Return to the talk Return to talk

Transcript

Select language

Translated by Amirpouya Ghaemiyan
Reviewed by Bavar Ziba

0:15 انسان ها به محض دیدن هم، به یکدیگر برچسب های مختلفی می چسبانند -- انسان ها به محض دیدن هم، به یکدیگر برچسب های مختلفی می چسبانند -- آیا آن فرد خطرناک است؟ آیا آن ها جذاب هستند؟ آیا آن ها شرکای خوبی هستند؟ آیا آن ها روابط عمومی قوی دارند؟ ما هر وقت کسی را ملاقات می کنیم از این طور بازجویی های کوچک انجام می دهیم تا یک شرح سابقه ی ذهنی از آن ها درست کنیم. اسمت چیه؟ اهل کجا هستی؟ چند سالته؟ شغلت چیه؟ و بعد سؤالات ما شخصی تر و شخصی تر می شوند. تا به حال بیماری به خصوصی داشته ای؟ تا به حال ازدواج ناموفقی داشته ای؟ آیا الآن که داری به سؤالات بازجویی من جواب می دهی دهنت بو می دهد؟ دنبال چه هدفی هستی؟ دنبال فرد به خصوصی هستی؟ با چه جنسیتی رابطه داری؟

0:50 می دانم. ما به صورت ذاتی این طور هستیم که همیشه به دنبال پیدا کردن افرادی شبیه به خودمان هستیم. بعد از این که سن ما به اندازه ی کافی رسید شروع به تشکیل دادن گروه هایی می کنیم تا بفهمیم پذیرفته شدن چه حسی دارد. ما با یکدیگر بر اساس چیز هایی که می توانیم ارتباط برقرار می کنیم -- سبک موسیقی، نژاد، جنسیت، و منطقه ای که در آن بزرگ شدیم. ما به دنبال محیط هایی هستیم که از علایق ما حمایت می کنند. البته، گاهی اوقات، از یک سؤال ساده ی "چه خبر ؟" می توان این طور برداشت کرد که آن فرد می خواهد برچسبی به مخاطب بچسباند. می توان این طور برداشت کرد که آن فرد می خواهد برچسبی به مخاطب بچسباند. زیرا دسته هایی که مردم را به آن ها نسبت می دهند، بسیار محدود هستند. برچسب ها بسیار محدود کننده هستند. و این برچسب زدن ها می تواند بسیار خطرناک باشند.

1:29 اما قبل از این که به طور کامل وارد این بحث شویم، باید بگویم که من از این اتهام تبرئه هستم. من در محیط بسیار راحت و آزادی بزرگ شدم. من در پایین شهر منهتن در اوایل دهه ی ۱۹۸۰، با دو بلوک فاصله از مرکز تولد موسیقی پانک بزرگ شدم. من از مشکلات ناشی از تعصب و محدودیت های اجتماعی ناشی از یک تربیت مذهبی در امان ماندم. من از مشکلات ناشی از تعصب و محدودیت های اجتماعی ناشی از یک تربیت مذهبی در امان ماندم. در جایی که بزرگ شدم، اگر شما هم جنس گرا یا یک معترض افراطی یا یک هنرمند تلفیقی نبودید، آدم عجیب و غریبی محسوب می شدید. (خنده ی حاضرین) من تربیت عجیب و غریبی داشتم، اما مثل باقی بچه های محله های نیویورک، یاد گرفتم چطور به غرایزم اعتماد کنم، و یاد گرفتم چطور فکرم را به کار بگیرم.

2:08 وقتی شش ساله بودم، تصمیم گرفتم پسر شوم. یک روز به مدرسه رفتم و بچه ها به من اجازه ندادند با آن ها بسکتبال بازی کنم. آن ها گفتند به دختر ها اجازه نمی دهند بازی کنند. بنابراین به خانه رفتم، مو های سرم را تراشیدم، و فردای آن روز برگشتم و گفتم، "من یک پسرم." منظورم اینه که، فرقی هم نمی کنه، نه؟ وقتی شش ساله هستید، شاید بتوانید چنین کاری بکنید و کسی متوجه نشود. من نمی خواستم هیچکس بفهمد من یک دختر بودم، و آن ها هم نفهمیدند. من به مدت ۸ سال به این پنهان کاری ادامه دادم.

