوه نه، تو نمیتوانی نظریه در مورد مغز را مطالعه کنی. این کاری نیست که به تو مربوط بشود. برای این موضوع پولی به تو نمیدهند. و به عنوان دانشجوی دكتری، نمیتوانی آن كار را بكنی. خوب، گفتم، اوه خدای من. خيلی افسرده شدم. با خودم گفتم اما من میتوانم دراین زمینه تاثیرگذار باشم. پس کاری که کردم این بود که به صنعت رایانه برگشتم. و کفتم، خوب، باید مدتی کار کنم، مشغول باشم. و آن موقع بود که همه آن محصولات رایانهای را طراحی کردم.
و گفتم این کار را برای چهار سال انجام میدهم، یک کم پول در میآورم، مثل این که صاحب خانواده شدم، کمی هم بالغتر میشوم، و شاید هم حرفه علوماعصاب کمی بالغتر بشود. خوب، این کار بیشتر از چهار سال طول کشید. تقریبا ۱۶ سال گذشته است. ولی الان دارم این کار را انجام میدهم، و برای شما درباره آن میگویم. خوب چرا باید یک نظریه خوبی راجع به مغز داشته باشیم؟ خوب، دلایل زیادی وجود دارد که آدمها به علم میپردازند. یکی از دلايل-- يعنی پایهایترینش -- اين است که آدمها دوست دارند از چيزها سر در بياورند. ما کنجکاو هستیم، و میرویم بيرون و اطلاعات كسب میكنيم، میدانید؟ چرا ما مورچهها را مطالعه میکنیم؟ خوب، چون جالب است. شاید چیز واقعا مفیدی از آن ياد بگيريم، اما علت اينكه دنبالش میرويم این است كه موضوع جالب و جذابی است. اما گاهی اوقات، یک دانش ویژگیهای دیگری هم دارد که آن را خيلی، خيلی جالب میکند.
گاهی اوقات یک علم درباره خودمان چیزی میگوید، به ما میگوید که چه کسی هستیم. به ندرت، میدانید، تکامل این کار را کرده و کوپرنیکوس (Copernicus) این کار را کرده، که در آن ما درک جدیدی از آنچه هستیم داريم. و از همه اینها که بگذریم، ما همان مغزمان هستیم. مغز من با مغز شما سخن میگوید. بدن ما ملزومات اضافه است، اما مغز من است که با مغز شما سخن میگوید. و اگر بخواهیم که دریابیم که چه کسی هستیم و چگونه حس و درک میکنیم، در واقع درمییابیم که مغز چیست. چیز دیگر این است که گاهی اوقات علم موجب منافع اجتماعی عظيم و فنآوریها، یا حرفههائی، یا هر چیز دیگری که از آنها بر بیاید میشود. و این نیز، [یکی از آن موارد است]، چون هنگامی که درک کنیم که کارکرد مغز چگونه است، ما قادر خواهیم بود ماشینهای هوشمند بسازیم، و من فکر میکنم که در واقع کلا چیز خوبی خواهد بود، و این منافع بسیار عظیمی برای جامعه خواهد داشت، مانند یک فنآوری بنیادین.
بنابراین چرا ما نظریه خوبی راجع به مغز نداریم؟ در حالی كه انسانها ۱۰۰ سال است که روی این موضوع کار کردهاند؟ خوب، در ابتدا بیائید نگاهی بیندازیم به اینکه دانش بهنجار چگونه است. دانش بهنجار اینگونه است. دانش بهنجار، تعادل خوبی است میان نظریه و آزمایشگران. و لذا نظریهپرداز میگوید، خوب، من فکر میکنم این چیزی است که دارد اتفاق میافتد، و از آن سوی آزمایشگر میگوید، نه، شما اشتباه میکنید. و این تبادل ادامه پیدا میکند، میدانید؟ در فیزیک این به کار میآید. در زمینشناسی به کار میآید، پس اگر این دانش بهنجار است، علوماعصاب چگونه است؟ علوماعصاب اینگونه است. ما این کوه دادهها را داریم، شامل کالبدشناسی (آناتومی)، تنکردشناسی (فیزیولوژی) و رفتار. نمیتوانید تصور کنید که تا چه اندازه جزئیات راجع به مغز میدانیم. ۲۸ هزار نفر در همآیش امسال علوماعصاب شرکت کردند. و تکتک آنها روی مغزها تحقيق میکنند. مقدار زیادی داده. ولی هیچگونه نظریهای نیست. آن جعبه کوچک، فسقلی، در آن بالا هست.
و نظریه هیچگونه نقش عمدهای در علوماعصاب بازی نکرده است. و این واقعا موجب شرمندگی است. حالا چرا اینگونه پیش رفته است؟ اگر از دانشمندان علوماعصاب بپرسید، چرا وضعیت اینگونه است؟ اول آنها به اين اعتراف میکنند. ولی اگر از آنها بپرسید، میگویند، خوب، علل متنوعی وجود دارد که نظریه مغزی خوبی نداریم. بعضیها میگویند، خوب، هنوز به اندازه کافی داده نداریم، اطلاعات بیشتر لازم داریم، این همه چیز وجود دارد که هنوز نمیدانیم. خوب، من الان به شما گفتم که آن قدر داده وجود دارد که دارد از گوشهایمان بیرون میریزد. ما آنقدر اطلاعات داریم كه نمیدانیم چگونه شروع کنیم به منظم کردنشان. [اطلاعات] بیشتر چه کمکی میتواند بکند؟ شاید خوش اقبال باشیم و یک چیز جادوئی کشف کنیم، ولی من گمان نمیکنم. این در واقع فقط نشانه این واقعیت است که ما نظریه نداریم. ما به دادههای بیشتر نیاز نداریم -- ما به يك نظریه خوب نیازمندیم.
بعضیهای دیگر میگویند، خوب، مغز خیلی پیچیده است، این موضوع ۵۰ سال دیگر طول میکشد. حتی فکر میکنم که کریس (Chris) هم دیروز يک چنين حرفی زد. کریس، مطمئن نیستم که دقیقا چه گفتی، اما چیزی شبیه این بود، که خوب، این یکی از پیچیدهترین موضوعات جهان است. این درست نیست. شما از مغزتان پیچیدهتر هستید. شما صاحب مغز هستید. و نيز، هرچند مغز بسیار پیچیده به نظر میرسد، اما هرچيزی تا وقتی که آن را نفهمیم پیچیده به نظر میآید. و همیشه هم همینطور بوده. بنابراين، تنها چيزی كه میتوانیم بگوئیم، اين است كه خوب، نئوکورتکس من، که بخش مورد علاقه من در مغز است، ۳۰ میلیارد سلول دارد. اما میدانید چیست؟ این خيلی، خيلی عادی است. در واقع، مثل این است که همان چیز بارها و بارها و بارها تکرار شده. به اندازهای که به نظر میرسه پیچیده نیست. مساله این نیست.
بعضیها میگویند، مغز نمیتواند مغز را بفهمد. این دیگر خیلی ذن مانند و عرفانی است. هوه. میدانید-- (خنده حضار) میتواند جالب باشد. اما چرا؟ منظورم این است، نکتهتان چیست؟ فقط یک مشت سلول است. شما کبد خود را درک میکنید. آن هم تعداد زیادی سلول دارد، درسته؟ بنابراین، میدانید، من فکر نمیکنم چیزی در این باشد. و سرانجام، بعضیها میگویند، خوب، میدانید، من احساس نمیکنم که تنها یک مشت سلول باشم، میدانید. من آگاه هستم. من این تجربه را دارم، میدانید، من در این جهان هستم. من نمیتوانم تنها یک مشت سلول باشم. ولی، میدانید، مردم این باور را داشتند که يك نیروی حیاتی برای زنده ماندن لازم است. و حالا ما میدانیم که این فکر واقعا به هیچ عنوان درست نيست. و هیچ شاهدی هم وجود ندارد که این را تائيد كند -- خوب، البته غیر از [گفتههای] افرادی که باور نمیكنند که سلولها میتوانند کارهائی را بکنند كه میکنند. و خوب، اگر بعضی از آدمها داخل این چالش دوگانگی متافیزیکی افتادهاند، حتی بعضی از آدمهای خیلی باهوش، با اين حال ما میتوانیم همه آن را رد کنیم.