2:31 این عکس من در ۱۱ سالگیست. من داشتم نقش بچه ای به نام والتر را در فیلم "جولیان پو" بازی می کردم. من یک بچه ی کوچک خیابانی پیله بودم که "کریستیان اسلیتر" (بازیگر) را دنبال می کردم و سر به سرش می گذاشتم. من یک بازیگر خردسال بودم، که در آن واحد دو نقاب بر روی هویتم داشتم، چون هیچکس نمی دانست که من در اصل یک دختر هستم که نقش یک پسر را بازی می کنم. در حقیقت، هیچکس در زندگی روزمره ی من نمی دانست که من یک دختر هستم -- نه معلم های مدرسه ام، نه دوستانم، و نه کارگردانانی که با آن ها کار می کردم. گاهی اوقات بچه ها توی کلاسی که بودم می آمدند و گلویم را فشار می دادند تا سیب گلویم را احساس کنند یا لای پایم را فشار می دادند تا ببینند چیزی دارم یا نه. وقتی به دستشویی می رفتم، کفش هایم را برعکس می پوشیدم تا به نظر برسد من ایستاده ادرار می کنم. در مهمانی های شبانه بدون این که نشان بدهم واقعاً چه کسی هستم سعی می کردم با دختر هایی بگردم که دوست نداشتند مرا ببوسند.

3:20 لازم به ذکر است که من از بدن یا آلت تناسلیم متنفر نبودم. من احساس نمی کردم در بدن اشتباهی هستم. احساس می کردم که نقش پیچیده ای را بازی می کنم. نمی خواستم به عنوان کسی که تغییر جنسیت داده شناخته بشوم. اگر خانواده ام، از آن جور آدم هایی بودند که معتقد بودند این رفتار من یک جور بیماری است و باید درمان شود، شاید می گفتند من نوعی ناهنجاری جنسی دارم شاید می گفتند من نوعی ناهنجاری جنسی دارم و به من هورمون های مختلف تزریق می کردند تا به بلوغ نرسم. اما در مورد به خصوص من، وقتی چهارده سالم بود یک روز صبح از خواب بیدار شدم، و تصمیم گرفتم که دوباره یک دختر بشوم. من بالغ شده بودم، و اصلاً نمی دانستم دختر بودن چطور است، و آماده بودم تا بفهمم واقعاً چه کسی بودم.

3:53 وقتی بچه ای مانند من رفتار کند، مجبور نیست به بقیه بگوید تغییر جنسیتی داده، درسته؟ هیچکس تعجب نمی کند. (خنده ی حاضرین) اما من دوست نداشتم خودم را با والدینم تعریف کنم. وقتی ۱۵ ساله بودم، و به پدرم گفتم که عاشق شده ام، وقتی ۱۵ ساله بودم، و به پدرم گفتم که عاشق شده ام، هیچ کداممان حتی فکرش را هم نمی کردیم که درباره ی این که عواقب دختر بودن اولین عشق زندگیم بحث کنیم. که درباره ی این که عواقب دختر بودن اولین عشق زندگیم بحث کنیم. سه سال بعد، وقتی عاشق یک مرد شدم، هیچ کدام از والدینم کوچکترین اعتراضی نشان ندادند. ببینید، این یکی از بزرگ ترین نعمت های کودکی بسیار عجیب و غریبم بود که هیچگاه حتی نخواستم خودم را به صورت ثابت در هیچ جنبه ای از زندگی تعریف کنم. که هیچگاه حتی نخواستم خودم را به صورت ثابت در هیچ جنبه ای از زندگی تعریف کنم. من تنها اجازه داشتم خودم باشم، و در هر لحظه رشد و تغییر کنم.

4:34 حدود ۴ تا ۵ سال پیش، قطع نامه ی شماره ی هشت، مناظره ی بزرگ حقوق ازدواج هم جنس گرایان، در آمریکا به شدت سر و صدا کرد. و در آن زمان، ازدواج کردن چیز آن قدر بزرگی نبود که زمان زیادی برای فکر کردن به آن اختصاص بدهم. اما من از این قضیه متعجب بودم که آمریکا، کشوری که چنین سابقه ی بدی در توجه به حقوق بشر دارد، چطور می توانست اشتباهاتش را این طور آشکارا تکرار کند. یادم می آید که داشتم این مناظره را از تلویزیون نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم چقدر جالب است که جدایی کلیسا از آرمان های ملی در این کشور بین جا هایی که برای مردم مقدس بودند، و جا هایی که مقدس نبودند، مرز های جغرافیایی به وجود می آورد. و حالا، این مناظره داشت مرز های جغرافیایی در اطراف من می کشید.

5:14 اگر تصور می کردیم جنگی بین دو طرف مخالف وجود دارد، من، به صورت پیش فرض، در تیم هم جنس گرا ها قرار می گرفتم، زیرا من جنسیت۱۰۰٪ مشخصی نداشتم. در آن زمان بحران هویتی زیگزاگ هشت ساله ی من در آن زمان بحران هویتی زیگزاگ هشت ساله ی من که داشت مرا از یک پسر به دختری خجالتی که شبیه پسری در لباس های دخترانه بود تا این دختری که از طرف دیگر افراطی بود و این لباس های تنگ و کوتاه را می پوشید، و به شدت در دخترانگی افراط می کرد و خودش را لوس می کرد تبدیل می کرد و نهایتاً تنها به ماجراجویی تردید آمیزی برای کشف این که در حقیقت چه کسی هستم ختم شد، یک دختر پسر نما که بسته به فرد مورد نظر هم با پسر ها و هم با دختر ها رابطه داشت.

5:50 من یک سال از زندگیم را به عکس گرفتن از این نسل جدید از دختر ها، که شبیه خودم بودند، اختصاص دادم، کسانی که نه دختر بودند و نه پسر -- دخترانی که اسکیت بورد سواری می کردند اما لباس های زیری از جنس توری داشتند، دخترانی که مدل موی پسرانه و لاک ناخن دخترانه داشتند، دخترانی که رنگ سایه ی چشم هایشان با رنگ سر زانو های ساییده شده شان تطابق داشت، دخترانی که هم با دختران و هم با پسرانی رابطه داشتند که هم با دختران و هم با پسران رابطه داشتند و از این که رویشان برچسبی بچسبانند متنفر بودند. من عاشق این جور افراد بودم، و آزادی آن ها را ستایش می کردم، اما می دیدم که دنیای خارج از آرمان شهر حبابی ما دائم درگیر بحث های آتشینی بود که در آن ها منتقدان تلاش می کردند در رسانه های کشور عشق ما را به رابطه با حیوانات تشبیه کنند. و ناگهان حس قدرتمندی به من گفت که من در سرزمین مادری خودم یک اقلیت هستم، و ناگهان حس قدرتمندی به من گفت که من در سرزمین مادری خودم یک اقلیت هستم، تنها به خاطر یکی از جنبه های هویت من. من به طور قانونی و بدون چون و چرا یک شهروند درجه دو بودم.

6:42 من یک فعال حقوق مدنی نبودم. من هیچ کار مهمی در زندگیم انجام نداده بودم. اما این سؤال مرا آزار می داد: چطور کسی می تواند به خاطر بخشی از هویت جمعیت گسترده ای از مردمی که می شناختم چطور کسی می تواند به خاطر بخشی از هویت جمعیت گسترده ای از مردمی که می شناختم به سلب حقوق آن ها رأی دهد؟ چطور می توانند بگویند که ما به عنوان یک گروه شایسته ی داشتن حقوق برابر با باقی مردم نیستیم؟ ما حتی یک گروه هم نبودیم. چه گروهی؟ و آیا این افراد تا به حال قربانیان این تصمیم ناعادلانه شان را ملاقات کرده اند؟ آیا آن ها می دانستند علیه چه کسانی رأی می دهند و نتیجه ی این کار چه چیزی است؟