خیر، من به شما میگویم که چیز دیگری وجود دارد، که واقعا بنیادی است، و آن این است که: دلیل دیگری هم برای اینکه چرا یک نظریه خوب مغزی نداریم هست، و آن دليل اين است که ما یک فرض حسی، سرسختی داریم، که غلط است و مانع از آن شده است كه پاسخ را ببينيم. چیزی وجود دارد که ما به آن اعتقاد داریم که فقط بديهی است، ولی غلط است. حالا، یک تاریخچهای از این [مسائل] در علم وجود دارد و قبل از این که به شما بگویم که آن چیست، کمی به شما در مورد تاريخچه این [مسئله] در علم میگویم. شما نگاهی به بعضی از انقلابهای علمی دیگر بیندازید، در این مورد، من درباره منظومه شمسی صحبت میکنم، از کوپرنیکوس، از تکامل داروینی، و صفحات زمینشناسی، که از وگنر(Wegener) است. همه آنها با علوم مغز مشترکات زیادی دارند.
اولا، همه آنها دادههای تعریف نشده زیادی داشتند. خیلی زیاد. اما همه آنها از وقتی كه نظريهدار شدند قابل اداره کردن شد. بهترین ذهنها گیج شده بودند -- آدمهای خیلی، خیلی باهوش. و ما الان از آنها که در آن زمان بودند باهوشتر نیستیم. قثط این گونه است که اندیشیدن به مسائل واقعا دشوار است، اما وقتی به آنها اندیشیدید، درک آن آسان میشود. دختران من این سه نظریه را در چهارچوب ساده آن در دورانی که در کودکستان بودند میفهمیدند. و حالا آن قدر هم سخت نیست، میدانید، این یک سیب است، این یک پرتقال است، میدانید، زمین میچرخد، این جور چیزها.
در نهایت، پاسخ چیز دیگری است که تمام مدت آنجا بوده، ولی ما به آن بیاعتنا بودیم به خاطر همين چیز بديهی، و نکته اصلی همين است. یک باور حسی، منسجمی بوده که نادرست بوده. در مورد منظومه شمسی، این نظر که زمین در حال چرخیدن میباشد و اینکه سطح زمین با سرعتی در حدود هزار مایل در ساعت در حرکت میباشد، و اینکه زمین با سرعتی حدود یک میلیون مایل در ساعت در منظومه شمسی حرکت میکند. این دیوانگی است. همه ما میدانیم که زمین حرکت نمیکند. آیا شما سرعت چند هزار مایل در ساعت را حس میکنید؟ معلوم است که نه. میدانید، و اگر کسی میگفت، خوب، زمین در فضا به دور خود میچرخد و [زمین] بسیار عظیم است، او را میانداختند زندان، و این کار را آن قدیمها میکردند.
(خنده حضار) خوب حسی و بديهی بود. حالا تکامل چطور؟ تکامل هم همینطور است. ما به بچههایمان یاد میدادیم، که، خوب، انجیل میگوید، میدانید، خدا همه گونهها را آفریده، گربهها گربهاند، سگها سگ هستند، انسانها انسانند، گیاهان گیاهاند، آنها عوض نمیشوند. نوح آنها را به آن ترتیب سوار کشتی کرد، و، و، و. و میدانید، اگر به تکامل اعتقاد دارید، حقیقت این است که، ما جد مشترکی داریم، و همه ما با گیاهی که در راهرو هم هست جد مشترکی داریم. این چیزی است که تکامل به ما میگوید. و درست است. یک جوری هم غیرقابل باور است. و همین چیز در مورد صفحات زمين، میدانید؟ تمام کوهها و قارهها یک جوری روی زمین شناورند، میدانید؟ مثل این است که منطقی نیست.
حالا آن پیشفرض منطقی، ولی نادرستی که، جلوی درک ما از مغز را گرفته است چیست؟ حالا به شما میگویم، و به نظر بدیهی خواهد آمد که آن درست است، و نکته همین جا است، درست؟ بعدش باید بحثی را پیش بکشم که چرا آن یکی فرضيه نادرست است. نکنه منطقی ولی واضح این است که هوش به نحوی به وسیله رفتار تعریف میشود، که ما به خاطر نحوه انجام کارهایمان، و نحوه رفتار هوشمندانهمان باهوش هستیم، و من به شما میگویم که این نادرست است. آن چیزی که هست این است که هوش است با پیشبینی تعریف میشود.