7:12 و با خودم گفتم، شاید اگر آن ها می توانستند کسانی را که به شهروندان درجه دو تنزل داده اند ملاقات کنند شاید اگر آن ها می توانستند کسانی را که به شهروندان درجه دو تنزل داده اند ملاقات کنند شاید این کار را به این راحتی انجام نمی دادند. شاید این رویارویی آن ها را متوقف می کرد. طبیعتاً من نمی توانستم ۲۰ میلیون جمعیت کشورم را یک جا دور هم جمع کنم، پس راهی پیدا کردم تا بتوانم آن ها از طریق تصویرشان به یکدیگر معرفی کنم، بدون هیچ گونه دستکاری در عکس ها، بدون هیچ گونه تنظیم نور، و بدون هیچ گونه دخالت از طرف من. چون در یک عکس می توان بدون این که در فرد کوچک ترین نارضایتی نشان بدهد تغییرات بزرگی اعمال کرد.

7:46 برای من، هدف عکاسی تنها در ظاهر کردن عکس نیست، بلکه ظاهر کردن چیزی جدید برای بیننده ی آن است، جایی که قبلاً نرفته است، اما از همه مهم تر، کسانی که شاید از آن ها می ترسد. مجله ی "زندگی" در یک مقاله اقوام دور افتاده ای را معرفی کرده بود، که هیچ وقت کسی فکر نمی کرد وجود داشته باشند، و این کار را به کمک عکس انجام داده بود. پس من تصمیم گرفتم تا مجموعه ی فوق العاده ساده ای از تصویر افراد درست کنم، یا همان طور که بعضی ها می گویند، عکس پرونده ی زندان. و من تصمیم گرفتم از تمام افرادی که در این کشور جنسیت۱۰۰٪ مشخصی ندارند، عکس بگیرم، که البته اگر نمی دانید، باید بگویم تعداد آن ها فوق العاده زیاد است.

8:20 (خنده ی حاضرین)

8:22 این کار مسئولیت بسیار سنگینی داشت، و برای انجام این کار به کمک نیاز داشتم. من در سرمای زمستان فوریه ی دو سال پیش بیرون می رفتم، و از تمام کسانی که می دانستم می توانم از آن ها عکس بگیرم، عکس می گرفتم. و از تمام کسانی که می دانستم می توانم از آن ها عکس بگیرم، عکس می گرفتم. من آن عکس ها را گرفتم، و بعد پیش "انجمن دفاع از حقوق بشر" رفتم و از آن ها کمک خواستم. و آن ها بودجه ی عکس برداری به مدت دو هفته در نیویورک را به من دادند. و این نتیجه ی کار من است.

8:46 (موسیقی) (Strange Overtones-David Byrne & Brian Eno)

8:58 ویدیو: من "آی او تایلت رایت" هستم، هنرمندی که در نیویورک به دنیا آمد و بزرگ شد. (موسیقی)

9:15 "فریاد حقیقت" یک مجموعه ی عکس از افراد هم جنس گرا، دو جنسه، تغییر جنسیت داده یا بدون جنسیت 100% مشخص آمریکا است. هدف من عکس گرفتن از تمام کسانی است که جنسیت ۱۰۰٪ مشخصی ندارند هدف من عکس گرفتن از تمام کسانی است که جنسیت ۱۰۰٪ مشخصی ندارند یا احساس می کنند که هم جنس گرا، دو جنسه، تغییر جنسیت داده یا بدون جنسیت ۱۰۰٪ مشخص هستند. هدف من این است که حس انسانیتی را که درون تمامی ما نهفته است از طریق سادگی یک چهره نشان دهم. هدف من این است که حس انسانیتی را که درون تمامی ما نهفته است از طریق سادگی یک چهره نشان دهم. (موسیقی)

9:37 "ما این حقیقت را فریاد می زنیم که تمامی انسان ها برابر آفریده شده اند." این جمله در بیانیه ی استقلال آمریکا نوشته شده است. ما به عنوان ملتی که خودش را مدافع اخلاقیاتی می داند که بر اساس آن شکل گرفته، به وظیفه ی خود به خوبی عمل نمی کنیم. هیچ گونه برابری در ایالات متحده وجود ندارد.