و من با شما روی این موضوع در این چند تصویر کار میکنم، و نمونههائی به شما میدهم که این به چه معناست. در اینجا یک سامانه (سیستم) داریم. مهندسها دوست دارند که به سامانهها اینگونه نگاه کنند. دانشمندان دوست دارند که به سامانهها اینگونه نگاه کنند. آنها میگویند، خوب، ما یک چیز درون جعبه داریم، و درونرو و برونداد آن را هم داریم. آدمهای [رشته] هوشمصنوعی میگفتند، خوب، آن چیز درون جعبه یک رایانه قابل برنامهریزی است. چون معادل یک مغز است، و ما به آن مقداری درونداد میدهیم و آن را وادار میکنیم کاری انجام بدهد، رفتاری داشته باشد. و آلن تورینگ (Alan Turing) آزمایش تورینگ را تعریف کرد، که در اساس میگوید: ما چیزی را هوشمند میدانیم كه مثل یک انسان رفتار کند. یک معيارِ رفتاریِ از اینکه هوش چیست، و مدت زیادی است كه این در ذهن ما گیر کرده است.
در حقیقت اما، چیزیه که من به آن هوش واقعی میگویم. هوش واقعی بر مبنای چیز دیگری ساخته شده است. ما دنیا را از طریق یک سلسله الگوهائی تجربه میکنیم، و آنها را ذخیره میکنیم، و آنها را بازیابی میکنیم. و وقتی آنها را بازیابی میکنیم، آنها را با واقعیت تطبیق میدهیم، و دائما در حال پیشبینی هستیم. این یک معيار دائمی است. یک معيار دائمی در مورد ما که به نحوی میگوید، آیا ما دنیا را میفهمیم؟ آیا من پیشبینی میکنم؟ و غیره. شما همگی الان هوشمند هستید، ولی در حال انجام كاری نيستيد. شاید دارید خودتان را میخارید، یا دماغتان را تمیز میکنید، من نمیدانم، ولی کاری الان انجام نمیدهید، ولی شما هوشمند هستيد، شما میفهمید من چه میگویم. چون که شما هوشمند هستید و انگلیسی صحبت میکنید، شما میدانید چه کلمهای در پایان این -- (سکوت) «جمله» است.
این کلمه به ذهن شما آمد، و شما دائما این پیشبینیها را انجام میدهید. و پس آنچه که من میگویم این است که، این پیشبینی دائمی محصول و برونداد نئوکورتکس است. و به نحوی، پیشبینی منجر به رفتار هوشمندانه میشود. و اینگونه اتفاق میافتد. بیائید با یک مغز غیرهوشمند شروع کنیم. خوب من در باره یک مغز غیرهوشمند بحث میکنم، ما یک مغز قدیمی را پیدا کردیم، و ما میگوئیم که شبیه مغز یک غیر پستاندار است، مثلا یک خزنده، پس من میگویم، یک تمساح، ما یک تمساح داریم. و این تمساح يكسری حسهای بسیار پیچیدهای دارد. چشمان خوب، گوشها، حس لامسه دارد، و غیره يك دهان و يك دماغ. رفتار بسیار پیچیدهای دارد. میتواند فرار کند و پنهان شود. ترس و عاطفه دارد. میتواند شما را بخورد، میدانید. میتواند حمله کند. کلی کار میتواند بکند. اما ما تمساح را خيلی هوشمند نمیدانیم، نه به گونه انسانی.
اما تمساح همه این رفتارهای پیچیده را دارد. حال، در تکامل، چه اتفاقی افتاده است؟ اولین چیزی که در تکامل پستانداران اتفاق افتاد اين بود كه، ما شروع كردیم به توسعه چیزی به نام نئوکورتکس. و من اینجا این لایه نئوکورتکس را نمایش میدهم، به وسیله این جعبه که در بالای مغز قدیمی چسپیده است. نئوکورتکس به معنی لایه نوین است. آن لایه نوینی است که در بالای مغز شما قرار گرفته است. اگر آن را نمیشناسید، آن چیز چروکیدهای است که بر روی سر شما قرار گرفته، چروکیده شده چون داخل آنجا چپانده شده و جا نمیشود.
نه، واقعا، این چیزی است که هست. تقریبا به اندازه یک دستمال رومیزی است. و جا نمیشود. برای همین همهاش چروکیده شده. حالا نگاه کنید چگونه من این را اینجا کشیدهام. مغز قدیمی هنوز همانجا است. هنوز شما آن مغز تمساحیتان را دارید. داریدش. مغز عاطفی شما است. تمام آن چیزها است، تمام آن واکنشهای اولیهای که دارید. و بر فراز آن، ما این سامانه حافظه به نام نئوکورتکس را هم در اختیار داریم. و سامانه حافظه بر فراز قسمت حسی مغز نشسته است. و لذا همانطور كه درونروهای حسی وارد میشوند و از مغز قدیمی تغذيه میشوند، و همچنين میروند بالا به نئوکورتکس. و نئوکورتکس فقط در حال به خاطر سپردن است. آنجا نشسته و میگوید، آها، من همه چیزهائی که اتفاق میافتند را به خاطر میسپارم. جاهائی که بودم، مردمی که دیدم، چیزهائی که شنیدم، و غیره. و در آینده، وقتی چیزی مشابه آن را دوباره ببیند، در محیط مشابه، یا در محیط دقیقا یکسان، آن را بازپخش میکند. شروع به بازپخش آن میکند. آها، من قبلا هم اینجا بودهام. و وقتی بار قبل اینجا بودی، بعدش این اتفاق افتاد. این به شما اجازه میدهد درباره آینده پیشبینی کنید. به شما اجازه میدهد که، واقعا علائم را به مغز بازخوران میكند؛ و اینها به شما اجازه میدهند که بدانيد بعدش چه اتفاقی میافتد. اجازه میدهد که کلمه «جمله» را قبل از آنکه من آن را بگویم بشنوید. و این بازخوران به مغز قدیم به شما امکان میدهد تا تصمیمات بسیار هوشمندانهتری بگیرید.
این مهمترین تصویر صحبت من است، پس کمی روی آن تاکید میکنم. و لذا، شما همواره میگوئید که، آها، من میتوانم چیزها را پیشبینی کنم. و اگر شما موش باشید و از یک معمای پر پیچ و خم رد بشوید، و بعد آن معما را ياد میگيريد، بار بعدی که در یک معما باشید، رفتار مشابهی خواهید داشت، ولی ناگهان، شما باهوشتر هستید چون شما میگوئید، آها، این معما را میشناسم، میدانم از کدام طرف بروم، قبلا هم اینجا بودهام، من میتوانم آینده را ببینم. و این چیزی است که [مغز] انجام میدهد. در انسانها -- در ضمن، این موضوع در مورد همه پستانداران صادق است؛ برای بقیه پستانداران هم درست است -- و در انسانها، بسیار شدیدتر است. در انسانها، در واقع بخش پیشینی نئوکورتکس گسترش يافته است که آن را بخش قدامی نئوکورتکس مینامند. و طبیعت نیز کلک کوچکی زد. بخش خلفی را، بخش عقب، که بخش حسی است را، یکسانسازی کرد و آن را در بخش جلویی قرار داد. و انسانها منحصرا همان کارکرد را در بخش جلویی مغزشان هم دارند، اما ما از آن برای تنظیم حرکت استفاده میکنیم.
پس ما حالا قادر هستیم تا طرح حرکات بسیار پیچیده را ایجاد کنیم، و چیزهائی از این قبیل. فعلا زمان آن را ندارم تا به همه این بپردازم، اما اگر میخواهید بفهميد که مغز چگونه کار میکند، ابتدا باید دریابید که نخستین بخش نئوکورتکس پستاندارن چگونه کار میکند، و چگونه ما الگوها را ذخیره میکنیم و پیشبینی میکنیم. پس بگذارید چند نمونه از پیشبینیها را به شما ارائه بدهم. قبلا کلمه «جمله» را گفتم. در موسیقی، اگر قبلا آهنگی را شنیده باشید، اگر شنیده باشید که جیل (Jill) قبلا آن آوازها را خوانده باشد، وقتی او آن آوازها میخواند، نت بعدی بلافاصله به ذهنتان میآید -- شما همانطور که میشنوید پیشبینی میکنید. اگر یک آلبوم موسيقی بود، در پایان آلبوم اول، آهنگ بعدی به ذهنتان میآید. و این چیزها همیشه اتفاق میافتد. شما این حدسها را میزنید.