9:48 ["به نظر شما مفهوم برابری چیست؟"] ["ازدواج"] ["آزادی"] ["حقوق شهروندی"] ["با همه همان طور رفتار کن که با خودت رفتار می کنی"]

9:55 فقط نباید به این تفاوت ها فکر کنید، به همین سادگی. جنگیدن برای به دست آوردن حقوق برابر تنها به حق ازدواج هم جنس گرایان محدود نمی شود. امروزه در ۲۹ ایالت، یعنی بیش از نیمی از آمریکا، تنها به خاطر ماهیت جنسیتان می توانند شما را از کار اخراج کنند.

10:09 ["چه کسی مسئول برابری انسان هاست؟"]

10:13 من صد ها نفر را دیده ام که همگی جواب یکسانی به من داده اند: "همه ی ما مسئول برابر انسان ها هستیم." تا به حال از ۳۰۰ نفر بدون جنسیت ۱۰۰٪ مشخص در نیویورک عکس برداری کرده ایم. و بدون حمایت سخاوتمندانه ی "انجمن حقوق بشر" به هیچ وجه قادر به انجام این کار نبودیم. و بدون حمایت سخاوتمندانه ی "انجمن حقوق بشر" به هیچ وجه قادر به انجام این کار نبودیم. من می خواهم این پروژه را در سراسر کشور انجام دهم. من می خواهم به ۲۵ شهر در آمریکا بروم، و از ۴٫۰۰۰ تا ۵٫۰۰۰ نفر عکس بگیرم. این سهم من از جنگیدن برای حقوق شهروندی هم نوعان خودم است. آیا می توانید به صورت این افراد نگاه کنید و به آن ها بگویید ارزش آن ها کمتر از انسان های دیگر است؟ (موسیقی)

10:43 ["فریاد حقیقت"] ["۴٫۰۰۰ چهره از سراسر آمریکا"]

10:47 (موسیقی) (تشویق حاضرین)

11:00 "آی او تایلت رایت": با دیدن نتایج منتشر شدن این فیلم واقعاً شوکه شدیم. تقریباً ۸۵٫۰۰۰ نفر این فیلم را دیدند، و از سراسر کشور به ما ایمیل زدند، و از ما خواستند تا به شهر آن ها برویم و به آن ها کمک کنیم تا بتوانند سهمی در این کار داشته باشند. و تعداد این افراد بسیار بیشتر از انتظار من بود. بنابراین هدفم را حداقل ۱۰٫۰۰۰ نفر قرار دادم. این فیلم در بهار سال ۲۰۱۱ ساخته شد، و تا به امروز حدوداً به ۲۰ شهر سفر کرده ام و از حدود ۲٫۰۰۰ نفر عکس گرفته ام.

11:33 می دانم که این یک سخنرانی است، اما می خواستم از شما خواهش کنم تا یک دقیقه سکوت کنید و تنها به این چهره ها خیره شوید زیرا چیز دیگری نیست که ارزش گفتن داشته باشد. چون اگر یک عکس بتواند هزار کلمه را منتقل کند، عکس یک چهره به واژگان کاملاً جدیدی نیاز دارد.