من این چیز را دارم که اسم آن آزمایش تفکر تغییر درب است. و آزمایش آزمایش تفکر تغییر درب میگوید، شما یک درب در خانه دارید، وقتی که اینجا هستید، تغییرش میدهم، یک آدمی را داریم، که الان در خانه شماست، و مشغول جابهجا کردن درب است، و آنها دسته درب را بر میدارند و دو اینچ آن را جابهجا میکنند. و وقتی که شما امشب به خانه میروید، شما دستتان را در میآورید، و به سوی دسته درب دراز میکنید و متوجه میشوید که جای آن غلط است، و میگوئید، وای، اتفاقی افتاده است. ممکن است ثانیهای طول بکشد تا متوجه بشويد که چه اتفاقی افتاده، اما اتفاقی افتاده است. حال من میتوانم حلقه درب را به طریق دیگری تغییر بدهم. میتوانستم بزرگتر یا کوچکترش کنم. میتوانم جنسش را از مفرق به نقره تغییر بدهم، میتوانستم آن را به یک دسته تغییر بدهم. میتوانم درب خانهتان را تغییر بدهم، رنگش کنم، روی آن پنجره بگذارم. میتوانم هزاران تغییر روی درب ایجاد کنم، و در همان دو ثانیهای که طول میکشد تا درب را باز کنید، شما پی خواهید برد که اینجا چیزی تغییر کرده است.
حال، رویکرد مهندسی به این، رویکرد هوش مصنوعی به این، ساخت پایگاه داده درب است. تمام ویژگیهای درب را داراست. و هنگامی که به درب میرسید، میدانید، تمام ویژگیها را تکتک بررسی میکند. درب، درب، درب، میدانید، رنگ، میدانید که چه میگویم. ما آن کار را نمیکنیم. مغز شما آن کار را نمیکند. آنچه مغز شما انجام میدهد این است که همواره به طور دائم مشغول پیشبینی کردن در مورد این است که در محیط اطراف شما چه اتفاقاتی خواهد افتاد. در حالی که دستم را روی این میز میگذارم، انتظار دارم حس کنم که آن متوقف شده. هنگام راه رفتن، در هر گام، اگر یک هشتم اینچ اشتباه شود، میفهمم چیزی تغییر کرده. شما همواره در حال پیشبینی کردن محیط هستید. به طور مختصر راجع به بینائی صحبت میکنم. این تصویر یک زن است. هنگامی که به انسانها نگاه میکنید، چشمانتان خیره میشوند برای دو یا سه بار در ثانیه. شما به این آگاه نیستید، اما چشمانتان همواره در حال حرکت هستند. و پس وقتی به چهره کسی نگاه میکنید، شما بطور معمول از چشم به چشم به چشم به دماغ به دهان میروید. حالا، هنگامی که چشمتان از چشم به چشم حرکت میکند، اگر چیز دیگری آنجا باشد مثلا، یک دماغ، و شما در جائی که قرار است چشم باشد دماغ را ببینید، و شما میگوئید، ای وای، میدانید-- (خنده حضار) این آدم یک چیزش اشتباه است. و این به آن دلیل است که شما دارید یک پیشبینی میکنید. مثلا این جور نیست که شما نگاه کنید و بگوئید، من الان چه دارم میبینم؟ یک بینی، که درست است. نه، شما انتظاری از آنچه که خواهید دید دارید.
در هر لحظه. و در پایان، به این بیاندیشیم که چطور ما هوشمندی را میسنجيم. ما با پیشبینی آن را میسنجیم. لغت بعدی در اینجا چیست، میدانید؟ این به این مانند آن به آن. عدد بعدی این جمله چیست؟ این سه نما از یک شی است. نمای چهارم آن چیست؟ این است نحوه سنجش ما. همهاش راجع به پیشبینی است. پس راهکار برای نظریه مغز چیست؟ اول از همه، ما باید چهارچوب درستی داشته باشیم. و این چهارچوب یک چهارچوب حافظه است، نه یک چهارچوب محاسباتی یا رفتاری. این یک چهار چوب حافظه است. چطور شما این مراحل یا الگوها را ذخیره و یا فراخوانی میکنید؟ اینها الگوهای فضائی-زمانی هستند. سپس، اگر در آن چهارچوب، یک تعدادی نظریهپرداز را بگیرید.
حالا زیستشناسان کلا نظریهپردازان خوبی نیستند. این همیشه درست نیست، ولی کلا، تاریخچه خوبی از نطریه در زیستشناسی موجود نیست. پس من به این نتیجه رسیدهام که بهترین آدمهای برای این کار فیزیکدانها هستند، مهندسها و ریاضیدانها، که گرایش به تفکر الگوریتمی دارند. آنها باید کالبدشناسی یاد بگیرند، و آنها باید تنکردشناسی یاد بگیرند. این نظریهها باید خیلی واقعگرایانه از دیدگاه کالبدشناسی تولید شوند. هر کسی که بلند شود و به شما نظریه خودش را در مورد نحوه کارکرد مغز بگوید و به شما نگوید که آن دقیقا چگونه در مغز کار میکند و چگونه مدار آن در مغز کار میکند، آن یک نظریه نیست. و این کاری است که ما در موئسسه علوماعصاب ردوود به آن مشغول هستیم. من دوست داشتم که وقت بیشتری میداشتم که به شما بگویم که ما پیشرفت خارقالعادهای در این زمینه داشتهایم، و من انتظار دارم که مجددا به روی این صحنه بيایم، شاید این در وقت دیگری در آینده نه چندان دور باشد که به شما در مورد آن بگویم. من خیلی، خیلی هیجان زدهام. این اصلا قرار نیست ۵۰ سال طول بکشد.
پس نطریه مغزی چه شکلی خواهد داشت؟ اولا، یک نظریه در مورد حافظه خواهد بود. نه مانند حافظه رایانه. اصلا مانند حافظه رایانه نیست. خیلی، خیلی متفاوت است. و حافطهای است از این الگوهای چند بُعدی، مانند چیزهائی که از چشمتان میآید. همچنین این یک حافظه متوالی است. شما هیچ چیزی را خارج از توالی نمیتوانید یاد بگیرید. یک آهنگ باید در یک توالی در طول زمان شنیده شود، و شما باید آن را در یک توالی در طول زمان بازپخش کنید. و این توالیها به صوت مرتبط و خودکار بازیابی میشوند، بنابراین اگر من چیزی را ببینم، چیزی را بشنوم، من را به یاد همان چیز میاندازد، و بعد به صورت خودکار بازپخش میشود. این یک بازپخش خودکار است. و پیشبینی درونروهای آینده، برونداد مطلوب است. و همانطور که گفتم، نظریه باید از لحاظ زیستشناختی درست باشد، و باید قابل آزمایش باشد، و شما باید توانائی ساخت آن را داشته باشید. اگر آن را نسازید، آن را درک نمیکنید. خوب، یک تصویر دیگر داريم.
این به چه نتیجهای میرسد؟ آیا ما واقعا ماشینهای هوشمند خواهیم ساخت؟ قطعا. و این با چیزی که مردم به آن فکر میکنند متفاوت خواهد بود. در نظر من، بدون شک این اتفاق خواهد افتاد. اولا، این ساخته خواهد شد، ما این چیزها را از سیلیکون خواهیم ساخت. همون فنونی که ما برای ساختن حافظههای سیلیکونی رایانه به کار میبریم، در اینجا میتوانیم از آنها استفاده کنیم. ولی این نوع متفاوتی از حافظه است. و ما این حافظهها را به گیرندههای حسی وصل میکنیم، و این گیرندههای حسی داده زنده-حقیقی، و دنیای-حقیقی را تجربه خواهند کرد، و این چیزها را در مورد محیطشان یاد خواهند گرفت.