12:12 پس از سفر کردن و صحبت با مردم در شهر هایی مثل اوکلاهاما با شهر های کوچکی مثل تگزاس، شواهدی مبنی بر نقض قوانین تصویب شده مربوط به هم جنس گرایان پیدا کردیم. دیده شدن کلید حل این مسئله است. آشنا شدن با یکدیگر اصلی ترین راه برای درک متقابل است. وقتی مسئله ای در مورد خودتان یا خانواده تان اتفاق بیفتد، شما درک و احساس خیلی بیشتری نسبت به آن دارید یا این که دیدگاه جدیدی نسبت به آن پیدا می کنید. البته، در سفر هایی که داشتم کسانی را ملاقات کردم که به طور قانونی از خانواده شان جدا شده بودند تا بتوانند ماهیت واقعیشان را نشان بدهند، اما من کسانی را هم ملاقات کردم که چون فرزندشان هم جنس گرا بود به کلیسا رو آورده بودند و مسیحی متعصبی شده بودند. شروع درک متقابل ستون اصلی "فریاد حقیقت" شده بود.

12:52 اما نکته ی بسیار جالبی که یاد گرفتم این بود: "فریاد حقیقت" تفاوت های میان ما را از بین نمی برد. در حقیقت، دقیقاً برعکس، این تفاوت ها را پر رنگ تر می کند. این حرکت، نه تنها پیچیدگی های میان انسان های مختلف را نشان می دهد، این حرکت، نه تنها پیچیدگی های میان انسان های مختلف را نشان می دهد، بلکه پیچیدگی های درون هر انسان را هم نمایش می دهد. مشکل ما این نبود که برچسب های زیادی داشتیم، مشکل ما این بود که برچسب های بسیار کمی داشتیم.

13:22 گاهی اوقات به این فکر می کردم که مأموریت من تحت عنوان عکس گرفتن از "هم جنس گرا" ها از اساس اشتباه است، چون یک میلیون نوع مختلف از انواع هم جنس گرایی وجود داشت. من سعی می کردم کمکی بکنم، ولی تنها به باقی ماندن چیزی کمک کرده بودم که در تمامی زندگیم تلاش می کردم از آن فرار کنم -- یک برچسب دیگر. گاهی اوقات من سؤالی به فرم اجازه ی عکس برداری اضافه می کردم که از مردم می خواست تا میزان هم جنس گرایی خودشان را در بازه ی ۱ تا ۱۰۰ درصد مشخص کنند. و می دیدم که چه بحران های فلسفی وجودی در برابر من رخ می داد. (خنده ی حاضرین) مردم نمی دانستند چه کار کنند چون قبلاً هیچ وقت ماهیت خودشان را تعریف نکرده بودند. آیا شما می توانید مقداری برای صداقت خود تعریف کنید؟

14:01 وقتی که آن ها بر این شوک غلبه می کردند، البته اگر می توانستند، بخش زیادی از آن ها بازه ی ۷۰ تا ۹۵ درصد یا ۳ تا ۲۰ درصد را انتخاب می کردند. البته، تعداد زیادی از مردم بودند که مقدار ۱۰۰ یا یک درصد را انتخاب کردند، اما غالب مردم در دسته ای قرار می گرفتند که بسیار متنوع تر بود. اما غالب مردم در دسته ای قرار می گرفتند که بسیار متنوع تر بود. من فهمیدم که غالب مردم در بازه ای قرار می گیرند که به آن "خاکستری" می گویم.

14:24 بگذارید روشن تر صحبت کنم -- این قضیه خیلی مهم است -- من به هیچ وجه نمی گویم کسی تمایل بیشتری به جنسیت خاصی ندارد. و نمی خواهم اصلاً به مسئله ی ترجیح شخصی و تضاد آن با شرایط فیزیکی اشاره ای کنم، چون اگر شما به حق انتخاب انسان برای تغییر جنسیت معتقد باشید، چون اگر شما به حق انتخاب انسان برای تغییر جنسیت معتقد باشید، از شما دعوت می کنم تا جنسیت خود را ترک کنید و "خاکستری" شوید. من از شما محض اطمینان یک عکس هم می گیرم. (خنده ی حاضرین) حرف اصلی من این است که انسان ها یک بعدی نیستند. مهم ترین چیزی که از نتایج سؤال مربوط به درصد جنسیت یاد گرفتم این بود: اگر در یک طرف افراد هم جنس گرا داشته باشید و در طرف دیگر افراد غیر هم جنس گرا، و وقتی غالب مردم را متعلق به یکی از این دو دسته بدانیم، و وقتی غالب مردم را متعلق به یکی از این دو دسته بدانیم، طیف گسترده ای از مردم در این میان نادیده گرفته می شوند.

15:14 و این واقعاً مشکل بزرگی است. زیرا، اگر به طور مثال، شما قانونی را وضع کنید که به رئیس یک اداره اجازه دهد تا یکی از کارمندانش را به خاطر هم جنس گرایی اخراج کند، این مرز هم جنس گرایی را در کجا قرار می دهید؟ آیا افرادی که یک یا دو رابطه ی غیر هم جنس گرایی داشته اند از این قانون مستثنی می شوند؟ یا این که برعکس، افرادی که یک یا دو رابطه ی هم جنس گرایی داشته اند هم مشمول این قانون می شوند؟ در کجای این بازه یک نفر به یک شهروند درجه دو تنزل می کند؟

15:41 نکته ی جالب دیگری که از پروژه و سفر هایم یاد گرفتم این است که تغییر جنسیت تا چه حد انسان را محدود می کند. پس از سفر های بسیار و ملاقات افراد بی شمار، بگذارید به شما بگویم، در میان هم جنس گرایان، دو جنسه ها و تغییر جنسیت داده ها، انسان های آشغال و پاک دل، دموکرات و جمهوری خواه، اراذل و سرشناس و خوب و بد در هر گونه معیاری که بتوانید فکرش را بکنید، مثل جامعه ی انسان های معمولی وجود دارد. مثل جامعه ی انسان های معمولی وجود دارد. به غیر از این که قانون ما را محدود می کند، و همین طور داشتن تجربه ی مشترکی از طرد شدن و درگیری با جامعه، تنها نداشتن جنسیت کاملاً مشخص الزاماً به این معنا نیست که ما شبیه هم هستیم.

16:23 با افزایش بی پایان تعداد چهره هایی که در "فریاد حقیقت" ثبت می شوند، همین طور که بستر های بیشتر و بیشتری برای فعالیت در این زمینه ایجاد می شود، ایستگاه های اتوبوس، بیلبورد های تبلیغاتی، صفحات فیس بوک، پس زمینه های کامپیوتر، شاید در این کاروان بشریت، اتفاق جالب و مفیدی بیفتد. خوشبختانه، این دسته بندی ها، این نگاه های خشک و ماشینی، و این برچسب های بیش از اندازه مختصر شده شروع به از دست دادن ارزش و نابود شدن خواهند کرد. زیرا این چیزها، هیچ کمکی به درک چیزهایی که می بینیم و کسانی که می شناسیم و چیزی که هستیم نمی کند. چیزی که ما می بینیم انسان ها با تمامی تفاوت هایشان است. و دیدن آن ها انکار انسانیت آن ها را سخت تر می کند. حداقل انتظار من این است که اتفاق افتادن این رویارویی انکار حقوق بشری آن ها را سخت تر کند.

17:17 آیا من شایسته ی این هستم که بخواهید حق من را برای خانه دار بودن، به فرزند خواندگی پذیرفتن، ازدواج کردن، آزادی برای خریداری، زندگی کردن و مالکیت را از من بگیرید؟ آیا من شایسته ی این هستم که به عنوان فرزندتان یا برادرتان یا خواهرتان یا مادرتان یا پدرتان، همسایه تان، پسرعمویتان، عمویتان، رئیس جمهورتان، پلیستان یا آتشنشانتان از سوی شما طرد شوم؟ دیگر خیلی دیر شده. چون دیگر تمامی این حقوق از من سلب شده. تمامی این حقوق از ما سلب شده، و همیشه همین طور بوده است. پس با ما مثل غریبه ها رفتار نکنید، با ما مثل یک انسان رفتار کنید، مثل همیشه.

18:00 متشکرم.

18:01 (تشویق حاضرین)