حالا احتمالش خیلی کم خواهد بود که چیزهای اولیهای که میبینید مانند آدم مصنوعی (روبوت) باشند. نه اينكه آدم مصنوعیها مفید نیستند و انسانها میتوانند آدم مصنوعی بسازند. ولی قسمت علم آدم مصنوعی (روبوتیکس) سختترین قسمت این است. این مغز قدیمی است. آن واقعا سخت است. در واقع مغز جدید تا حدی راحتتر از مغز قدیم است. پس اولین کاری که ما خواهیم کرد چیزهائی خواهد بود که نیاز زیادی به علم آدم مصنوعی نخواهد داشت. پس شما [آدم مصنوعی] سی-۳-پی-او را نخواهید دید. شما بیشتر چیزهائی مانند، میدانید، خودرو هوشمند را خواهید دید که واقعا مفهوم ترافیک را درک میکنند و اینکه رانندگی چیست و آموختهاند که بعضی از خودروها که چراغ راهنمایشان برای نیم دقیقه روشن مانده احتمالا نخواهند پیچید، و چیزهائی از این قبیل.
ما همچنین میتوانیم سامانههای امنیتی هوشمند بسازیم. هر جائی که اساسا ما از مغزمان استفاده میکنیم، ولی خیلی کار حرکتی نمیکنیم. اینها چیزهائی است که اول اتفاق خواهد افتاد. ولی در نهایت، در اینجا دنیا محدوده ما است. من نمیدانم این به چه نحوی در خواهد آمد. من یک تعداد زیادی از افرادی را که ریزپردازشگر (microprocessor) را ساختند را میشناسم. و اگر با آنها گفتوگو کنید، آنها میدانستند کاری که دارند میکنند خیلی موثر است، ولی واقعا نمیدانستند که چه اتفاقی خواهد افتاد. آنها نمیتوانستند پیشبینی تلفن همراه و اینترنت و تمام اینگونه چیزها را بکنند. آنها فقط مثلا میدانستند که، آهای، ما ماشینحساب و تنظیمگر چراغ راهنمائی میسازیم. ولی این عظيم خواهد بود. به همون نحو، این مانند علوم مغزی است و این حافظهها یک فنآوری بنیادین خواهند بود، و منجر به تغییرات خیلی غیرقابل باوری در ۱۰۰ سال آینده خواهند شد. و من بیشترین هیجان را از بابت این دارم که از آنها چگونه در علم استفاده خواهیم کرد. خوب، فکر میکنم زمان من تمام شده است، من آن را تمام كردم، و صحبتم را در همینجا به پایان میرسانم.
You can share this video by copying this HTML to your clipboard and pasting into your blog or web page. This video will play with subtitles.
You either have JavaScript turned off or have an old version of the Adobe Flash Player. To view this rating widget you
need to get the latest Flash player.
If your browser allows only "trusted sites" to execute Javascript, you should add the "googleapis.com" domain to your whitelist to allow our Flash detection to work properly.
Got an idea, question, or debate inspired by this talk? Start a TED Conversation.
خالق ترئو (Treo) جف هاوکینز ما را ترغیب میکند تا نگاهی تازه به مغز بیاندازیم -- تا آنرا نه به عنوان یک پردازشگر سریع، بلکه به عنوان سامانۀ حافظه ببینیم که تجربیات را ذخیره و بازپخش مینماید تا به ما کمک کند آنچه را که بعد رخ خواهد داد را، هوشمندانه، پیشبینی کنیم.
Jeff Hawkins pioneered the development of PDAs such as the Palm and Treo. Now he's trying to understand how the human brain really works, and adapt its method -- which he describes as a deep system for storing memory -- to create new kinds of computers and tools. Full bio »
Translated into Persian by Babak Mohit
Reviewed by Maral Salehi
Comments? Please email the translators above.
23:34 Posted: Oct 2007
Views 2,156,419 | Comments 400
04:02 Posted: Mar 2008
Views 698,059 | Comments 139
16:22 Posted: Jul 2008
Views 306,798 | Comments 83
Just follow the guidelines outlined under our Creative Commons license.
This comment will be attributed to . Not ? Sign Out.